سناریو : عشق پنهان من
سناریو : عشق پنهان من
پارت : ۳۶
و هاروکا و سانزو خوابیده بودن که هاروکا ساعت ۳ صبح با صدای گریه کردن بچه بیدار شدن و سریع رفتش بچه رو از قنداقش بیرون اورد و براش لالایی خوند و هی اروم اروم تکونش میداد ولی بچه هنوز گریه میکرد و هاروکا فهمید بچه گشنشه رفت براش شیر خشک درست کرد ولی کلا تو خواب بیداری بود ولی شیر رو درست کرد و داد به بچه و دید بچه اروم گرفت و هاروکا یه نفس راحت و عمیق کشید و روی صندلی نشست و کم کم خوابش برد و وقتی هاروکا بیدار شد دید روی تخته و سانزو روی تخت نشسته و داره به بچه شیر رو میده و دید تو بیدار شدی و گفت
سانزو : حتما خسته شدی نه ؟ اشکال نداره منم یک روز از یک بچه شیطون تنهایی مراقبت کنم خسته میشم پس بگیر بخواب من خودم مراقبشم بعداشم من فردا معموریت ندارم پس اشکال نداره شب بیدار بمونم و هاروکا یکم خجالت کشید و سمت دیگه تخت گرفت خوابید و فردا صبح ساعت ۶ وقتی بیدار شد و دید سانزو با بچه بغلش خوابیده و خیلی گوگولی بودن و رفت صبحونه درست کرد برای بچه مثل همیشه شیر درست کرد و برای خودش و سانزو نون تست با مربا و کره بادوم زمینی و رفت موهاش رو شونه کرد و وقتی برگشت دید سانزو و بچه صبحونه میخورن و هاروکا رفت نشست و گفتش صبح بخیر و سانزو هم یک صبح توهم بخیر گفت و ادامه صبحونش رو خوردن وقتی تموم شد سانزو ظرف ها رو گذاشت توی سینک که دید که بچه داره گریه میکنه
سانزو : هوفففف ، اومدم بچه جون و رفت بچه روی رو بغل کرد و اروم اروم زد پشتش که اروغ بچه رو بگیره و وقتی کارش تموم شد رفت ظرف ها رو بشوره که دید هاروکا داره ظرف ها رو میشوره و گفت
سانزو : بزار کمکت کنم
هاروکا : نمیخواد دست درد نکنه
سانزو : باشه و رفت با بچه فیلم ببینه که صدای در زدن اومد و هاروکا به سانزو گفت و سانزو گفت
سانزو : درو باز کن ران و ریندو هستن
هاروکا : باشه و درو باز کرد و وقتی ران و ریندو رو دید دلش خواست ران و ریندو رو بغل کنه ولی فهمید اونا اون رو یادشون نمیاد بجز وقتی که داشت با سانزو ازدواج میکرد پس حالت سرد گرفت و از جلوی در رفت کنار و اون ها هم اومدن داخل و هاروکا هم رفت تو یک اتاق دیگه و داشت به حرفاشون قایمکی گوش میکرد که بغل دستش یک اتاق مخفی دید و اصلا اون اتاقو یادش نمیومد چون کل عمارت رو وقتی توی بونتن بود چک کرده بود و براش جالب بود ولی از توش بوهای خیلی بدی میومد و در و دیوارش کثیف و خونی بود و وقتی رفت جلو تر دید کلی لوازم شکنجه هستش و دید که دوتا جنازه که یکی شون مرد و یکی شونم زن بود وقتی دید فهمید اینا مادر و پدر همون بچه هست که داشت بزرگش میکر اون زیاد جنازه دیده بود ولی فهمید بچه دوتا جنازه رو داشت بزرگ میکرد حالش بد شد و اومد بالا و درو بست و ....
پارت : ۳۶
و هاروکا و سانزو خوابیده بودن که هاروکا ساعت ۳ صبح با صدای گریه کردن بچه بیدار شدن و سریع رفتش بچه رو از قنداقش بیرون اورد و براش لالایی خوند و هی اروم اروم تکونش میداد ولی بچه هنوز گریه میکرد و هاروکا فهمید بچه گشنشه رفت براش شیر خشک درست کرد ولی کلا تو خواب بیداری بود ولی شیر رو درست کرد و داد به بچه و دید بچه اروم گرفت و هاروکا یه نفس راحت و عمیق کشید و روی صندلی نشست و کم کم خوابش برد و وقتی هاروکا بیدار شد دید روی تخته و سانزو روی تخت نشسته و داره به بچه شیر رو میده و دید تو بیدار شدی و گفت
سانزو : حتما خسته شدی نه ؟ اشکال نداره منم یک روز از یک بچه شیطون تنهایی مراقبت کنم خسته میشم پس بگیر بخواب من خودم مراقبشم بعداشم من فردا معموریت ندارم پس اشکال نداره شب بیدار بمونم و هاروکا یکم خجالت کشید و سمت دیگه تخت گرفت خوابید و فردا صبح ساعت ۶ وقتی بیدار شد و دید سانزو با بچه بغلش خوابیده و خیلی گوگولی بودن و رفت صبحونه درست کرد برای بچه مثل همیشه شیر درست کرد و برای خودش و سانزو نون تست با مربا و کره بادوم زمینی و رفت موهاش رو شونه کرد و وقتی برگشت دید سانزو و بچه صبحونه میخورن و هاروکا رفت نشست و گفتش صبح بخیر و سانزو هم یک صبح توهم بخیر گفت و ادامه صبحونش رو خوردن وقتی تموم شد سانزو ظرف ها رو گذاشت توی سینک که دید که بچه داره گریه میکنه
سانزو : هوفففف ، اومدم بچه جون و رفت بچه روی رو بغل کرد و اروم اروم زد پشتش که اروغ بچه رو بگیره و وقتی کارش تموم شد رفت ظرف ها رو بشوره که دید هاروکا داره ظرف ها رو میشوره و گفت
سانزو : بزار کمکت کنم
هاروکا : نمیخواد دست درد نکنه
سانزو : باشه و رفت با بچه فیلم ببینه که صدای در زدن اومد و هاروکا به سانزو گفت و سانزو گفت
سانزو : درو باز کن ران و ریندو هستن
هاروکا : باشه و درو باز کرد و وقتی ران و ریندو رو دید دلش خواست ران و ریندو رو بغل کنه ولی فهمید اونا اون رو یادشون نمیاد بجز وقتی که داشت با سانزو ازدواج میکرد پس حالت سرد گرفت و از جلوی در رفت کنار و اون ها هم اومدن داخل و هاروکا هم رفت تو یک اتاق دیگه و داشت به حرفاشون قایمکی گوش میکرد که بغل دستش یک اتاق مخفی دید و اصلا اون اتاقو یادش نمیومد چون کل عمارت رو وقتی توی بونتن بود چک کرده بود و براش جالب بود ولی از توش بوهای خیلی بدی میومد و در و دیوارش کثیف و خونی بود و وقتی رفت جلو تر دید کلی لوازم شکنجه هستش و دید که دوتا جنازه که یکی شون مرد و یکی شونم زن بود وقتی دید فهمید اینا مادر و پدر همون بچه هست که داشت بزرگش میکر اون زیاد جنازه دیده بود ولی فهمید بچه دوتا جنازه رو داشت بزرگ میکرد حالش بد شد و اومد بالا و درو بست و ....
- ۳.۹k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط