{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاید...

شاید...


مادربزرگ با مهربانی رو به نوه اشکه چشمانی به رنگ جنگل های زیبای ایران داشت گفت: میخوای برات یه داستان بگم؟
نوه اش با ذوقی کودکانه جواب داد:اره بگو مامانبزرگ
مادر بزرگ با لبخندی به نوه‌ی عزیزش نگاه کرد و در جنگل سبز چشمانش نگاه کرد؛ مکثی کرد و شروع کرد به داستان گفتن: روزی روزگاری دختری زیبا رو بود که موهایی به رنگ شب و چشمانی مثل سیاه چال داشت دختر خیلی مهربون بود ولی خانوادش اونو نمیخواستن دختر یه دوست داشت که یک سال از خودش کوچیک تر بود
اون دختر، دختری بود با موهای صاف، چشم هایی زیبا و پوستی به سفیدی برف انگار خدا تصمیم گرفته بود تمام زیبایی یه اریایی رو به اون بده
دختر خیلی افسرده بود ولی سعی میکرد بقیه رو خوشحال کنه
اون خیلی تلاش کرد تا زنده بمونه ولی دیگه نمیشد برای همین تصمیم خودشو گرفت
نوه اش با چشمانی کنجکاو به زن خیره شد : چه تصمیمی مامانبزرگ؟
مادربزرگ با بلخند تلخی ادامه داد: به دوستش گفت که بیا باهم بریم بیرون و رفتن، کلی حرف زدن خندیدن و حسابی خوشگذروندن ولی تقربیا ساعت ۱۰ شب بود که دختر با خودش گفت باید به دوستم بگم
پسرو کرد به دوستشو گفت ببین باید مراقب خودت باشی و مراقب بقیه، با همه مهربون باش مراقب باش که باحرفات دل کسیو نشکونی
دوستش که خیلی تعجب کرده بود گفت این حرفا دیگه چیه مهتاب؟ چی داری میگی؟ دختر لبخند تلخی زد و با بغض ادامه داد: امیدوارم فراموشم نکنی
اونا داشتن از روی یه پل رد میشدن که دختر وایساد و بعد تکیه داد به لبه پل، تلخ خندی زد و گفت: ممنونم واقعا ممنونم مراقب خودت باش دوست عزیزم به حرفای اونا گوش بده اونا بدتو نمیخوان و هیچ وقت مامان سولی رو فراموش نکن با اتمام حرفش مهلت حرف زدن به دوستش نداد و خودشو پرت کرد پایین دوستش تمام سعیشو کرد که بهش برسه ولی نشد
نوه با ناراحتی لب زد: اخی حتما دوستش خیلی براش ناراحت شد نه؟
مادربزرگ گفت: اره خیلی اونقدر که حس میکرد دنیاش داره به پایان میرسه بعد از مرگ اون دوستش تمامی اتقافات رو برای دوست مردش میگففت و گاهی حتی براش اهنگ مورد علاقشو میزارشت
با بغض ادامه داد: دوستش حتی الانم داره بهش فکر میکنه
نوه پرسید: اون دختر کی بود و اسمش چی بود؟
مادربزرگ دلتنگ لب زد: اون دختر اسمش مهتاب بود و دوست صمیمیه من...
نوه گفت: اوه متاسفم مامانبزرگ
مادربزرگ لبخندی زد که نوه گفت: اون کی دست به همچین کاری زد؟
مادربزرگ با بغض بدی پاسخ داد: روز تولدش توی دی ماه سال ۱۴۰۳
و بعد هم خندید و گفت: اونقدی دلتنگشم که حتی نمیتونم توصیفش کنم
ارام ادامه داد: شاید اگه جلوشو گرفته بودم اینطوری نشده بود و الان کنارم میبود....


ممنون که تا اینجا خوندین یه نکته ای رو بگم و اونم اینه که بله مهتاب واقعا دوستم بود و دوسال پیش روز تولدش جلوی من خود.کشی کرد
فقط اینو میگم که واقعا مراقب دوستاتون باشین و قدرشونو بدونین چون ممکنه یه روزی خدایی نکرده به اندازه من دلتنگ کسی بشین که دیگه نیست.......
دیدگاه ها (۷)

مخاطب؟ معلومه که داره

و زیبایی که نمیشه وصفش کرد🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐

فرشته ای که او بود....بهم گفتن توصیفش کنگفتم چیشوگفتن هر چیز...

کشور و شهر و تاریخ تولد و قد و وزن و همه رو میدونم فقط میخوا...

عاشقانه های شبنم بیاد بابا محمدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط