{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب³⁵
ادامه داد:فقط..به من نگاه کن
چرا..چرا انقدر قلبم تند می‌تپه؟..
دامن لباسم با هر حرکت آروم دور پاها‌م می‌رقصید و نور لوسترها روی سنگ مرمر سالن منعکس می‌شد.
همینطور که می رقصیدم نگاهمو اطراف چرخوندم.
تهیونگ،در حالی که یه لیوان نوشیدنی توی دستش داشت،بی‌صدا نگاهمون می‌کرد.
صورتش سرد و بی حس بود..
کنارش،دوهیون با هیجان به رقص نگاه می‌کرد.
نگاه سنگین و حسادت آمیز جیان هم از روی ما تکون نخورده بود.
همون لبخند فیک مسخره هنوز روی لباش بود..
اما چشمهاش تمام اون نفرت و حسادتو لو میداد.
یهو صدای موسیقی قطع شد و صدای دست زدن توی عمارت پیچید.
جونگ کوک دستمو رها کرد،یه قدم رفت عقب و تعظیم کرد.
من هم گوشه دامنمو گرفتم تعظیم کوتاهی کردم.
بعد با لبخند ملیحی که روی لبم نشسته بود به سمت دوهیون و تهیونگ رفتم.
دوهیون با ذوق گفت:رُزاا،عالــی رقصیدی،قول میدی وقتی بزرگ شدم بامن هم یبار اینطوری برقصی؟
زیر لب آروم خندیدم،بعد سرمو تکون دادم و گفتم:اره،چرا که نه
سرمو اروم بالا و نگاهم افتاد روی تهیونگ.
با یه لبخندِ کوچیکِ ساختگی روی لب هاش گفت:توی رقصیدن خیلی پیشرفت کردی
چیزی نگفتم و فقط سرمو تکون دادم.
_باید تحسینت کرد..
با صدای جیان برگشتم.
جامش رو گذاشت روی میز و ادامه داد:هر روز یه غافلگیری جدید ازت می‌بینیم..بانو رزا
«بانو رزا» رو کمی محکم تلفظ کرد..
لبخند کوتاه و فیکی زدم و گفتم:نظر لطف شماست
لبخندِش رو به زور یکم پررنگ تر کرد.
برای لحظه‌ای سکوت بینمون نشست.
بعد جیان نگاهش به سمت دوهیون رفت.
خم شد و با لحنی پر از مهربونی ساختگی گفت:دوهیون..
دوهیون سرشو بالا آورد.
جیان خیلی آروم لبخند زد و گفت:بعد از این همه سال،مامان رو می‌بینی..اما بهش سلام نمی‌کنی؟
تهیونگ با شنیدن حرف های جیان بی‌اختیار اخم خیلی کم‌رنگی کرد.
دوهیون با تعجب چند بار بین صورت جیان و تهیونگ نگاه کرد.
بعد خیلی آروم پرسید:تو..مامان منی؟
جیان سرشو آروم تکون داد.
خم شد و دستشو به سمت صورت پسرش برد،اما قبل از اینکه انگشت‌هاش به گونه‌ی دوهیون برسه،تهیونگ خیلی آروم گفت:جیان..
صدای آروم تهیونگ باعث شد دست جیان همون‌جا توی هوا متوقف بشه.
جیان برای چند لحظه نگاهش روی تهیونگ موند.
بعد خیلی آروم دستشو پایین آورد.
دوهیون با صدایی که احساس میکردم بغض داره،گفت:پس..چرا هیچ‌وقت پیشم نبودی؟
صدای لرزونش باعث شد قلبم بلرزه..
جیان صاف وایساد و برای لحظه‌ای سکوت کرد.
جوابی نداشت..
جیان چیزی از مادر بودن نمی‌فهمید..حالِ قلب کوچیکِ دوهیون رو درک نمی‌کرد.
تهیونگ جلو اومد،دستشو روی شونه‌ی پسرش گذاشت و خیلی آروم گفت:دوهیون..الان وقت این حرف‌ها نیست...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۲۰)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁴لبخندی خیلی کمرنگ روی لبش نشست..لبخند...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³³یهو چشمم خورد به جیان و جونگ کوک که ت...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³¹آروم دستم رو به سمتش دراز کردم.+دوست ...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁴نگاهمو ازش گرفتم و به مردی که داشت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط