عمارت نفرین شده
عمارت نفرین شده
نویسنده:ژوژی
قسمت اول
سبک داستان سبک متفاوتیه و شما درنقش اصلی هستین.
اسم شما سینا فرازمند است.در تهران زندگی می کنید و دانش آموز سوم دبیرستان هستید و یک خواهر کوچک تر به اسم سمیرا دارید.پدر شما حسابدار یکی از ادرات بزرگ دولتی است و مادرتان هم در یک آموزشگاه کنکور تدریس می کند.امروز در راه بازگشت از مدرسه در داخل سرویس نشسته اید و به سمت خانه تان می روید. رادیو روشن است و دارد اخبار می گوید. ناگهان گوینده می گوید:"به خبری که هم اکنون به دست ما رسیده است توجه کنید. تمام مدارس و ادارات دولتی از فردا به مدت پنج روز به دلیل آلودگی هوا تعطیل می شوند."با دوستانتان در سرویس از خوشحالی هورا می کشید و اینکه چگونه از این پنج روز استفاده کنید صحبت می کنید.یکی از آن ها می گوید این پنج رو تو خانه می مونم و فقط بخور بخواب! دیگری هم می گوید:به احتمال زیاد می ریم شمال ویلامون این چند روز رو اونجا می گذرونیم. شما هم می گویید:منم می مونم خونه بازی اسلیپینگ داگز رو تموم می کنم.تو رویا هایتان فرو رفته ای که راننده با عصبانیت می گوید بشینید خونه درساتونو بخونید و دنبال یللی تللی نرید. پس فردا بزرگ می شید مثل من بدبخت می شید ها! شما و دوستانتان هم با خنده می گویید: بابا زندگی همین دو روزه.بشین لذتشو ببر! بالاخره می رسید خونتون و از سرویس پیاده می شید. کلید میندازید در خانه رو باز می کنید. با خوشحالی فریاد می زنید: دولت مدارس و ادارات رو تعطیل کرده!
پدرتون هم می گوید: چه خبره اینقدر داد می زنی؟ خودمون خبر داریم.
شما هم میگید: پس میمونیم خونه و...
پدرتان حرفتان را قطع می کند و می گوید:فکر خونه رو از ذهنت بیرون کن!از اداره کلید ویلای یکی از بچه هارو گرفتم و این پنج روزو بیرون تهران سپری می کنیم.
شما هم هاج و واج می گید چرا؟!
اونم می گه :حرف نباشه! می خوای بمونی تهران دود بخوری مریض شی؟ فردا حرکت می کنیم.
شما هم با عصبانیت می رید تو اتاقتون و درو محکم می بندید و روی تختتان دراز می کشید.یه کم فکر می کنید و می گید خیلی هم بد نیست چند روز هم بریم بیرون تو خونه یک نفر دیگه. یه تجربه جدید و جالب هستش. پس لباساتونو عوض می کنید و دست صورتتون را می شورید و می روید تا ناهار بخورید تا بعد از آن وسایلتونو برای سفر آماده کنید.
روز بعد...
وسایلتون را با کمک پدرتون بزور تو صندق عقب ماشینتان می چپونید.پدرتان با دلخوری از مادرتان می پرسد این همه خرت و پرت چیه با خودت اوردی؟ نمیخوایم بریم تو یه خونه وسط صحرا که؟! مادرتان هم با قیافه حق به جانب می گوید خب شاید اونجا وسیله زندگی نباشه! پدرتان هم کوتاه می آید می گوید خیلی خب.بریم داره دیر میشه. همگی سوار ماشین می شوید و راه می افتید. کمی میگذره و حوصلتان سر می رود. پس psvita تان را در می آورید تا یکم سرگرم شید.خواهرتان سمیرا هم با صدای بلند دارد تعریف می کند که دیروز تو مدرسه چه خبر بود.شما هم به سمیرا میگویید یکم آروم تر صحبت کند و او هم بدتر لج می کند و بلند تر صحبت می کند.شما هم تصمیمی می گیرید گوشی تو گوش هاتون بگذارید و کمی چرت بزنید. تو عالم خواب دارید سیر می کنید که یکدفعه...
_ سینا...سینا... سینا با تو ام! پاشو رسیدییم...
صدای مادرتونه ، از خواب پا میشید. دور و ورتان را نگاه می کنید و می فهمید داخل یک جاده خاکی هستید که دورش را درختان مثل دیواری سبز پوشانده اند. صدای آوازه پرندگاه هم به گوش می رسد.به آسمان نگاه می کنید و تا ببینید چه زمانی از روز است. ولی شاخه های درختان مانع از دیده شدن آسمان می شدند. پدرتان پیشنهاد می دهد قبل از اینکه جلو تر بریم یکم چایی بخوریم و استراحت کنیم.مادرتان هم فلاکس و استکان ها و قندان را می آورد و شروع به ریختن چایی ها می کند. مشغول نوشیدن چایتان هستید که ...
گرررر ... هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ ...
صدای پارس وحشیانه سگی به گوش می رسد.پارس های سگ بعد از چند دقیقه با زوزه ی دلخراشی پایان میابد. یکم نگران شدید و به آرامی چای را بالا می آورید که بنوشید...
خِشش... خِششش... خِشششش...
بوته های اطراف شروع به تکان خوردن می کنند. جوری که انگار چند نفر در حال دویدن میان آن ها هستند. پدرتان با نگرانی می رود و قفل فرمان را از ماشین در می آورد. و می گوید می رم ببینم چه خبره. کسی دنبالم نیاد تا وقتی که برگشتم.بعد با احتیاط و آرامی جلو می رود و راهش را از بین درختان تناور و پهن باغ باز می کند.چند دقیقه نفس گیر می گذرد.ناگهان صدای فریادی بلند می شود و صدای درگیری به گوش می رسد و بعد همه جا را سکوتی غیر طبیعی فرا می گیرید.سمیرا خواهرتان از ترس چند قدم به عقب بر می دارد و کمی دور می شود.
ها ها ها ها ها ها... ها ها ها ها ها ها... ها ها ها ها ها ...
صدای خنده چندش آوری به گوش می رسد.م
نویسنده:ژوژی
قسمت اول
سبک داستان سبک متفاوتیه و شما درنقش اصلی هستین.
اسم شما سینا فرازمند است.در تهران زندگی می کنید و دانش آموز سوم دبیرستان هستید و یک خواهر کوچک تر به اسم سمیرا دارید.پدر شما حسابدار یکی از ادرات بزرگ دولتی است و مادرتان هم در یک آموزشگاه کنکور تدریس می کند.امروز در راه بازگشت از مدرسه در داخل سرویس نشسته اید و به سمت خانه تان می روید. رادیو روشن است و دارد اخبار می گوید. ناگهان گوینده می گوید:"به خبری که هم اکنون به دست ما رسیده است توجه کنید. تمام مدارس و ادارات دولتی از فردا به مدت پنج روز به دلیل آلودگی هوا تعطیل می شوند."با دوستانتان در سرویس از خوشحالی هورا می کشید و اینکه چگونه از این پنج روز استفاده کنید صحبت می کنید.یکی از آن ها می گوید این پنج رو تو خانه می مونم و فقط بخور بخواب! دیگری هم می گوید:به احتمال زیاد می ریم شمال ویلامون این چند روز رو اونجا می گذرونیم. شما هم می گویید:منم می مونم خونه بازی اسلیپینگ داگز رو تموم می کنم.تو رویا هایتان فرو رفته ای که راننده با عصبانیت می گوید بشینید خونه درساتونو بخونید و دنبال یللی تللی نرید. پس فردا بزرگ می شید مثل من بدبخت می شید ها! شما و دوستانتان هم با خنده می گویید: بابا زندگی همین دو روزه.بشین لذتشو ببر! بالاخره می رسید خونتون و از سرویس پیاده می شید. کلید میندازید در خانه رو باز می کنید. با خوشحالی فریاد می زنید: دولت مدارس و ادارات رو تعطیل کرده!
پدرتون هم می گوید: چه خبره اینقدر داد می زنی؟ خودمون خبر داریم.
شما هم میگید: پس میمونیم خونه و...
پدرتان حرفتان را قطع می کند و می گوید:فکر خونه رو از ذهنت بیرون کن!از اداره کلید ویلای یکی از بچه هارو گرفتم و این پنج روزو بیرون تهران سپری می کنیم.
شما هم هاج و واج می گید چرا؟!
اونم می گه :حرف نباشه! می خوای بمونی تهران دود بخوری مریض شی؟ فردا حرکت می کنیم.
شما هم با عصبانیت می رید تو اتاقتون و درو محکم می بندید و روی تختتان دراز می کشید.یه کم فکر می کنید و می گید خیلی هم بد نیست چند روز هم بریم بیرون تو خونه یک نفر دیگه. یه تجربه جدید و جالب هستش. پس لباساتونو عوض می کنید و دست صورتتون را می شورید و می روید تا ناهار بخورید تا بعد از آن وسایلتونو برای سفر آماده کنید.
روز بعد...
وسایلتون را با کمک پدرتون بزور تو صندق عقب ماشینتان می چپونید.پدرتان با دلخوری از مادرتان می پرسد این همه خرت و پرت چیه با خودت اوردی؟ نمیخوایم بریم تو یه خونه وسط صحرا که؟! مادرتان هم با قیافه حق به جانب می گوید خب شاید اونجا وسیله زندگی نباشه! پدرتان هم کوتاه می آید می گوید خیلی خب.بریم داره دیر میشه. همگی سوار ماشین می شوید و راه می افتید. کمی میگذره و حوصلتان سر می رود. پس psvita تان را در می آورید تا یکم سرگرم شید.خواهرتان سمیرا هم با صدای بلند دارد تعریف می کند که دیروز تو مدرسه چه خبر بود.شما هم به سمیرا میگویید یکم آروم تر صحبت کند و او هم بدتر لج می کند و بلند تر صحبت می کند.شما هم تصمیمی می گیرید گوشی تو گوش هاتون بگذارید و کمی چرت بزنید. تو عالم خواب دارید سیر می کنید که یکدفعه...
_ سینا...سینا... سینا با تو ام! پاشو رسیدییم...
صدای مادرتونه ، از خواب پا میشید. دور و ورتان را نگاه می کنید و می فهمید داخل یک جاده خاکی هستید که دورش را درختان مثل دیواری سبز پوشانده اند. صدای آوازه پرندگاه هم به گوش می رسد.به آسمان نگاه می کنید و تا ببینید چه زمانی از روز است. ولی شاخه های درختان مانع از دیده شدن آسمان می شدند. پدرتان پیشنهاد می دهد قبل از اینکه جلو تر بریم یکم چایی بخوریم و استراحت کنیم.مادرتان هم فلاکس و استکان ها و قندان را می آورد و شروع به ریختن چایی ها می کند. مشغول نوشیدن چایتان هستید که ...
گرررر ... هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ ...
صدای پارس وحشیانه سگی به گوش می رسد.پارس های سگ بعد از چند دقیقه با زوزه ی دلخراشی پایان میابد. یکم نگران شدید و به آرامی چای را بالا می آورید که بنوشید...
خِشش... خِششش... خِشششش...
بوته های اطراف شروع به تکان خوردن می کنند. جوری که انگار چند نفر در حال دویدن میان آن ها هستند. پدرتان با نگرانی می رود و قفل فرمان را از ماشین در می آورد. و می گوید می رم ببینم چه خبره. کسی دنبالم نیاد تا وقتی که برگشتم.بعد با احتیاط و آرامی جلو می رود و راهش را از بین درختان تناور و پهن باغ باز می کند.چند دقیقه نفس گیر می گذرد.ناگهان صدای فریادی بلند می شود و صدای درگیری به گوش می رسد و بعد همه جا را سکوتی غیر طبیعی فرا می گیرید.سمیرا خواهرتان از ترس چند قدم به عقب بر می دارد و کمی دور می شود.
ها ها ها ها ها ها... ها ها ها ها ها ها... ها ها ها ها ها ...
صدای خنده چندش آوری به گوش می رسد.م
- ۱۲.۶k
- ۱۷ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط