چقدر این دلنوشته حق و قشنگه
چقدر این دلنوشته حق و قشنگه😭💔
بسم رب الشهداء و الصدیقین ...
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
این چند خط را برای شهادت در عالم بالا می نگارم و مهم نیست چه کسی در خون نویس می ماند و می رود!
صبحگاه در حالی که برای تبریک آتش بس به مزار استاد و فرمانده شهیدم؛ حاج محمد عفیف با جواد، رندا، ابوذر، سارا، حسین و زینب رفته بودیم؛ به ناگاه با صدای انفجار و پرتاب شدن به هر سویی به خود آمدیم؛ گوش چپم کیپ شد؛ سمت چپ بدنم بی حس و قفسه سینه ام تنگ!
یاد روز پیجر افتادم که دست دوستم افتاد به طرف غذایم و چشم آن یکی دوستم بر صورتم خورد. لحظات انفجار مانند حادثه پیجر بود؛ به خود آمدم در بیمارستان بودم و فهمیدم قربانی آتش بس تهران _ واشگنتن ما مردم مظلوم لبنان بودیم و وجه المصالحه قرار گرفتیم!
حال ما مانند حال عملیات اربعین بود؛ وقتی سید مانند کیسان ابوعمره در فیلم مختار تنها ماند در نبرد با دشمن و ختم شد به آن انفجار بزرگ ضاحیه و یتیم شدن لبنان؛ حال، باز حس تنهایی و حس غربت بر دل تک تک ما نشست!
خبرها پشت هم می آمد ...
۲۵۴ شهید و هزاران مجروح!
گریه ام تا این ساعت نوشتن این چند خط بند نمی آید. خیلی از نازحین که در طول این ۳۸ روز برایشان آب و غذا و باتری و ... فراهم میکردیم شهید شده اند و مجروح و قطع عضو!
نفیسه زنگ می زند و بیمارستان می آید؛ از او میخواهم لااقل او صدای ما باشد صدای غربت و مظلومیت ما!
ما قتل عام شدیم آری قتل عام!
حال بروید پرچم بچرخانید و دنبال مافیای حج و آقازاده های خارج نشین پول کم آوردند، فشار آورد اند به حکمیت ابوموسی بروید و ما قتل عام شویم؛ طبل و سنج بزنید و با توئیت نگاری سر خودتان را وا کنید!
آری راست گفت جواد:
از ایران گله نداریم؛ ما دروازه نبرد کربلاء را برای وظیفه شرافت وکرامت خود باز کردیم و اهل بلاء آزمون بلاء سخت می ستانند!
اما من میگویم؛ رسم برادری چه می شود، با میادین پرچم چرخاندن!
ایرادی نیست اگر با کشته شدن ما ایران ثبات پیدا می کند و امام عصر(عج) و نائبش از ما راضی می گردد، پس مانند امام حسین در روز عاشوراء زمزمه می کنم:
{إن کان دین محمّد لم یستقم الّا بقتلی فیا سیوف خذینی}
خدایا تو شاهدی و گله را بر تو برم؛
که ما برای تمام کرامت و شرافت و عزت خود و اسلام حقیقی از خانه و کاشانه و جان و مال خود گذشتیم؛ تا دنیا بداند تربیت توحید عاشورایی سید حسن به ما آموخته؛ اول همسایه، بعد خانه؛ و ما به آن عمل کردیم و این پرچم را به آینده گانمان خواهیم سپرد!
خدایا تو شاهدی؛
اگر قتل عام ما منجر بشود وحدت امت ایران بهم بخورد و آن خیمه اسلام حقیقی آسیب ببیند؛ پس خون ما را برای استحکام آن خیمه بپذیر!
خدایا تو شاهدی
گله را بر تو میبرم، اگر از ما عبور کنند؛ چیزی به اسم کربلاء و شیعه باقی نخواهد ماند!
خدایا تو شاهدی
این تهاجم به ما از سال ۱۹۸۲ تاکنون بیسابقه بوده است؛ تو از ما بپذیر، غربت مارا و مظلومیت مارا ...
در این لحظات یاد این ابیات محمود درویش می افتند و زیر لب با اشک با خودم میخوانم:
الحربُ ستنتهي
وسيتصافحُ القادةُ
وتبقى تلك العجوزُ تنتظرُ ابنها الشهيد
وتلك الفتاةُ تنتظرُ حبيبها
وأولئك الأطفالُ ينتظرون أباهم البطل
لا أعلمُ من باعَ الوطن
ولكنني رأيتُ من دفعَ الثمن...
جنگ پایان خواهد یافت؛
و رهبران با هم گرم خواهند گرفت؛
و باقى میماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند خویش است؛
و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است؛
و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمانشان نشستهاند.
نمیدانم چه کسى وطن را فروخت
اما دیدم چه کسى بهاى آن را پرداخت ...
و إنه لجهاد، نصر أو استشهاد✌️
برادر کوچک شما
سید علی
ضاحیه _ بیروت
۲۰شوال ۱۴۴۷
@haad1442
بسم رب الشهداء و الصدیقین ...
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
این چند خط را برای شهادت در عالم بالا می نگارم و مهم نیست چه کسی در خون نویس می ماند و می رود!
صبحگاه در حالی که برای تبریک آتش بس به مزار استاد و فرمانده شهیدم؛ حاج محمد عفیف با جواد، رندا، ابوذر، سارا، حسین و زینب رفته بودیم؛ به ناگاه با صدای انفجار و پرتاب شدن به هر سویی به خود آمدیم؛ گوش چپم کیپ شد؛ سمت چپ بدنم بی حس و قفسه سینه ام تنگ!
یاد روز پیجر افتادم که دست دوستم افتاد به طرف غذایم و چشم آن یکی دوستم بر صورتم خورد. لحظات انفجار مانند حادثه پیجر بود؛ به خود آمدم در بیمارستان بودم و فهمیدم قربانی آتش بس تهران _ واشگنتن ما مردم مظلوم لبنان بودیم و وجه المصالحه قرار گرفتیم!
حال ما مانند حال عملیات اربعین بود؛ وقتی سید مانند کیسان ابوعمره در فیلم مختار تنها ماند در نبرد با دشمن و ختم شد به آن انفجار بزرگ ضاحیه و یتیم شدن لبنان؛ حال، باز حس تنهایی و حس غربت بر دل تک تک ما نشست!
خبرها پشت هم می آمد ...
۲۵۴ شهید و هزاران مجروح!
گریه ام تا این ساعت نوشتن این چند خط بند نمی آید. خیلی از نازحین که در طول این ۳۸ روز برایشان آب و غذا و باتری و ... فراهم میکردیم شهید شده اند و مجروح و قطع عضو!
نفیسه زنگ می زند و بیمارستان می آید؛ از او میخواهم لااقل او صدای ما باشد صدای غربت و مظلومیت ما!
ما قتل عام شدیم آری قتل عام!
حال بروید پرچم بچرخانید و دنبال مافیای حج و آقازاده های خارج نشین پول کم آوردند، فشار آورد اند به حکمیت ابوموسی بروید و ما قتل عام شویم؛ طبل و سنج بزنید و با توئیت نگاری سر خودتان را وا کنید!
آری راست گفت جواد:
از ایران گله نداریم؛ ما دروازه نبرد کربلاء را برای وظیفه شرافت وکرامت خود باز کردیم و اهل بلاء آزمون بلاء سخت می ستانند!
اما من میگویم؛ رسم برادری چه می شود، با میادین پرچم چرخاندن!
ایرادی نیست اگر با کشته شدن ما ایران ثبات پیدا می کند و امام عصر(عج) و نائبش از ما راضی می گردد، پس مانند امام حسین در روز عاشوراء زمزمه می کنم:
{إن کان دین محمّد لم یستقم الّا بقتلی فیا سیوف خذینی}
خدایا تو شاهدی و گله را بر تو برم؛
که ما برای تمام کرامت و شرافت و عزت خود و اسلام حقیقی از خانه و کاشانه و جان و مال خود گذشتیم؛ تا دنیا بداند تربیت توحید عاشورایی سید حسن به ما آموخته؛ اول همسایه، بعد خانه؛ و ما به آن عمل کردیم و این پرچم را به آینده گانمان خواهیم سپرد!
خدایا تو شاهدی؛
اگر قتل عام ما منجر بشود وحدت امت ایران بهم بخورد و آن خیمه اسلام حقیقی آسیب ببیند؛ پس خون ما را برای استحکام آن خیمه بپذیر!
خدایا تو شاهدی
گله را بر تو میبرم، اگر از ما عبور کنند؛ چیزی به اسم کربلاء و شیعه باقی نخواهد ماند!
خدایا تو شاهدی
این تهاجم به ما از سال ۱۹۸۲ تاکنون بیسابقه بوده است؛ تو از ما بپذیر، غربت مارا و مظلومیت مارا ...
در این لحظات یاد این ابیات محمود درویش می افتند و زیر لب با اشک با خودم میخوانم:
الحربُ ستنتهي
وسيتصافحُ القادةُ
وتبقى تلك العجوزُ تنتظرُ ابنها الشهيد
وتلك الفتاةُ تنتظرُ حبيبها
وأولئك الأطفالُ ينتظرون أباهم البطل
لا أعلمُ من باعَ الوطن
ولكنني رأيتُ من دفعَ الثمن...
جنگ پایان خواهد یافت؛
و رهبران با هم گرم خواهند گرفت؛
و باقى میماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند خویش است؛
و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است؛
و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمانشان نشستهاند.
نمیدانم چه کسى وطن را فروخت
اما دیدم چه کسى بهاى آن را پرداخت ...
و إنه لجهاد، نصر أو استشهاد✌️
برادر کوچک شما
سید علی
ضاحیه _ بیروت
۲۰شوال ۱۴۴۷
@haad1442
- ۵.۷k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط