پشت نگاه سردت — پارت ۱۲
پشت نگاه سردت — پارت ۱۲
ویو مدیر
مدیر فیلم رو دید و چند دقیقه سکوت کرد.
چند بار فیلم رو عقب و جلو کرد و با دقت به اتفاقی که افتاده بود نگاه کرد. بعد نفس عمیقی کشید و با عصبانیت گفت:
مدیر: برید کیم تهیونگ و دوستاش رو هم صدا کنید.
ناظم سر تکون داد و از دفتر بیرون رفت.
---
ویو تهیونگ
من و اعضا گوشه حیاط نشسته بودیم و درباره اتفاقات امروز حرف میزدیم که یهو ناظم اومد سراغمون.
ناظم: کیم تهیونگ و دوستاش، با من بیاید دفتر.
من و اعضا با تعجب به هم نگاه کردیم.
کوکی: باز چی شده؟
جین: نمیدونم... ولی قیافه ناظم اصلاً خوب نیست.
آروم از جام بلند شدم.
ته: بریم ببینیم چی شده.
همه پشت سر ناظم راه افتادیم.
وقتی وارد دفتر شدیم، اولین چیزی که دیدم آت و هانا بودن که اونجا ایستاده بودن.
همون لحظه فهمیدم قضیه چیه.
مدیر با عصبانیت نگاهمون کرد.
مدیر: خجالت نمیکشید؟! با دوستتون این کار رو میکنید؟!
هیچکس چیزی نگفت.
هانا با استرس سرش رو پایین انداخت.
هانا: ...
مدیر با صدای بلندتری گفت:
مدیر: حرف بزنید!
هانا: آقا... من...
مدیر: شما فکر کردید مدرسه جای مسخرهبازی و اذیت کردن بقیهست؟!
من چیزی نگفتم.
چشمم ناخودآگاه به سمت آت رفت.
ساکت ایستاده بود و حتی یه نگاه هم به من نمیکرد.
همین بیشتر از هر چیزی عذابم میداد.
بعد از کلی دعوا، تذکر و توضیح دادن، بالاخره مدیر اجازه داد از دفتر بیرون بیایم.
---
ویو آت
از دفتر که بیرون اومدیم، مستقیم به سمت در مدرسه رفتم.
اصلاً حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم.
جیا هم دنبالم اومد.
جیا: هی آت! وایسا، با هم بریم!
آت: باشه بابا...
جیا خودش رو بهم رسوند و کنارم راه افتاد.
جیا: هنوز ناراحتی؟
آت: نه.
جیا: آت...
آت: گفتم نه.
جیا چیزی نگفت.
فقط کنارم راه رفت.
با هم از مدرسه بیرون رفتیم.
اما من هنوز نمیدونستم تهیونگ چند قدم اونطرفتر، پشت سرم ایستاده و با یه نگاه عجیب رفتنمون رو تماشا میکنه...
--
ویو تهیونگ
همونطور که از دور رفتن آت و جیا رو نگاه میکردم، یه حس سنگین روی قلبم افتاده بود.
این اولین بار بود که از کاری که کرده بودم واقعاً پشیمون بودم.
فکر نمیکردم شوخی دیشب اینقدر ناراحتش کنه.
آروم زیر لب گفتم:
ته: آت...
کوکی که کنارم ایستاده بود، نگام کرد.
کوکی: ته، هنوز بهش فکر میکنی؟
ته: آره.
کوکی: خب برو ازش عذرخواهی کن.
ته: فکر میکنی با یه «ببخشید» همهچی درست میشه؟
کوکی: نه... ولی حداقل شروع خوبیه.
چیزی نگفتم.
حق با کوکی بود.
اما مشکل اینجا بود که من اصلاً بلد نبودم عذرخواهی کنم.
من همیشه عادت داشتم وقتی کسی ناراحت میشد، بیتفاوت از کنارش رد بشم.
ولی این بار فرق داشت.
این بار دلم میخواست حداقل یه کاری کنم که آت بفهمه واقعاً پشیمونم.
---
ویو آت
با جیا از مدرسه بیرون اومدم.
جیا: آت، امروز میای خونه من؟
آت: نه، میخوام برم خونه.
جیا: مطمئنی؟
آت: آره.
جیا: باشه... هرطور راحتی.
چند قدم جلوتر رفتیم که ناگهان صدایی از پشت سرمون اومد.
ته: آت!
قدمهام ناخودآگاه متوقف شد.
برای چند ثانیه همونجا ایستادم.
جیا برگشت و تهیونگ رو دید.
جیا: من میرم جلو.
آت: جیا...
جیا: نگران نباش، همین نزدیکیام.
جیا یه نگاه معنیدار بهم انداخت و بعد راه افتاد.
من تنها موندم.
تهیونگ چند قدم جلو اومد.
ته: آت...
آت: چی؟
ته: میخواستم...
چند لحظه سکوت کرد.
انگار پیدا کردن کلمات براش سخت بود.
ته: بابت دیشب...
آت با صدای سرد گفت:
آت: لازم نیست.
ته: نه، باید بگم.
آت: گفتم لازم نیست.
ته: ولی من میخوام بگم.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
تهیونگ بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت:
ته: من اشتباه کردم.
آت چیزی نگفت.
ته: نمیخواستم ناراحتت کنم. فکر کردم فقط یه شوخیه، ولی وقتی دیدم ناراحت شدی...
صدایش پایینتر آمد.
ته: فهمیدم واقعاً خراب کردم.
آت: خب؟
ته: خب... ببخشید.
چند ثانیه سکوت کردم.
انتظار نداشتم واقعاً عذرخواهی کنه.
اما نمیخواستم به همین راحتی هم همهچیز رو فراموش کنم.
آت: عذرخواهیت قبول.
ته با تعجب نگام کرد.
ته: واقعاً؟
آت: قبول کردم، ولی به این معنی نیست که فراموشش کردم.
ته: میدونم.
آت: خوبه.
کیفم رو روی شونهام انداختم و خواستم برم.
ته: آت!
برگشتم.
تهیونگ چند لحظه مکث کرد.
ته: میتونم یه روز جبرانش کنم؟
چند لحظه نگاهش کردم.
نمیدونستم چرا، ولی این بار توی نگاهش خبری از اون سردی همیشگی نبود.
آت: شاید.
بعد بدون حرف بیشتری راه افتادم.
---
ویو تهیونگ
همونجا ایستادم و رفتنش رو نگاه کردم.
«شاید.»
....
ادامه دارد.......
ویو مدیر
مدیر فیلم رو دید و چند دقیقه سکوت کرد.
چند بار فیلم رو عقب و جلو کرد و با دقت به اتفاقی که افتاده بود نگاه کرد. بعد نفس عمیقی کشید و با عصبانیت گفت:
مدیر: برید کیم تهیونگ و دوستاش رو هم صدا کنید.
ناظم سر تکون داد و از دفتر بیرون رفت.
---
ویو تهیونگ
من و اعضا گوشه حیاط نشسته بودیم و درباره اتفاقات امروز حرف میزدیم که یهو ناظم اومد سراغمون.
ناظم: کیم تهیونگ و دوستاش، با من بیاید دفتر.
من و اعضا با تعجب به هم نگاه کردیم.
کوکی: باز چی شده؟
جین: نمیدونم... ولی قیافه ناظم اصلاً خوب نیست.
آروم از جام بلند شدم.
ته: بریم ببینیم چی شده.
همه پشت سر ناظم راه افتادیم.
وقتی وارد دفتر شدیم، اولین چیزی که دیدم آت و هانا بودن که اونجا ایستاده بودن.
همون لحظه فهمیدم قضیه چیه.
مدیر با عصبانیت نگاهمون کرد.
مدیر: خجالت نمیکشید؟! با دوستتون این کار رو میکنید؟!
هیچکس چیزی نگفت.
هانا با استرس سرش رو پایین انداخت.
هانا: ...
مدیر با صدای بلندتری گفت:
مدیر: حرف بزنید!
هانا: آقا... من...
مدیر: شما فکر کردید مدرسه جای مسخرهبازی و اذیت کردن بقیهست؟!
من چیزی نگفتم.
چشمم ناخودآگاه به سمت آت رفت.
ساکت ایستاده بود و حتی یه نگاه هم به من نمیکرد.
همین بیشتر از هر چیزی عذابم میداد.
بعد از کلی دعوا، تذکر و توضیح دادن، بالاخره مدیر اجازه داد از دفتر بیرون بیایم.
---
ویو آت
از دفتر که بیرون اومدیم، مستقیم به سمت در مدرسه رفتم.
اصلاً حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم.
جیا هم دنبالم اومد.
جیا: هی آت! وایسا، با هم بریم!
آت: باشه بابا...
جیا خودش رو بهم رسوند و کنارم راه افتاد.
جیا: هنوز ناراحتی؟
آت: نه.
جیا: آت...
آت: گفتم نه.
جیا چیزی نگفت.
فقط کنارم راه رفت.
با هم از مدرسه بیرون رفتیم.
اما من هنوز نمیدونستم تهیونگ چند قدم اونطرفتر، پشت سرم ایستاده و با یه نگاه عجیب رفتنمون رو تماشا میکنه...
--
ویو تهیونگ
همونطور که از دور رفتن آت و جیا رو نگاه میکردم، یه حس سنگین روی قلبم افتاده بود.
این اولین بار بود که از کاری که کرده بودم واقعاً پشیمون بودم.
فکر نمیکردم شوخی دیشب اینقدر ناراحتش کنه.
آروم زیر لب گفتم:
ته: آت...
کوکی که کنارم ایستاده بود، نگام کرد.
کوکی: ته، هنوز بهش فکر میکنی؟
ته: آره.
کوکی: خب برو ازش عذرخواهی کن.
ته: فکر میکنی با یه «ببخشید» همهچی درست میشه؟
کوکی: نه... ولی حداقل شروع خوبیه.
چیزی نگفتم.
حق با کوکی بود.
اما مشکل اینجا بود که من اصلاً بلد نبودم عذرخواهی کنم.
من همیشه عادت داشتم وقتی کسی ناراحت میشد، بیتفاوت از کنارش رد بشم.
ولی این بار فرق داشت.
این بار دلم میخواست حداقل یه کاری کنم که آت بفهمه واقعاً پشیمونم.
---
ویو آت
با جیا از مدرسه بیرون اومدم.
جیا: آت، امروز میای خونه من؟
آت: نه، میخوام برم خونه.
جیا: مطمئنی؟
آت: آره.
جیا: باشه... هرطور راحتی.
چند قدم جلوتر رفتیم که ناگهان صدایی از پشت سرمون اومد.
ته: آت!
قدمهام ناخودآگاه متوقف شد.
برای چند ثانیه همونجا ایستادم.
جیا برگشت و تهیونگ رو دید.
جیا: من میرم جلو.
آت: جیا...
جیا: نگران نباش، همین نزدیکیام.
جیا یه نگاه معنیدار بهم انداخت و بعد راه افتاد.
من تنها موندم.
تهیونگ چند قدم جلو اومد.
ته: آت...
آت: چی؟
ته: میخواستم...
چند لحظه سکوت کرد.
انگار پیدا کردن کلمات براش سخت بود.
ته: بابت دیشب...
آت با صدای سرد گفت:
آت: لازم نیست.
ته: نه، باید بگم.
آت: گفتم لازم نیست.
ته: ولی من میخوام بگم.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
تهیونگ بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت:
ته: من اشتباه کردم.
آت چیزی نگفت.
ته: نمیخواستم ناراحتت کنم. فکر کردم فقط یه شوخیه، ولی وقتی دیدم ناراحت شدی...
صدایش پایینتر آمد.
ته: فهمیدم واقعاً خراب کردم.
آت: خب؟
ته: خب... ببخشید.
چند ثانیه سکوت کردم.
انتظار نداشتم واقعاً عذرخواهی کنه.
اما نمیخواستم به همین راحتی هم همهچیز رو فراموش کنم.
آت: عذرخواهیت قبول.
ته با تعجب نگام کرد.
ته: واقعاً؟
آت: قبول کردم، ولی به این معنی نیست که فراموشش کردم.
ته: میدونم.
آت: خوبه.
کیفم رو روی شونهام انداختم و خواستم برم.
ته: آت!
برگشتم.
تهیونگ چند لحظه مکث کرد.
ته: میتونم یه روز جبرانش کنم؟
چند لحظه نگاهش کردم.
نمیدونستم چرا، ولی این بار توی نگاهش خبری از اون سردی همیشگی نبود.
آت: شاید.
بعد بدون حرف بیشتری راه افتادم.
---
ویو تهیونگ
همونجا ایستادم و رفتنش رو نگاه کردم.
«شاید.»
....
ادامه دارد.......
- ۱.۱k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط