اسمهوای هجران خیلی ذوق دارم برا آهنگم کاش که برنده بشم ت
اسمه:وای هجران خیلی ذوق دارم برا آهنگم کاش که برنده بشم تو اون مسابقه
هجران:کدوم مسابقه؟!
اسمه:مگه بهت نگفته بودم
هجران سوالی به اسمه نگاه میکند
هجران:نه نگفتی بگو ببینم جریان چیه دختر
اسمه در حالی که سعی میکرد هیجان خودشو کنترول کنه شروع کرد به توضیح دادن
اسمه:ببین یه مسابقه استعداد یابی اهنگ قراره چند روز دیگه برگزار بشه تو استانبول و متم قراره...
هجران حرف اسمه رو قطع میکنه و روبه اسمه با لحنی کنایه آمیز میگوید
هجران:اسمه دختر چرا الکی دستو پا میزنی تورو که بابات نمیزاره حتی فکر استانبولم کنی چه برسه که بخواهی بری اونجا الکی رویا پردازی نکن بیا بریم دیر شد عصر مراسم داریم
اسمه از حرف های هجران ناراحت شده بود اما به روی خودش نیاورد و با لبخند مصنوعی گفت
اسمه:حالا من که هنوز برنده نشدم اول آهنگو بخونم بفرستم برای داورا بعدش اگر برنده شدم اون زمان برای حل این مشکل هم به فکری میکنم..
اسمه در میانه راه کمی مکث میکند هجران به راه خود ادامه میدهد یهو اسمه به سمت هجران میدود و با خوشحالی میگوید
اسمه: اصلا اگر نشد هم نشد حداقل چند نفر اهنگ منو گوش میدن خیلی میترسیدم تنها کسی که آهنگو بشنوه فقط خودم باشم
هجران سری به معنای تاسف برای اسمه تکان میدهد و با لحنی حسادت وار میگوید
هجران:خوب حالا توهم دیگه ول کن این مزخرفات آهنگو مسابقه رو بیا بریم خودت میدونی که پدر مادرت چقدر حساس هستند اگر دیر برسیم علاوه بر اینکه به تو گیر میدن ابجی ظریفه ام به منم گیر میده
اسمه: چیزه هجران یه لحظه صبر کن
هجران:اوف باز چی شده
اسمه:تو برو من یه کاری دارم بعدا میام
هجران:اصلا فکرشم نکن دختر من با تو اومدم با توهم بر میگردم حوصله دردسرو ندارم
اسمه :دردسری واسه تو نیست اگر پرسیدند من کجام بهشون حقیقتو بگو
هجران با عصبانیت رو به اسمه میگوید
هجران:حقیقت؟ باشه معلومه که میگم حقیقتو میگن دخترتون وسط راه منو ول کردو گفت کار دارم
بعد از این حرف هجران سرعت قدم هایش را تندتر کرد و به راهش ادامه داد
اسمه در حالی که به راه رفتن هجران نگاه میکرد با خودش گفت
اسمه:خوب حالا اسمه خانم این دردسرو به جون خریدی ولی بیاد کاری کنه که ارزششو داشته باشه یلا ببینم چیکار میکنی
اسمه با گفتن این جمله به سمت پناهگاه ماهیگیران حرکت کرد......
رمان:TaacakHaBuDeniz🌊
پارت:1, اول🫶
هجران:کدوم مسابقه؟!
اسمه:مگه بهت نگفته بودم
هجران سوالی به اسمه نگاه میکند
هجران:نه نگفتی بگو ببینم جریان چیه دختر
اسمه در حالی که سعی میکرد هیجان خودشو کنترول کنه شروع کرد به توضیح دادن
اسمه:ببین یه مسابقه استعداد یابی اهنگ قراره چند روز دیگه برگزار بشه تو استانبول و متم قراره...
هجران حرف اسمه رو قطع میکنه و روبه اسمه با لحنی کنایه آمیز میگوید
هجران:اسمه دختر چرا الکی دستو پا میزنی تورو که بابات نمیزاره حتی فکر استانبولم کنی چه برسه که بخواهی بری اونجا الکی رویا پردازی نکن بیا بریم دیر شد عصر مراسم داریم
اسمه از حرف های هجران ناراحت شده بود اما به روی خودش نیاورد و با لبخند مصنوعی گفت
اسمه:حالا من که هنوز برنده نشدم اول آهنگو بخونم بفرستم برای داورا بعدش اگر برنده شدم اون زمان برای حل این مشکل هم به فکری میکنم..
اسمه در میانه راه کمی مکث میکند هجران به راه خود ادامه میدهد یهو اسمه به سمت هجران میدود و با خوشحالی میگوید
اسمه: اصلا اگر نشد هم نشد حداقل چند نفر اهنگ منو گوش میدن خیلی میترسیدم تنها کسی که آهنگو بشنوه فقط خودم باشم
هجران سری به معنای تاسف برای اسمه تکان میدهد و با لحنی حسادت وار میگوید
هجران:خوب حالا توهم دیگه ول کن این مزخرفات آهنگو مسابقه رو بیا بریم خودت میدونی که پدر مادرت چقدر حساس هستند اگر دیر برسیم علاوه بر اینکه به تو گیر میدن ابجی ظریفه ام به منم گیر میده
اسمه: چیزه هجران یه لحظه صبر کن
هجران:اوف باز چی شده
اسمه:تو برو من یه کاری دارم بعدا میام
هجران:اصلا فکرشم نکن دختر من با تو اومدم با توهم بر میگردم حوصله دردسرو ندارم
اسمه :دردسری واسه تو نیست اگر پرسیدند من کجام بهشون حقیقتو بگو
هجران با عصبانیت رو به اسمه میگوید
هجران:حقیقت؟ باشه معلومه که میگم حقیقتو میگن دخترتون وسط راه منو ول کردو گفت کار دارم
بعد از این حرف هجران سرعت قدم هایش را تندتر کرد و به راهش ادامه داد
اسمه در حالی که به راه رفتن هجران نگاه میکرد با خودش گفت
اسمه:خوب حالا اسمه خانم این دردسرو به جون خریدی ولی بیاد کاری کنه که ارزششو داشته باشه یلا ببینم چیکار میکنی
اسمه با گفتن این جمله به سمت پناهگاه ماهیگیران حرکت کرد......
رمان:TaacakHaBuDeniz🌊
پارت:1, اول🫶
- ۱۱۹
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط