(پارت 19)
(پارت 19)
you are mine
ویو سلینا*
اهه حالا باید چیکار کنم بزار به مامانم زنگ بزنم
بوق
بوق
بوق
مامان سلینا: الو
سلینا: سلام مامان یه خبر بد دارم
مامان س: چیه؟
سلینا: نمیدونم چرا ولی کوکی منو از خونه انداخت بیرون
مامان س: چیییییی؟ چرا بخاطر اون زنیکه؟
سلینا: اره مامان بخاطر اوننن(گریه الکی)
مامان س: اه الان با عموت حرف میزنم میگم با جونگکوک صحبت کن و از تو معذرت خواهی کنه
سلینا: باشه راستی الان که اونجا نیستم باید چیکار کنم؟
مامان س: فعلا وایسا یه روز خوب الیزابت رو ببر یه جایی و ازش عکس بگیر که مثلا داره به جونگکوک خیانت میکنه بعدش هم تو زن جونگکوک میشیی(خندهه)
سلینا: اره فکر خوبیه هفته یه دیگه میبرمش بار
مامان س: افرین من دیگه برم
سلینا: باشه خدافظ
اومم حالا بهتر برم پیش اون ددیه دیگم بزار بهش زدم بزنم
بوق
بوق
بوق
ددی: الو
سلینا: سلام عشقممم(کیوتههههههههه🙂💔)
ددی: سلام چیشدعه؟
سلینا: هیچی میخوام بیام خونت امشب میتونی تا صبح منو بک#نی
ددی: فکر خوبیه بیام دنبالت؟
سلینا: اوهوم لوکیشن میفرستم
ددی: باشه خدافظ
سلینا: خدافظظ
لوکیشن رو فرستادم بعد چند دقیقه اومد رفتم توی ماشین
سلینا: سلاااممم
ددی: سلام عزیزم
سلینا: خندهه
ددی: بریم خونه دیگه؟
سلینا: اره
(بچه ها این ددیه رو مینویسم دنیل)
سلینا: دنیل هعی دست هاشو روی رون#م میکشید منم خیلی از این بابت خوشحالم
سلینا: عشقم کی میرسیم؟
دنیل: الان میرسیم چیه عجل داری تا بک. نمت؟
سلینا: خیلیی دلم میخواد زود تر برسیم تا بک. نیم(چچچچچچچچ💔😭)
دنیل:(خندهه) رسیدیم
سلینا: اوم خوبههه
(پرش زمانی به توی خونه)
سلینا: دنیل شروع کنیممم؟
دنیل: اره لباس هامو دریار منم مال تورو در میارم
سلینا: باشه بریم توی اتاق
دنیل: اوک
(رفتن اتاق💔💔💔💔💔)
سلینا لباس های دنیل رو دراورد دنیل هم لباس های اونو الان کامل هردو لخ.. ت بودن دنیل سلینا رو پرت کرد روی تخت(و اره دیگه)
ویو الیزابت*
غذام رو خوردم رفتم بالا لباس خواب پوشیدم(اسلاید دوم) داشتم موهامو شونه میزدم که کوک اومد
الیزابت: عه اومدی
کوک: اره خیلی خوشگل شدی توی این لباس
الیزابت: ع.. چیز مرسیی(یکم خجالت کشید)
کوک: امم امشب...
الیزابت: چییییی اصلا نمیشهههه
کوک: اخه خیلی خورد. نی شدییی(مظلوم)
الیزابت: نهههه بعدا الان خوابم میاددد
کوک: اه باشه فقط بغلت میکنم
الیزابت: باش
الیزابت: رفتم روی تخت دراز کشیدم کوک از پشت محکم بغلم کرد و شونمو بوسید کم کم چشام گرم شد و خوابیدمم
ویو کوک*
الیزابت رفت بالا بخوابه منم ظرف هارو جم کردم شستم رفتم بالا دیدم داره موهاشو شونه میزنه عاشق موهاشم خیلی بلندو خوش بویه، یه لباس خوابه صورتی کوتاه هم پوشیده بود دلم میخواد امشب بک.. نمش ازش خواستم ولی جوابش نه بود حیف شد خیلی سناریو نوشتم برا خودم
رفت روی تخت دراز کشید منم از پشت محکم بغلش کردم شونشو بوسیدم من واقعا عاشق الیزابت شدم اون عالیهه
💞💞💞💞💞
you are mine
ویو سلینا*
اهه حالا باید چیکار کنم بزار به مامانم زنگ بزنم
بوق
بوق
بوق
مامان سلینا: الو
سلینا: سلام مامان یه خبر بد دارم
مامان س: چیه؟
سلینا: نمیدونم چرا ولی کوکی منو از خونه انداخت بیرون
مامان س: چیییییی؟ چرا بخاطر اون زنیکه؟
سلینا: اره مامان بخاطر اوننن(گریه الکی)
مامان س: اه الان با عموت حرف میزنم میگم با جونگکوک صحبت کن و از تو معذرت خواهی کنه
سلینا: باشه راستی الان که اونجا نیستم باید چیکار کنم؟
مامان س: فعلا وایسا یه روز خوب الیزابت رو ببر یه جایی و ازش عکس بگیر که مثلا داره به جونگکوک خیانت میکنه بعدش هم تو زن جونگکوک میشیی(خندهه)
سلینا: اره فکر خوبیه هفته یه دیگه میبرمش بار
مامان س: افرین من دیگه برم
سلینا: باشه خدافظ
اومم حالا بهتر برم پیش اون ددیه دیگم بزار بهش زدم بزنم
بوق
بوق
بوق
ددی: الو
سلینا: سلام عشقممم(کیوتههههههههه🙂💔)
ددی: سلام چیشدعه؟
سلینا: هیچی میخوام بیام خونت امشب میتونی تا صبح منو بک#نی
ددی: فکر خوبیه بیام دنبالت؟
سلینا: اوهوم لوکیشن میفرستم
ددی: باشه خدافظ
سلینا: خدافظظ
لوکیشن رو فرستادم بعد چند دقیقه اومد رفتم توی ماشین
سلینا: سلاااممم
ددی: سلام عزیزم
سلینا: خندهه
ددی: بریم خونه دیگه؟
سلینا: اره
(بچه ها این ددیه رو مینویسم دنیل)
سلینا: دنیل هعی دست هاشو روی رون#م میکشید منم خیلی از این بابت خوشحالم
سلینا: عشقم کی میرسیم؟
دنیل: الان میرسیم چیه عجل داری تا بک. نمت؟
سلینا: خیلیی دلم میخواد زود تر برسیم تا بک. نیم(چچچچچچچچ💔😭)
دنیل:(خندهه) رسیدیم
سلینا: اوم خوبههه
(پرش زمانی به توی خونه)
سلینا: دنیل شروع کنیممم؟
دنیل: اره لباس هامو دریار منم مال تورو در میارم
سلینا: باشه بریم توی اتاق
دنیل: اوک
(رفتن اتاق💔💔💔💔💔)
سلینا لباس های دنیل رو دراورد دنیل هم لباس های اونو الان کامل هردو لخ.. ت بودن دنیل سلینا رو پرت کرد روی تخت(و اره دیگه)
ویو الیزابت*
غذام رو خوردم رفتم بالا لباس خواب پوشیدم(اسلاید دوم) داشتم موهامو شونه میزدم که کوک اومد
الیزابت: عه اومدی
کوک: اره خیلی خوشگل شدی توی این لباس
الیزابت: ع.. چیز مرسیی(یکم خجالت کشید)
کوک: امم امشب...
الیزابت: چییییی اصلا نمیشهههه
کوک: اخه خیلی خورد. نی شدییی(مظلوم)
الیزابت: نهههه بعدا الان خوابم میاددد
کوک: اه باشه فقط بغلت میکنم
الیزابت: باش
الیزابت: رفتم روی تخت دراز کشیدم کوک از پشت محکم بغلم کرد و شونمو بوسید کم کم چشام گرم شد و خوابیدمم
ویو کوک*
الیزابت رفت بالا بخوابه منم ظرف هارو جم کردم شستم رفتم بالا دیدم داره موهاشو شونه میزنه عاشق موهاشم خیلی بلندو خوش بویه، یه لباس خوابه صورتی کوتاه هم پوشیده بود دلم میخواد امشب بک.. نمش ازش خواستم ولی جوابش نه بود حیف شد خیلی سناریو نوشتم برا خودم
رفت روی تخت دراز کشید منم از پشت محکم بغلش کردم شونشو بوسیدم من واقعا عاشق الیزابت شدم اون عالیهه
💞💞💞💞💞
- ۵۷۷
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط