part 3
part 3
جک که تا اون موقع لبخند محوی روی صورتش بود ، خیلی جدی شد و گفت آقای انجلینی بحث گذشته رو وسط نیار
مایکی:چرا که نه به نظرت بقیه نباید بفهمن چی به سر رییس باند مکزیک آمد(😂)
جک:با حرفاش داشت اعصابمو خورد میکرد دستم به اسلحه روی کمرم رفت و اسلحه رو روی سرش گرفتم و افرادش در کسری از ثانیه اسلحه هاشون رو در آوردن و گرفتن سمت ما
زیاد به افرادش توجه نکردم و گفتم
«بهتره بیشتر از این صحبت نکنی»
مایکی که تا اون موقع فقط داشت تماشا میکرد به افرادش گفت اسلحه هاتون رو بیارین پایین یکی از افراد گفت اما قربان
مایکی:نشنیدید چی گفتم(با داد)
رو کردم به جک و گفتم جک اینجا علاوه بر مردا ، زنا هم هستن اسلحه تو بیاره پایین
جک:خندیدم و گفتم از همون اولشم بخاطر اینکه به چیزای کوچیکت اهمیت میدادی به این جا رسیدی ، میدونی فرق من با تو چیه تو به خیلی چیزا اهمیت میدی...
ولی من نه
مایکی:تیر شلیک شد و یه سوزشی توی بازوم حس کردم به دستم نگاه کردم خون داشت ازش میچکید
دوباره روبه روم رو نگاه کردم جک و دارو دستش فرار کرده بودن
به چند تا از افرادم گفتم برین دنبالشون
رفتم و از بار خارج شدم و سوار ماشین شدم رفتم سمت خونه
ویو آناستازیا
رفتم داخل کافه مشتری زیادی نداشتیم گفتم خوب خوبه دیگه زیاد قرار نیست کار کنم😂
رفتم کتم رو در آوردم
چند نفری که آمده بودن سفارششون رو بردم و رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و با خودم گفتم بزار به ماریا هم یه زنگی بزنم ببینم میاد یا نه
گوشی رو برداشتم و زنگ زدم سر بوق دوم جواب داد:
ماریا:الو سلام
آناستازیا:سلام عشقم
ماریا:چطوری عزیزم خوبی یه زنگی نزنی ببینی رفیقت زندست یا مرده
آناستازیا:خوبم ، از اونجایی که گوشی رو جواب دادی یعنی زنده ای
(هردوشون خندیدن)
ماریا:خب حالا چی شده؟
آناستازیا:میخواستم بگم میتونی بیای کافه من تنهام حوصله ام سر رفته مشتری هم زیاد نداریم
ماریا:باشه عشقم تا نیم ساعت یا چهل دقیقه دیگه اونجام
آناستازیا:بوس بهت فعلا
ماریا:بوس به کلت بایی
ویو مایکی
رسیدم خونه و به یکی از افرادم گفتم به دکتر زنگ بزنه بیاد(دکتر شخصیشون)
دکتر که آمد و بازوم رو پانسمان کرد
بعدش میخواست چیزی بگه که گفتم همه برن بیرون
بادیگارد:اما قربان....
نذاشتم ادامه حرفش رو بگه و گفتم مگه نشنیدید همه برن بیرون(با داد)
(در بسته شد و همه رفتن بیرون)
مایکی:رفتم جلوی میزم نشستم و لپ تاپم رو باز کردم یه چند تا عکس قدیمی بود اونارو نگاه کردم و شروع کردم به تایپ کردن
کارم که تموم شد به خودم گفتم خب جک ببینم میتونی از اینم ساده رد شدی و اهمیت ندی(لبخند میزنه)........
خب اینم از پارت بعد
خوشگلا من امروز حالم زیاد خوب نبود ولی بازم این پارت رو گذاشتم حمایت کنید ☺️
جک که تا اون موقع لبخند محوی روی صورتش بود ، خیلی جدی شد و گفت آقای انجلینی بحث گذشته رو وسط نیار
مایکی:چرا که نه به نظرت بقیه نباید بفهمن چی به سر رییس باند مکزیک آمد(😂)
جک:با حرفاش داشت اعصابمو خورد میکرد دستم به اسلحه روی کمرم رفت و اسلحه رو روی سرش گرفتم و افرادش در کسری از ثانیه اسلحه هاشون رو در آوردن و گرفتن سمت ما
زیاد به افرادش توجه نکردم و گفتم
«بهتره بیشتر از این صحبت نکنی»
مایکی که تا اون موقع فقط داشت تماشا میکرد به افرادش گفت اسلحه هاتون رو بیارین پایین یکی از افراد گفت اما قربان
مایکی:نشنیدید چی گفتم(با داد)
رو کردم به جک و گفتم جک اینجا علاوه بر مردا ، زنا هم هستن اسلحه تو بیاره پایین
جک:خندیدم و گفتم از همون اولشم بخاطر اینکه به چیزای کوچیکت اهمیت میدادی به این جا رسیدی ، میدونی فرق من با تو چیه تو به خیلی چیزا اهمیت میدی...
ولی من نه
مایکی:تیر شلیک شد و یه سوزشی توی بازوم حس کردم به دستم نگاه کردم خون داشت ازش میچکید
دوباره روبه روم رو نگاه کردم جک و دارو دستش فرار کرده بودن
به چند تا از افرادم گفتم برین دنبالشون
رفتم و از بار خارج شدم و سوار ماشین شدم رفتم سمت خونه
ویو آناستازیا
رفتم داخل کافه مشتری زیادی نداشتیم گفتم خوب خوبه دیگه زیاد قرار نیست کار کنم😂
رفتم کتم رو در آوردم
چند نفری که آمده بودن سفارششون رو بردم و رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و با خودم گفتم بزار به ماریا هم یه زنگی بزنم ببینم میاد یا نه
گوشی رو برداشتم و زنگ زدم سر بوق دوم جواب داد:
ماریا:الو سلام
آناستازیا:سلام عشقم
ماریا:چطوری عزیزم خوبی یه زنگی نزنی ببینی رفیقت زندست یا مرده
آناستازیا:خوبم ، از اونجایی که گوشی رو جواب دادی یعنی زنده ای
(هردوشون خندیدن)
ماریا:خب حالا چی شده؟
آناستازیا:میخواستم بگم میتونی بیای کافه من تنهام حوصله ام سر رفته مشتری هم زیاد نداریم
ماریا:باشه عشقم تا نیم ساعت یا چهل دقیقه دیگه اونجام
آناستازیا:بوس بهت فعلا
ماریا:بوس به کلت بایی
ویو مایکی
رسیدم خونه و به یکی از افرادم گفتم به دکتر زنگ بزنه بیاد(دکتر شخصیشون)
دکتر که آمد و بازوم رو پانسمان کرد
بعدش میخواست چیزی بگه که گفتم همه برن بیرون
بادیگارد:اما قربان....
نذاشتم ادامه حرفش رو بگه و گفتم مگه نشنیدید همه برن بیرون(با داد)
(در بسته شد و همه رفتن بیرون)
مایکی:رفتم جلوی میزم نشستم و لپ تاپم رو باز کردم یه چند تا عکس قدیمی بود اونارو نگاه کردم و شروع کردم به تایپ کردن
کارم که تموم شد به خودم گفتم خب جک ببینم میتونی از اینم ساده رد شدی و اهمیت ندی(لبخند میزنه)........
خب اینم از پارت بعد
خوشگلا من امروز حالم زیاد خوب نبود ولی بازم این پارت رو گذاشتم حمایت کنید ☺️
- ۹۳
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط