{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_109

#پارت_109
آقای مافیا♟🎲

با این حرف دیگه جیزی نگفت و سرجاش نشست
ماشاالله مرد خوب نشوندیش سرجاش

کم کم همه شروع کردن با هم حرف بزنن
منو سامیارم نگاشون میکردیم
هربارم سوال داشتم راحبشون سامیار جواب میداد

وسط مهمونی حس کردم محتویات معدم الان برمیگرده

+ سا.. سامیار الان...
دستم و گذاشتم جلو دهنم

همون لحظه سامیار متوجه حالم شد
و بلند شد
دستشو پشت کمرم گذاشت و به سمت دستشویی هدایتم

عمش گفت:

_چیشد عزیزُم

سامیار جواب نداد
خیلی حالم بد بود که با دیدن دستشویی سریع سمتش دویدم

#سامیار

پشت در دستشویی با نگرانی منتظرش بودم

+ خانومم خوبی..؟

حال بد بود و جواب نمی داد
همش تقصیر من بود نباید اینقدر زود عنل میکردم

یهو با فکر بالا اومدن شکمش لبخند رو لبام شکل گرف که در دستشویی باز شد و منو دید

+چته؟خوشحالی بخاطر گند کاریت دارم جون میدم

_عشقم حالا الان اتفاق نمیوفتاد تهش یه ماه دیگه حالت این بود هوم

با حرص نگام میکرد حرص خوردنش خیلی بامزه بود

دستمو گذاشتم رو شکمش و گفتم:

_ گردالی که بشه بامزه تر میشی

از خجالت و حرص صورتش قرمز شده بود

+ دست نزن بم

_ اجازشو دارم یادت رفته دو روز پیش عقد کردیم الان رسما زنمی

اروم کنار رفت و تو جمع برگشت
منم پشتش راه افتادم
دیدگاه ها (۱)

#پارت_108آقای مافیا♟🎲.... داشتم کمک مامان سامیار میکردم که ص...

#پارت_107آقای مافیا♟🎲 د کوفت و من صبر ندارم حتما منو باید سر...

#پارت_109آقای مافیا♟🎲با این حرف دیگه جیزی نگفت و سرجاش نشستم...

پارت ۳۷ (هشدار: خاک تو سری سگی. نمیخوای بخونی نخون)مرض ساسکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط