{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت²²

فردا:
آنیا:ای بابا حوصلم سر رفت همش تعطیل هم هست ........😮‍💨😬
فهمیدم!😆
آنیا خواست بره پیش دامیان که دید داره تو کتاب خونه درس میخونه خواست برگرده که
دامیان:آنیا؟
آنیا:بله؟
دامیان:چرا میری بیا بشین.

آنیا:ها ..ام باشه من برم یه کتاب بردارم بیام

آنیا رفت سمت کتابا هیچی پیدا نکرد که دوست داشته باشه. 😕☹️
آنیا زمزمه کرد ای بابا😤
و رفت نشست سر جاش😫
دامیان:چرا کتاب برنداشتی؟
آنیا:چیزی نبود که دوست داشته باشم 😞
و بعد رفت توی گوشیش
دامیان:چیزی شده؟
آنیا:نه فقط حوصلم سر رفته🥱😫
دامیان:میخوای بریم بیرون؟
آنیا:آرههههه منم از اول واسه همین اومده بودم میای بریم سینما یا خرید به نظرم خرید!!!😃
دامیان:آره بریم خرید🤭
آنیا:پس من میرم لباسامو بپوشم
آنیا رفت و یه تاپ سفید با یه شلوار جین بگ سیاه پوشید و یه کت جین آبی روی تاپش و موهاشو دم اسبی بست
دامیان با یه کت و شلوار اومد بیرون
آنیا:دامیان؟
دامیان:بله ؟
آنیا:مگه میخوام بریم مهمونی کت شلوار پوشیدی ؟؟بیا بهت لباس بدم

آنیا از تو کمد دامیان یه شلوار بگ جین سیاه در آورد و با یه تیشرت سفید
آنیا:من میرم بیرون تو اینارو بپوش😁

دامیان اومد بیرون دستشو برد جلو
آنیا متعجب نگاه کرد
دامیان:بگیر دیگه
آنیا تازه منظورشو فهمید و دساشو گرفت و دست تو دست هم رفتند پاساژ
آنیا:من میخوام برم قاب بگیرم برا گوشیم منتظرم میمونی یا میای؟
.
.
‌‌.
دیدگاه ها (۲)

پارت²³دامیان:منم میام آنیا:خب بریم آنیا و دامیان رفتن تو قاب...

پارت²⁴دامیان سریع جعبه را از آنیا گرفت و نامه هم همینطور خو...

باز شرط دارمم...😁😆ما رو ۶۳ برسون پارت بعد رو بذارمممم😁😁💞🙏🏻🌸

پارت²¹ دامیان:جولیا عجب آدمی هستی منو میخوای بزورنامزدت کنیج...

رمان حسم به تو.... فصل2 بعد از دوست شدن

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط