رمان جدید ... تفنگ پارت ۱

از زبان..


دستمو گرفت و شروع کردیم به دویدن ...
صدای اژیر فرار زندانیا بلند شد
ـ: عجله کن
من:ب ـ باشه

به حیاط رسیدیم رباتا دیگه بهمون رسیده بودن
ربات ۴۵:همون جا ویسا #38 و 75 وایسید
ربات 50: اگه با ما بیاین بهتون کاری نداریم شاید از جناب اگمن شلاق بخورید...

شدو: هرگز ما تسلیم نمیشیم...
من:داداش ب بهتر نیست تسلیم شیم ؟اونا خیلی خطرناکن
شدو:ما تا اینجا اومدیم ...
سکوت کرد بعد با چشمای پر از اشک گفت :من به مامان لول دادم تو رو از اینجا ببرم ..
اشکلشو پاک کرد الان وقت احساسی شدن نبود
شدو:بیا سونیک(داد)
رباتا شروع کردن به شلیک
مام پریدیم تو یه ماشین
شدو گازشو گرفت
هنوز از رباتا دور نشده بودیم که صدای شلیک اومد
من:شششششددددوووو
تیر به بازوش خورده بود با این وجود سعی کرد رانندگی کنه
یه صدای اشنا اومد
اگمن:ولشون کنید
۵۰:ولی قربان فرار میکنن
اگمن:برادرش زخمی شده خیلی نمیتونه رانندگی کنه
بیهوش میشه بعد هم میمیره اون یکی هم بدون برادرش زنده نمیمونه

ما از قلعه اگمن دور شده بودم
ماشین وایساد
شدو: سونیک....
من: شدو شدو جونم بب بیدار شو نه ....
چشماشو بست
کاری نمیتونستم براش بکنم



ادامه بدم ازمایشی بود این پارت
دیدگاه ها (۳)

تفنگ پارت ۲

شدو... مگه کرم داری؟

فقط خنده شدو رو

چه مامانیه ♥️😚😚

الماس من )پارت ۸ اومد تو توی دستش یه کیف کوچیک بود. - وسايلت...

سرزمین باشکوه نگهبان آتش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط