اینجا خوشبختی به تاراج رفته عشق را میفروشند و سوز سینه
اینجا خوشبختی به تاراج رفته، عشق را میفروشند و سوز سینه تحویل میدهند. دل میشکنند و خردههایش را زیر پایت میریزند. آفتاب رنگش پریده، پنهان شده و میسوزد. ماه شکسته، طلب عقلی لایعقل میکند و مجنون شده. پرنده غصهدار شده، آوازِ مستی میدهد و بوی رفتن. اینجا میدوند و نمیرسند. عاشق دل به معشوق میدهد و فراق زندگی سپیدش میکند. برگها میریزند، سپهری که رنگ لاجوردیش زیر گرمای این سیاهی میبازد و به نسیانمان میبرد، آنگاه که از یاد بردهایم ما با سبزی پای گذاشتیم و چیزی جز خاکستر شرح حالمان نبود. به نقل از لسانالغیب در اولین غزلش:«شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟...»
▪︎زمان چیز جالبیه، بهت نشون میده همه چیز ناپایدار نیست، اما همه چیز هم پایدار نمیمونه.
𝟏𝟒𝟎𝟓𝟎𝟏𝟏𝟓
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟...»
▪︎زمان چیز جالبیه، بهت نشون میده همه چیز ناپایدار نیست، اما همه چیز هم پایدار نمیمونه.
𝟏𝟒𝟎𝟓𝟎𝟏𝟏𝟓
- ۳۹.۸k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط