P : 17
BEYOND TIME
پارت هفدهم | ردّی روی کاغذ
سرین هنوز پشت پنجره ایستاده بود.
لورنزو و مارکو از حیاط دور میشدند و کاغذی که بینشان رد و بدل شده بود، ذهنش را درگیر کرده بود.
جونگکوک از پنجره فاصله گرفت.
ـ نباید اینجا بمونیم.
ـ چرا؟
ـ مارکو ما رو دید. اگر بفهمه اون صندوق رو پیدا کردیم، نفر بعدی که سراغمون میاد احتمالاً برای صحبت کردن نمیاد.
سرین قاب عکس را برداشت.
ـ پس باید بفهمیم چی توی اون صندوق پنهان شده.
جونگکوک دوباره کنار قفسه رفت.
ـ اینجا یه چیزی هست.
دستش را روی سنگ پایینی دیوار کشید.
با فشار کوچکی، بخشی از دیوار عقب رفت و محفظهای باریک نمایان شد.
داخل آن یک کلید و تکهکاغذی بود که رویش نوشته شده بود:
«جایی که آب، خاک را لمس میکند.»
سرین اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
جونگکوک نقشهی قدیمی را باز کرد و انگشتش را روی نقطهای در شمال شهر گذاشت.
ـ کنار آسیاب قدیمی.
سرین گفت:
ـ سالهاست متروکهست.
ـ پس احتمالاً همونجاست.
ـ بریم.
---
نزدیک غروب به آسیاب رسیدند.
ساختمان قدیمی میان درختان بود و صدای رودخانه از پشت دیوارهای سنگی شنیده میشد.
سرین از اسب پایین آمد.
ـ اینجا خیلی وقته کسی نیومده.
جونگکوک به زمین نگاه کرد.
رد تازهی کفشی روی گل دیده میشد.
ـ مطمئن نیستم.
سرین آرام گفت:
ـ تنها نیستیم.
جونگکوک شمشیرش را بیرون کشید.
ـ پشت سر من بمون.
ـ خودم میتونم از خودم مراقبت کنم.
ـ میدونم.
ـ پس چرا...
جونگکوک نگاه کوتاهی به او کرد.
ـ چون اگر اتفاقی براتون بیفته، توضیح دادنش برای من سخت میشه.
سرین لحظهای ساکت ماند.
ـ فقط همین؟
ـ فعلاً.
و وارد آسیاب شد.
داخل تاریک بود. بعد از کمی جستوجو، سرین دریچهای در کف پیدا کرد.
پلههای سنگی به زیر ساختمان میرفت.
هر دو پایین رفتند.
در انتهای راهرو، صندوقی فلزی قرار داشت.
سرین آرام گفت:
ـ همینه؟
جونگکوک صندوق را باز کرد.
داخلش چند سند، یک دفتر حساب و نامهای مهرشده بود.
سرین یکی از سندها را برداشت.
ـ اینها حسابهای مارچلوهاست.
چند صفحه جلو رفت.
ـ و اینجا اسم زمینهای روسّیه.
جونگکوک سند را بررسی کرد.
ـ بخشی از زمینهای شما با قراردادهای جعلی منتقل شده.
سرین به نامه نگاه کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«برای ههرا، اگر روزی مجبور شدی حقیقت را به دخترمان بگویی.»
دست سرین لرزید.
جونگکوک گفت:
ـ بازش نکن.
ـ چرا؟
ـ فکر میکنم این یکی دیگه فقط دربارهی پرونده نیست.
اما سرین مهر را شکست.
هنوز اولین خط را نخوانده بود که صدای قدمهایی از بالای پلهها آمد.
هر دو برگشتند.
صدایی در تاریکی گفت:
ـ میدونستم بالاخره پیداش میکنید.
لورنزو از پلهها پایین آمد؛ دو مرد مسلح پشت سرش بودند.
ـ سرین، نامه رو بده به من.
ـ نه.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ اگر بهش نزدیک بشید، پشیمون میشید.
لورنزو نگاهش کرد.
ـ جناب فرمانده، شما هنوز نمیدونید از چه چیزی دارید محافظت میکنید.
سرین نامه را باز کرد.
اولین جمله را خواند.
رنگش پرید.
«سرین، اگر این نامه را میخوانی، یعنی بالاخره فهمیدهای که دختر واقعی من هستی.»
سرین سرش را بالا آورد.
چند لحظه فقط به لورنزو نگاه کرد.
و جونگکوک، از دیدن چهرهی او، برای اولین بار واقعاً ترسید.
پارت هفدهم | ردّی روی کاغذ
سرین هنوز پشت پنجره ایستاده بود.
لورنزو و مارکو از حیاط دور میشدند و کاغذی که بینشان رد و بدل شده بود، ذهنش را درگیر کرده بود.
جونگکوک از پنجره فاصله گرفت.
ـ نباید اینجا بمونیم.
ـ چرا؟
ـ مارکو ما رو دید. اگر بفهمه اون صندوق رو پیدا کردیم، نفر بعدی که سراغمون میاد احتمالاً برای صحبت کردن نمیاد.
سرین قاب عکس را برداشت.
ـ پس باید بفهمیم چی توی اون صندوق پنهان شده.
جونگکوک دوباره کنار قفسه رفت.
ـ اینجا یه چیزی هست.
دستش را روی سنگ پایینی دیوار کشید.
با فشار کوچکی، بخشی از دیوار عقب رفت و محفظهای باریک نمایان شد.
داخل آن یک کلید و تکهکاغذی بود که رویش نوشته شده بود:
«جایی که آب، خاک را لمس میکند.»
سرین اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
جونگکوک نقشهی قدیمی را باز کرد و انگشتش را روی نقطهای در شمال شهر گذاشت.
ـ کنار آسیاب قدیمی.
سرین گفت:
ـ سالهاست متروکهست.
ـ پس احتمالاً همونجاست.
ـ بریم.
---
نزدیک غروب به آسیاب رسیدند.
ساختمان قدیمی میان درختان بود و صدای رودخانه از پشت دیوارهای سنگی شنیده میشد.
سرین از اسب پایین آمد.
ـ اینجا خیلی وقته کسی نیومده.
جونگکوک به زمین نگاه کرد.
رد تازهی کفشی روی گل دیده میشد.
ـ مطمئن نیستم.
سرین آرام گفت:
ـ تنها نیستیم.
جونگکوک شمشیرش را بیرون کشید.
ـ پشت سر من بمون.
ـ خودم میتونم از خودم مراقبت کنم.
ـ میدونم.
ـ پس چرا...
جونگکوک نگاه کوتاهی به او کرد.
ـ چون اگر اتفاقی براتون بیفته، توضیح دادنش برای من سخت میشه.
سرین لحظهای ساکت ماند.
ـ فقط همین؟
ـ فعلاً.
و وارد آسیاب شد.
داخل تاریک بود. بعد از کمی جستوجو، سرین دریچهای در کف پیدا کرد.
پلههای سنگی به زیر ساختمان میرفت.
هر دو پایین رفتند.
در انتهای راهرو، صندوقی فلزی قرار داشت.
سرین آرام گفت:
ـ همینه؟
جونگکوک صندوق را باز کرد.
داخلش چند سند، یک دفتر حساب و نامهای مهرشده بود.
سرین یکی از سندها را برداشت.
ـ اینها حسابهای مارچلوهاست.
چند صفحه جلو رفت.
ـ و اینجا اسم زمینهای روسّیه.
جونگکوک سند را بررسی کرد.
ـ بخشی از زمینهای شما با قراردادهای جعلی منتقل شده.
سرین به نامه نگاه کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«برای ههرا، اگر روزی مجبور شدی حقیقت را به دخترمان بگویی.»
دست سرین لرزید.
جونگکوک گفت:
ـ بازش نکن.
ـ چرا؟
ـ فکر میکنم این یکی دیگه فقط دربارهی پرونده نیست.
اما سرین مهر را شکست.
هنوز اولین خط را نخوانده بود که صدای قدمهایی از بالای پلهها آمد.
هر دو برگشتند.
صدایی در تاریکی گفت:
ـ میدونستم بالاخره پیداش میکنید.
لورنزو از پلهها پایین آمد؛ دو مرد مسلح پشت سرش بودند.
ـ سرین، نامه رو بده به من.
ـ نه.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ اگر بهش نزدیک بشید، پشیمون میشید.
لورنزو نگاهش کرد.
ـ جناب فرمانده، شما هنوز نمیدونید از چه چیزی دارید محافظت میکنید.
سرین نامه را باز کرد.
اولین جمله را خواند.
رنگش پرید.
«سرین، اگر این نامه را میخوانی، یعنی بالاخره فهمیدهای که دختر واقعی من هستی.»
سرین سرش را بالا آورد.
چند لحظه فقط به لورنزو نگاه کرد.
و جونگکوک، از دیدن چهرهی او، برای اولین بار واقعاً ترسید.
- ۲۳۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط