{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمارت نفرین شده

عمارت نفرین شده

قسمت2(پایانی)

صدای جیغ سمیرا را می شنوید و به خود می آیید. به سمت در سرسرا حرکت می کنید تا از آن خارج شوید. همین طور کنار میز بزرگ که به نظر می رسید تمامی ندارد حرکت می کنید که ناگهان تمام شمع ها روشن می شوند! در جایتان میخکوب می شوید با استرس به اطرافتان نگاه می کنید.صدای قیژ قیژ بلندی می آید و در سرسرا به آرامی باز می شود.پیکر سفید رنگ شبه واری وارد می شود. شبح به نظر می رسید که یک مرد میانسال باشد. او خرخر بلندی می کند و با سرعت به سمت شما می دود...
هل شده اید... سریع به دور اطرافتان نگاه می کنید که یک وسیله برای دفاع از خودتون پیدا کنید. یکی از صندلی های کنار میز را ور می دارید و آماده ضربه زدن با آن می شوید. ولی با کمال تعجب پیکره سفید رنگ تغییر مسیر داده و به یک شبح سفید رنگی که به زنی پیر شباهت داشت و کنار پنجره ایستاده بود حمله کرده و اورا از پنجره به بیرون می اندازد. صدا خورد شدن شیشه به گوش می رسد و پیکره سفید پس از چند لحظه ناپدید می شود. با تعجبی بسیار نزدیک پنجره می شوید و به بیرون نگاه می کنید. نه از شبحی خبری است و نه از شیشه خورده ای. از پنجره دور می شوید. به سمت در می روید و به آرامی آن را باز می کنید. داخل سرسرای بزرگی می شوید و که روی تمام وسایل آن پارچه های سفید خاک گرفته ای کشیده اند. سرسرا به وسیله شمع هایی کم سو روشن شده است. کنار یکی از مبل های آنجا چاقو جرم گرفته ای افتاده است. اون را بر می دارید و بررسی اش می کنید. به نظر می رسید که دسته آن از جنس عاج باشد. و حکاکی های عجیبی هم روی آن بود. لکه خون های خشکیده روی تیغه توجه شما را جلب می کند. صدایی را می شنوید و سرتان را بالا میاورید. با کمال تعجب مشاهده می کنید که مرد رنگ پریده ای روی مبل خوابیده است. پسر بچه ای به آرامی از پشت به مبل نزدیک می شود و از ترس و هیجان می لرزید و چیزی در دست داشت. به بالای سر مرد رسید و دستش را بالا برد. یک لحظه در دستش چاقو دسته سفیدی را دیدید که آن را به شدت پایین آورد و وارد قلب مرد خفته کرد. مرد دست پایی زد و در سکوت جان داد. پسرک آرام آرام عقب رفت. خیلی ترسیده بود و ناگهان به زمین افتاد. چاقو از دستش افتاد و خود پای به فرار گذاشت. یکدفعه صدای جیغی بلند شد و شما به سمت منبع صدا که پشتتان بود برگشتید و کسی آنجا نبود. دوباره رو به رو تان را نگاه کردید و دیدید که همه چیز به حالت اولیه خودش در آمده است. به چاقو ی در دستتان نگاه می کنید و آن را در جیبتان می گذارید و به آرامی به مبل نزدیک می شوید. روکش آن را کنار می زنید و مشاهده می کنید که لکه های متعددی از خون مبل جرم گرفته را فرا گرفته اند. دوباره صدای جیغ... و اینبار از طبقه بالا. به سمت راه پله می دوید. راه پله طولانی است و پله ها به نظر سست و پوسیده هستند. شروع به بالا رفتن میکنید. به نیمه راه رسیدی که که ناگهان پله زیر پایتان می شکند و در آن فرو می روید.  کل پایین تنه تان در حفره به وجود آمده کشیده می شود و شما با دستانتان به سختی نرده های چوبی راه پله را می گیرید. نرده ها زیر دستانتان می لرزند و توان تحمل وزن شما را ندارند. نرده ها با صدایی بلند می شکنند و شما به پایین سقوط می کنید. به کف چوبی می خورید و آن را هم می شکنید و به کف سنگی طبقه زیرین به شدت برخورد می کنید. و از شدت ضربه بی هوش می شوید...
دوباره به هوش می آیید. سرتان گیج می رود. سعی می کنید از جایتان بلند شید که دردی شدیدی را در پهلوتان حس می کنید. چاقو دسته عاجی به زیر قفسه سینه تان فرو رفته است و خون درحال خارج شدن از بدنتان می باشد. به سرعت دستته چاقو را گرفته آن را به بیرون می کشید. دردی وحشتناک در تمام بدنتان می پیچد... سراسیمه به اطرافتان نگاه می کنید. از حفره ایجاد شده در سقف نور به داخل می تابد. دور و برتان پر از پارچه های سفید است و بنظر می رسد که داخل اتاق رختشور خانه باشد. مقداری پارچه را با استفاده از چاقو می برید و با آن زخم خود را می بندید. پس از مطمئن شدن از اینکه خون ریزی قطع شد از رختشور خانه خارج می شوید. راهرویی طویل رو بروی شماست که در انتهای آن دری بسته است. از زیر در نور به سو سوی نوری به بیرون می تابد. لنگ لنگان به سمت در می روید. دستتان را روی دستگیره می گذارید که در را باز کنید که ناگهان صدای باز شدن در از اتاق می آید در پی آن صدای صحبت مردی با زبانی نا آشنا به گوش می رسید. از راه سوراخ کلید نگاهی به داخل می اندازید. پیکر مردی که عبای جرم گرفته و سرخ رنگیبه تن داشت به همراه سه موجود سیاه رنگ که در پی او بودند را مشاهده می کنید. پس از چند لحظه سکوت پیکره مرد سرخ پوش از دید شما خارج می شود. ناگهان چشمانی سرخ و خونی جلو سوراخ جا کلیدی ظاهر می شود. شما از ترس به عقب پر
دیدگاه ها (۲۹)

داستان سام و تیناتک قسمتاز یک طرف عذاب وجدان داشت واز سویی خ...

بهارتک قسمت17سالم بود دختر خیلی ساده ای بودم مدرسه میرفتم کل...

عمارت نفرین شدهنویسنده:ژوژیقسمت اولسبک داستان سبک متفاوتیه و...

:-(

پارت دومپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی...همه‌جا را تاریکی گرفت...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۲۷*"این مال جرم...

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...ᎮᏗᏒᏖ..⁶...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط