موضوع عشق درون
موضوع: عشق درون
پارت ۱۶
توی سالن پذیرایی قدم میزدم و منتظر ا.ت بودم تا آماده بشه و با هم بریم خرید عروسی بالاخره خانوم خانوما بعد کلی منتظر گذاشتن من تشریف آوردن
ا.ت: خب بریم دیگه دیر شد(نفس نفس)
جونگین: بله اگه زحمت میدادی به خودت زودتر آماده بشی دیر نمیشد
ا.ت: غر غر نکن دیگه بریم
ویو ا.ت
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
جونگین: ا.ت باورت میشه ۳ روز دیگه قراره با هم ازدواج کنیم؟
ا.ت: راستش...نه هنوز باورم نمیشه،ولی فکرشو میکردی که بخوای یه روز با من ازدواج کنی؟
جونگین: ....
ا.ت: جونگین با توام
جونگین: ....
سرمو چرخوندم سمت جونگین که دیدم داره عمیق فکر میکنه
وقتی ماشین وایستاد فهمیدم که رسیدیم به مرکز خرید پیاده شدیم و رفتیم داخل اول رفتیم لباس عروس انتخاب کنیم رفتیم داخل مغازه،جونگین چند تا لباس بهم داد تا پرو کنم رفتم توی اتاقک و لباسا رو به نوبت پوشیدم سر هر لباس هم جونگین یه عیب و ایرادی میذاشت دیگه خسته شده بودم آخرین لباس و پوشیدم که بالاخره جونگین پسند کرد و رفتیم حساب کردیم بعدم رفتیم مغازه بغلی که کت و شلوار مردانه داشت
ویو جونگین
بعد از اینکه برای ا.ت لباس گرفتیم رفتیم مغازه بغلی تا برای من کت و شلوار بگیریم
چند دست کت و شلوار گرفتم و بردم اتاق پرو تا بپوشمشون یکی یکی لباسا رو پوشیدم و اومدم بیرون تا به ا.ت نشون بدم ا.ت هم همینجور ایراد میگرفت و میگفت برم یکی دیگه رو بپوشم فک کنم داشت تلافی میکرد(فک نکن مطمئن باش😂)
خلاصه بعد از کلی عیب و ایراد الکی یکی رو قبول کرد و رفتیم حساب کردیم کفش و تاج و حلقه رو هم گرفتیم و راه افتادیم سمت عمارت از وقتی که راه افتادیم همش حواسم به ا.ت بود که از قیافش معلوم بود چقدر ذوق داشت تصمیم گرفتم یکم اذیتش کنم که گفتم
جونگین: میدونی ا.ت یه چیزی از همین الان بهت میگم خوب به خاطر بسپار
ا.ت: چیه عشقم بگو گوش میدم☺️
جونگین: ببین ا.ت من هیچ علاقهای بهت ندارم فقط به اصرار باباهامون دارم باهات ازدواج میکنم پس بعد اگر رفتار سردی باهات داشتم یا اصلا بعد توجه نکردم باید عادت کنی(جدی)
ا.ت: آها باشه... وایستا ببینم چی گفتی؟
جونگین: گفتم من فقط به اصرار باباهامون دارم باهات ازدواج میکنم و هیچ علاقهای بهت ندارم پس بعد از ازدواج باید به رفتارهای سرد و بی توجهی از طرف من عادت کنی(بچم داره از خنده جر میخوره ولی همچنان سعی داره جدی باشه😂🤣)
ا.ت: ولی من فک کردم تو واقعا منو دوست داری که میخوای باهام ازدواج کنی🥺😢
دیگه نتونستم بغض و ناراحتیش و تحمل کنم و سریع ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و ا.ت رو بغل کردم لباشو بوسیدم و گفتم
جونگین: ببخشید عشقم قربونت برم داشتم باهات شوخی میکردم😘
ا.ت: یعنی باور کنم دوسم داری و بعد از ازدواجمون بهم بی توجهی نمیکنی🤥
جونگین: آره عزیزم باور کن دارم راستشو بهت میگم
ا.ت: پس ثابت کن🙁
جونگین: چشم امشب روی تخت بهت ثابت میکنم😈
ا.ت: برو بابا تو هم با اون ذهن منحرفت😑
دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد که رسیدیم عمارت پیاده شدیم خدمتکارا خریدا رو آوردن بالا و منم دست ا.ت رو گرفتم و بردم تو اتاق خودم که ا.ت گفت
ا.ت: جونگین قرار شد امشب روی تخت بهم ثابت کنی دوسم داری الانم تازه ساعت ۶:۲۷ عصره پس بیا بریم یکم فیلم ببینیم و یه چیزی بخوریم تا شب😒
جونگین: پس خودتم بی صبرانه منتظر امشبی😈
ا.ت: کاری نکن پشیمون بشما بی جنبه😐
با کمک army508bts@
پارت ۱۶
توی سالن پذیرایی قدم میزدم و منتظر ا.ت بودم تا آماده بشه و با هم بریم خرید عروسی بالاخره خانوم خانوما بعد کلی منتظر گذاشتن من تشریف آوردن
ا.ت: خب بریم دیگه دیر شد(نفس نفس)
جونگین: بله اگه زحمت میدادی به خودت زودتر آماده بشی دیر نمیشد
ا.ت: غر غر نکن دیگه بریم
ویو ا.ت
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
جونگین: ا.ت باورت میشه ۳ روز دیگه قراره با هم ازدواج کنیم؟
ا.ت: راستش...نه هنوز باورم نمیشه،ولی فکرشو میکردی که بخوای یه روز با من ازدواج کنی؟
جونگین: ....
ا.ت: جونگین با توام
جونگین: ....
سرمو چرخوندم سمت جونگین که دیدم داره عمیق فکر میکنه
وقتی ماشین وایستاد فهمیدم که رسیدیم به مرکز خرید پیاده شدیم و رفتیم داخل اول رفتیم لباس عروس انتخاب کنیم رفتیم داخل مغازه،جونگین چند تا لباس بهم داد تا پرو کنم رفتم توی اتاقک و لباسا رو به نوبت پوشیدم سر هر لباس هم جونگین یه عیب و ایرادی میذاشت دیگه خسته شده بودم آخرین لباس و پوشیدم که بالاخره جونگین پسند کرد و رفتیم حساب کردیم بعدم رفتیم مغازه بغلی که کت و شلوار مردانه داشت
ویو جونگین
بعد از اینکه برای ا.ت لباس گرفتیم رفتیم مغازه بغلی تا برای من کت و شلوار بگیریم
چند دست کت و شلوار گرفتم و بردم اتاق پرو تا بپوشمشون یکی یکی لباسا رو پوشیدم و اومدم بیرون تا به ا.ت نشون بدم ا.ت هم همینجور ایراد میگرفت و میگفت برم یکی دیگه رو بپوشم فک کنم داشت تلافی میکرد(فک نکن مطمئن باش😂)
خلاصه بعد از کلی عیب و ایراد الکی یکی رو قبول کرد و رفتیم حساب کردیم کفش و تاج و حلقه رو هم گرفتیم و راه افتادیم سمت عمارت از وقتی که راه افتادیم همش حواسم به ا.ت بود که از قیافش معلوم بود چقدر ذوق داشت تصمیم گرفتم یکم اذیتش کنم که گفتم
جونگین: میدونی ا.ت یه چیزی از همین الان بهت میگم خوب به خاطر بسپار
ا.ت: چیه عشقم بگو گوش میدم☺️
جونگین: ببین ا.ت من هیچ علاقهای بهت ندارم فقط به اصرار باباهامون دارم باهات ازدواج میکنم پس بعد اگر رفتار سردی باهات داشتم یا اصلا بعد توجه نکردم باید عادت کنی(جدی)
ا.ت: آها باشه... وایستا ببینم چی گفتی؟
جونگین: گفتم من فقط به اصرار باباهامون دارم باهات ازدواج میکنم و هیچ علاقهای بهت ندارم پس بعد از ازدواج باید به رفتارهای سرد و بی توجهی از طرف من عادت کنی(بچم داره از خنده جر میخوره ولی همچنان سعی داره جدی باشه😂🤣)
ا.ت: ولی من فک کردم تو واقعا منو دوست داری که میخوای باهام ازدواج کنی🥺😢
دیگه نتونستم بغض و ناراحتیش و تحمل کنم و سریع ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و ا.ت رو بغل کردم لباشو بوسیدم و گفتم
جونگین: ببخشید عشقم قربونت برم داشتم باهات شوخی میکردم😘
ا.ت: یعنی باور کنم دوسم داری و بعد از ازدواجمون بهم بی توجهی نمیکنی🤥
جونگین: آره عزیزم باور کن دارم راستشو بهت میگم
ا.ت: پس ثابت کن🙁
جونگین: چشم امشب روی تخت بهت ثابت میکنم😈
ا.ت: برو بابا تو هم با اون ذهن منحرفت😑
دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد که رسیدیم عمارت پیاده شدیم خدمتکارا خریدا رو آوردن بالا و منم دست ا.ت رو گرفتم و بردم تو اتاق خودم که ا.ت گفت
ا.ت: جونگین قرار شد امشب روی تخت بهم ثابت کنی دوسم داری الانم تازه ساعت ۶:۲۷ عصره پس بیا بریم یکم فیلم ببینیم و یه چیزی بخوریم تا شب😒
جونگین: پس خودتم بی صبرانه منتظر امشبی😈
ا.ت: کاری نکن پشیمون بشما بی جنبه😐
با کمک army508bts@
- ۳.۰k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط