{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشـق

عشـق
قصــه‌ای بـود که مادربــزرگ شـب‌هـای زمستـــان برایـــم می‌بافــت
یکـی از رو، دو تا از زیر
بالاپوشـی که هیـچ‌گاه گرمــم نکـــرد !
.
دیدگاه ها (۱)

slam ishoon taz oomadan lotfan like va donbal konid💖 @HHEESS...

cament lotfan✋

دلم نه عشق میخواهد نه احساسات قشنگنه ادعاهای بزرگ نه بزرگ ها...

ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮔﻔﺖ :ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ...

در میان تمام زیبایی‌های این دنیا، هیچ‌کدام به عمقِ نگاه تو ن...

قصه گو قصه نگوقصه گو قصه نگوواسه خوابوندن منسعی بیهوده نکنوا...

پارت ۵: بازگشت به مدرسهروزها مثلِ قطره‌هایِ بارون، آرام و بی...

پارت ۶: زندگیِ خاکستریسال‌ها گذشت. تهیونگ الان آخرایِ دورانِ...

ای که در شب‌های دوری گریه می کردی برایم 💔🤌🏻#این_دریا_طغیان_خ...

پارت ۷: آخرین نفسیک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش...

پیش بینی تاریخ فوت در گلستان سعدی!

کاشکی تاریکی می‌رفت فردا می‌شد صبح می‌شد چشمون تو پیدا می‌شد...

بازنشر نشر دهید در صورت تمایل

تابستون، پر بود از آدم هایی که اومدن وتوی کُلبِمون خاطره ساخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط