{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر ناتنی

برادر ناتنی
پارت 8
ویو عمارت جیمین:
جیمین از ماشین پیاده شد و دررو برای ات باز کرد وقتی از ماشین پیاده شد بزرکی و زیبایی عمارت قلبش رو لرزوند
ات: یعنی قراره من خانم این عمارت بزرگ باشم؟
جیمین لبخند کجی زد
جیمین: بله خانم پارک
ات: پارک؟
جیمین: هوم
سکوت.......
ات برای چند ثانیه توی چشمای جیمین خیره شد روی موهای طلاییش و گونه هایی که شبیح موچی نرم ناناس بود لبای پفکی و قرمزش بینی کوچولوش چشمای مشکیش
جیمین: اگه اینطوری بهم خیره بشی قول نمیدم بوست نکنم
ات: خب بوسم کن
جیمین: دیدی خودت میخوای
ات به ماشین تکیه داد
ات: دلم خیلی برات تنگ شده بود جیمین
جیمین نگاهی از سرد اما غمگین به ات کرد،
جیمین: ببـ....
حرفش بابوسه ات قطع شد با ولع هم رو میبوسیدن انگار میخواستن دلتنگی این دوسال رو با این بوسه رفع کنن
چند مین گذشت جیمین با ارامی لب های دخترش رو از لای دندوناش رها کرد بعد توی چشهایش خیره شد
ات: کنجکاوم داخل خونه رو ببینم بریم داخل؟
جیمین لبخند رضایتی زد
جیمین: بریم
• باهم به داخل خونه رفتند حیاط عمارت ی حوض پر از قو های سفید بود. اونطرف تر گلای رنگی و زیبایی بود ولی چون شب بود رنگ هاشون زیاد معلوم نبود رو به رومون در بود که دورش سنگ کاری شده بود و ی لوستر خیلی زیبا بالاش بود سمت در رفتیم و بازش کردیم داخل خونه به طرز وحستناکی تیره بود برخلاف بیرون عمارت همچی مشکی بود از مبلا گرفته تا حتی قاب عکس هایی که ریسه های مشکی داشتند ولی زیبا بود
ات: خوشگله
جیمین: نه به خوشگلی شما
ات سرش رو برگردوند
ات: انقدر باهام لاس نزن
جیمین اخم کوچیکی کرد گوشه لبش رو کمی بالا داد
جیمین: مشکلش چیه
ات: لاشی
زد به شونه جیمین و از پله ها بالا رفت
بالا راهرو چند تا اتاق بود
خب اتاقم کجاست؟
جیمین اخم کوچیکی کرد
جیمین: اتاقت؟
ات: ا ه دیگه
جیمین تک خنده ای کرد
جیمین: یا اتاقمون؟
لبخند روی لب ات محو شد
ات: هعییییی من پیش تو نمیخوابم
جیمین: چرااااااا
ات: توی زمانی داداشم بودیییییی
جیمین: خودت داری میگی ی زمانی
ات: ولی بازمـ...
حرف ات نا تموم موند جیمین دست رو زیر پای ات برد اون رو بلند کرد و به سمت اتاق برد..... روی تخت انداختش و خودش هم کنارش داراز شد
ات: مرتیکـ...
جیمین: نظرت درمود پنج تا بچه چیه؟
ات: چییییییییی مردک مگه من دستگاه بچه سازم؟؟؟
واااااا خجالت هم خوب چیزیه
جیمین: چرا باید از زنم خجالت بکشم؟
ات سعی کرد لبخند احمقانش رو محو کنه
ات: یعنی ازدواج میکنیم
جیمین: اره
ات: ولی پدرتــــ....
جیمین: من ترو میخوام ات هیچ کس هم نمیتونه جلو مو بگیره
ات لبخند پهنی زد به چشمای مردش خیره شد نمیتونست باور کنه که ی روزی قراره با ی مافیا ازدواج کنه
جیمین: ات
-بله؟
+دوستت دارم
-منم
پایان....
میدونم خیلی چرت تموم شد باید بگم متاسفانه رمانم رو یادم رفت
ولی براتون پارت جدید رو رمان جدید مینویسم
دوستتون دارم خداحافظ بچه هااااا
لایکم کن
دیدگاه ها (۰)

سناریو💯بی تی اس🇰🇷✨وقتی: خشتکش ات یهو جر میخوره نامجون: اخ ...

بررادر ناتنی فصل3part 7 دلهره ی شدیدی توی دل ات به وجود اومد...

برادر ناتنی فصل سومpart 6ات قدم های ارومش رو روی زمین گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط