{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلخی عشق شیرین

تلخی عشق شیرین
Pt12

راوی…

قصر مثل همیشه بزرگ و باشکوه بود، اما برای ا.ت این روزها دیگر فقط یک ساختمان نبود؛ جایی بود که هر نگاه و هر سکوتش معنی داشت.

کالسکه ایستاد.

ا.ت آرام پایین آمد. تهیونگ پشت سرش آمد و خیلی کوتاه دستش را گرفت، فقط برای یک لحظه—نه برای نمایش، برای اطمینان.

همان لحظه، در ورودی باز شد.

جیمین آنجا بود.

مثل همیشه مرتب، آرام… اما نگاهش چیز دیگری می‌گفت.

«خوش برگشتین.»

صدایش نرم بود، اما ته‌نشین شده در آن، چیزی سنگین حس می‌شد.

ا.ت لبخند کوچکی زد.
«ممنون.»

تهیونگ چیزی نگفت، فقط کنار ا.ت ایستاد. فاصله‌اش با او کم بود، اما همین فاصله کم هم کافی بود تا پیامش واضح باشد.

جیمین نگاهش را لحظه‌ای روی دست تهیونگ که نزدیک ا.ت بود نگه داشت… بعد سریع برداشت.

«شام آماده‌ست.»

و بدون ادامه دادن، آرام از کنارشان عبور کرد.


---

داخل قصر…

فضای سالن مثل همیشه پر از نور و سکوت تشریفاتی بود، اما بین این سه نفر، چیزی ناهماهنگ جریان داشت.

ا.ت کنار میز قدم می‌زد و به ظرف‌ها نگاه می‌کرد، اما ذهنش جای دیگری بود.

تهیونگ نزدیک پنجره ایستاده بود.
جیمین روبه‌روی میز، مشغول چیدن وسایل، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

اما هیچ‌کدامشان واقعاً در لحظه نبودند.

ا.ت بالاخره سکوت را شکست:
«امروز قصر خیلی ساکت‌تر از همیشه‌ست…»

جیمین بدون نگاه کردن گفت:
«شاید چون بعضی‌ها نیستن که همیشه سروصدا ایجاد می‌کنن.»

تهیونگ آرام سرش را برگرداند.

نگاهش مستقیم روی جیمین افتاد.

«یا شاید چون بعضی‌ها یاد گرفتن بیشتر از قبل ساکت باشن.»

فضا برای چند ثانیه یخ زد.

ا.ت سریع گفت:
«می‌شه امشب رو بدون… این حرف‌ها بگذرونیم؟»

تهیونگ نگاهش را از جیمین گرفت و به ا.ت داد.
«حق با توئه.»

جیمین هم چیزی نگفت، فقط لیوانی را آرام روی میز گذاشت.

اما آن آرامش، واقعی نبود.


---

چند ساعت بعد…

ا.ت در راهرو قصر قدم می‌زد. نور شمع‌ها روی دیوارهای بلند سایه‌های کشیده می‌ساخت.

همان لحظه، صدای قدمی از پشت سر آمد.

برگشت.

تهیونگ بود.

«خوابت نمی‌بره؟»

ا.ت سرش را تکان داد.
«نه… هنوز توی ذهنمه.»

تهیونگ نزدیک‌تر آمد.
«چی؟»

ا.ت مکث کرد.

بعد آرام گفت:
«این حس… که انگار همه چیز خیلی آرومه… زیادی آرومه.»

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:
«بعضی آرامش‌ها قبل از طوفانه.»

ا.ت نگاهش را پایین انداخت.

«تو همیشه اینو می‌فهمی… قبل از بقیه.»

تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
«چون یاد گرفتم هیچ چیز طولانی‌مدت نیست.»

این جمله، بی‌دلیل سنگین بود.


---

در همان لحظه، در انتهای راهرو…

جیمین ایستاده بود.

نیمه در سایه.

نگاهش روی ا.ت بود… نه مستقیم، اما ثابت.

دستش آرام مشت شد.

بعد از چند ثانیه، نگاهش را برداشت و برگشت.

بدون اینکه دیده شود.


---

ا.ت دوباره به تهیونگ نگاه کرد.

«فکر می‌کنی همه چیز درست می‌مونه؟»

تهیونگ خیلی کوتاه جواب داد:
«تا وقتی تو اینجایی… تلاش می‌کنم همینطور باشه.»

ا.ت لبخند زد، اما این لبخند آرام‌تر از خوشحالی بود.

و برای اولین بار، نه چیزی گفت، نه چیزی پرسید…

فقط به راهروی تاریک انتها نگاه کرد.

انگار حس کرده بود…
کسی آنجا بوده است.


---

ادامه دارد… 🤍👑
دیدگاه ها (۰)

تلخی عشق شیرینPt13راوی…صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیش...

تلخی عشق شیرینPt13راوی…صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیش...

۱۴۰تایی شدنمون مبارک🌸🩷☺️🥲🍓

حتما حمایت شه 💅🍓 @irene.fake

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط