{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P : 19

BEYOND TIME

پارت نوزدهم | مردی که همه‌چیز را می‌دانست

صدای مرد دوباره در فضای خالی آسیاب پیچید.

ـ فرمانده، بهتره خودتون بیرون بیاید.

جونگ‌کوک آرام به لورنزو نگاه کرد.

ـ شما مطمئنید افراد بلینی هستن؟

لورنزو سرش را تکان داد.

ـ نه. اما اگر خودش باشه، یعنی خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم متوجه شده.

سرین نامه را داخل لباسش پنهان کرد.

ـ راه دیگه‌ای برای خروج هست؟

جونگ‌کوک به انتهای راهرو نگاه کرد.

ـ پشت این دیوار باید راه خروجی باشه.

هر سه به سمت انتهای زیرزمین رفتند.

جونگ‌کوک با فشار شانه‌اش بخشی از دیوار چوبی را کنار زد.

پشت آن، راه باریکی به بیرون می‌رسید.

ـ شما دو نفر برید.

لورنزو گفت:

ـ و شما؟

ـ چند دقیقه نگهشون می‌دارم.

سرین فوراً برگشت.

ـ نه.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ سرین...

ـ قرار نیست هر بار که خطری پیش میاد، شما بمونید و من فرار کنم.

ـ این فرار نیست. باید مدرک رو سالم نگه داریم.

سرین چند لحظه نگاهش کرد.

بعد نامه را بیرون آورد و به او نشان داد.

ـ این مدرک دست منه. پس من هم می‌مونم.

جونگ‌کوک آهی کشید.

ـ لجبازید.

ـ تازه فهمیدید؟

لورنزو با وجود شرایط لبخند کوتاهی زد.

ـ حالا می‌فهمم چرا آندره این دختر رو پنهان کرد.

صدای شکستن در از بالا آمد.

هر سه ساکت شدند.

جونگ‌کوک گفت:

ـ وقت نداریم.

از راه باریک عبور کردند و به پشت آسیاب رسیدند.

اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که صدای اسب‌ها از سمت جنگل شنیده شد.

چند سوار در مسیر ظاهر شدند.

لورنزو زیر لب گفت:

ـ بلینی...

مردی که جلوتر از بقیه بود، از اسب پایین آمد.

مردی حدود پنجاه ساله با کت تیره و چهره‌ای آرام.

ـ جناب مارچلو.

لورنزو قدمی جلو رفت.

ـ ویتوریو.

بلینی لبخند زد.

ـ سال‌هاست این اسم رو از زبان شما نشنیدم.

سرین به او خیره شده بود.

پس این همان مردی بود که هجده سال تمام به حساب‌های هر دو خانواده دسترسی داشت.

بلینی نگاهش را به سرین دوخت.

لبخندش محو شد.

ـ شما...

سرین گفت:

ـ من چی؟

بلینی چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد آرام زمزمه کرد:

ـ این امکان نداره.

جونگ‌کوک جلو آمد.

ـ ظاهراً خیلی چیزهایی که شما غیرممکن می‌دونستید، ممکن شده.

بلینی نگاه تندی به او انداخت.

ـ شما هیچ‌چیز درباره‌ی این ماجرا نمی‌دونید.

ـ پس کمک کنید بفهمم.

بلینی خندید.

ـ هنوز هم فکر می‌کنید با چند سند می‌تونید همه‌چیز رو ثابت کنید؟

سرین نامه را بیرون آورد.

ـ با این چی؟

چهره‌ی بلینی تغییر کرد.

برای اولین بار آرامشش از بین رفت.

ـ اون نامه دست شماست؟

سرین لبخند کوچکی زد.

ـ حالا می‌فهمم چرا این‌قدر دنبالش بودید.

جونگ‌کوک متوجه تغییر چهره‌ی او شد.

ـ سربازها، اطراف رو ببندید.

مردان لورنزو جلو آمدند.

بلینی یک قدم عقب رفت.

ـ نمی‌فهمید دارید با چه کسی درگیر می‌شید.

سرین گفت:

ـ نه.

نگاهش را به سندها دوخت.

ـ ولی به زودی دادگاه می‌فهمه.

بلینی ناگهان برگشت و به سمت اسبش دوید.

جونگ‌کوک فریاد زد:

ـ نذارید فرار کنه!

بلینی سوار اسب شد و به سمت جنگل رفت.

جونگ‌کوک هم به سرعت سوار شد و پشت سرش حرکت کرد.

سرین چند لحظه به دور شدنشان نگاه کرد.

لورنزو کنار او ایستاد.

ـ نگرانید؟

سرین سعی کرد خونسرد بماند.

ـ نه.

اما نگاهش هنوز به مسیر جنگل بود.

ـ فقط امیدوارم فرمانده‌تون این بار هم زیادی خودش رو قهرمان بازی درنیاره.

لورنزو لبخند زد.

ـ فکر کنم نگرانی شما بیشتر از چیزیه که می‌خواید نشون بدید.

سرین چیزی نگفت.

چند دقیقه بعد، صدای سم اسب‌ها دوباره از میان درختان شنیده شد.

اما این بار فقط یک اسب برگشت.

جونگ‌کوک روی آن نبود.

سرین به سمت جنگل دوید.

و همان لحظه، از دور صدای برخورد شمشیرها شنیده شد.
دیدگاه ها (۰)

P : 19

P : 20

P : 18

P : 17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط