آخرین نگاه پارت
#آخرین_ نگاه پارت ۷
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فلش بک به ظهر :
#راوی
همه داخل سالن دور میز منتظر بودند تا کارل غذا را بیاورد.
مثل چند روز گذشته دوباره بحثشان درباره میوا بالا گرفته بود.
ران:(جدی) مایکی اصلا نمیتونم درکت کنم!
کوکو:(با جدیت) نه دلیل نگه داشتنشو میگی... نه میزاری خودمون بفهمیم کیه!
ریندو: ببین مایکی ما هممون میدونیم اگه بخوای کسی رو بدون اینکه کاری باهاش داشته باشیم نگه داری حتما یه دلیل خیلی مهم داره..... پس هر چی هست بهمون بگو تا ما هم بفهمیم این دختره واسه چی اینجاست...
مایکی: وقتی مطمعن بشم همه چی رو بهتون میگم، لازم نیست نگران این موضوع باشید.
و کارل بلاخره وارد سالن شد و شروع به چیدن کردن ظرف های غذا کرد و بعد از اتمام ان گوشه ای ایستاد تا بعد از خوردن غذا ظرف ها را ببرد.
بعد از سکوت کوتاهی؛
سانزو:(با کلافگی) راستی مایکی اطلاعاتی که درموردش ازم خواستی رو نمیتونم پیدا کنم چون یا باید اسم کاملش رو بدونم یا یه تصویر از صورتش داشته باشم..... خب میخوای چیکار کنی؟
کارل وقتی حرفهای سانزو رو شنید قدمی جلو آمد و گفت:
کارل:(با خونسردی) ببخشید قربان...
مایکی: چی شده؟
کارل: میدونم که اسم کوچیکش میواست..... وقتی ازش پرسیدم این اسمو بهم گفت.
سانزو:(با نیشخند) میوا.... که اینطور، ولی این کافی نیست کلی دختر هم سن و سال اون با این اسم تو این شهر هست برای همین فامیلیشم نیاز دارم.
کارل: منو ببخشید فقط همینقدر میدونم.
مایکی: همینم خوبه..... راستی برای همون دختره.... میوا هم غذا ببر اگه هم گفت نمیخورم مهم نیست بزارش همونجا و بیا پایین.(ذوق خرکی🥲)
کارل: چشم بعدا براش میبرم.
بعد از اتمام غذا هر کدام به سراغ کار های خود رفتند؛
کوکو به دستور مایکی با یکی از باند ها قرار داشت......
سانزو باید درمورد رئیس یکی از گروه های مافیا که برایشان دردسر درست کرده بود تحقیق میکرد......
ران و ریندو آماده شدند تا مثل همیشه بروند سر خاک ایزانا(چیه اونام انسانن دل دارن خب🥺)
مایکی هم روی مبل داخل حال نشسته بود
(نکته: عزیزانم اینجا هم ایزانا مرده به دست همون کیساکی در همون شب😭)
کارل بعد از تمام شدن کار هایش سینی غذایی برای میوا آماده کرد و به طبقه بالا جایی که اتاق میوا قرار داشت رفت..... در زد و وارد شد...... و میوا را با بدنی خیس از عرق سرد و گونه هایی سرخ درحالی که سرش گوشه ی تخت بود و با پریشانی در خواب بود را دید
دلش برایش سوخت، سینی غذا را روی میز کنار تخت گذاشت و عرق های صورت میوا را پاک کرد و او را روی تخت گذاشت و رویش پتو کشید....
کارل:(با خودش) دختر بیچاره.... معلوم نیست تو رو به چه دلیلی میخوان بکشن!
آهی کشید و سینی رو برداشت و بیرون رفت......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از قرنی پارت دادم🙂
امیدوارم خوب باشه، تصمیم نداشتم بنویسمش ولی به هر حال با اسرار های یه نفر نوشتمش..... مرسی😊💜
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فلش بک به ظهر :
#راوی
همه داخل سالن دور میز منتظر بودند تا کارل غذا را بیاورد.
مثل چند روز گذشته دوباره بحثشان درباره میوا بالا گرفته بود.
ران:(جدی) مایکی اصلا نمیتونم درکت کنم!
کوکو:(با جدیت) نه دلیل نگه داشتنشو میگی... نه میزاری خودمون بفهمیم کیه!
ریندو: ببین مایکی ما هممون میدونیم اگه بخوای کسی رو بدون اینکه کاری باهاش داشته باشیم نگه داری حتما یه دلیل خیلی مهم داره..... پس هر چی هست بهمون بگو تا ما هم بفهمیم این دختره واسه چی اینجاست...
مایکی: وقتی مطمعن بشم همه چی رو بهتون میگم، لازم نیست نگران این موضوع باشید.
و کارل بلاخره وارد سالن شد و شروع به چیدن کردن ظرف های غذا کرد و بعد از اتمام ان گوشه ای ایستاد تا بعد از خوردن غذا ظرف ها را ببرد.
بعد از سکوت کوتاهی؛
سانزو:(با کلافگی) راستی مایکی اطلاعاتی که درموردش ازم خواستی رو نمیتونم پیدا کنم چون یا باید اسم کاملش رو بدونم یا یه تصویر از صورتش داشته باشم..... خب میخوای چیکار کنی؟
کارل وقتی حرفهای سانزو رو شنید قدمی جلو آمد و گفت:
کارل:(با خونسردی) ببخشید قربان...
مایکی: چی شده؟
کارل: میدونم که اسم کوچیکش میواست..... وقتی ازش پرسیدم این اسمو بهم گفت.
سانزو:(با نیشخند) میوا.... که اینطور، ولی این کافی نیست کلی دختر هم سن و سال اون با این اسم تو این شهر هست برای همین فامیلیشم نیاز دارم.
کارل: منو ببخشید فقط همینقدر میدونم.
مایکی: همینم خوبه..... راستی برای همون دختره.... میوا هم غذا ببر اگه هم گفت نمیخورم مهم نیست بزارش همونجا و بیا پایین.(ذوق خرکی🥲)
کارل: چشم بعدا براش میبرم.
بعد از اتمام غذا هر کدام به سراغ کار های خود رفتند؛
کوکو به دستور مایکی با یکی از باند ها قرار داشت......
سانزو باید درمورد رئیس یکی از گروه های مافیا که برایشان دردسر درست کرده بود تحقیق میکرد......
ران و ریندو آماده شدند تا مثل همیشه بروند سر خاک ایزانا(چیه اونام انسانن دل دارن خب🥺)
مایکی هم روی مبل داخل حال نشسته بود
(نکته: عزیزانم اینجا هم ایزانا مرده به دست همون کیساکی در همون شب😭)
کارل بعد از تمام شدن کار هایش سینی غذایی برای میوا آماده کرد و به طبقه بالا جایی که اتاق میوا قرار داشت رفت..... در زد و وارد شد...... و میوا را با بدنی خیس از عرق سرد و گونه هایی سرخ درحالی که سرش گوشه ی تخت بود و با پریشانی در خواب بود را دید
دلش برایش سوخت، سینی غذا را روی میز کنار تخت گذاشت و عرق های صورت میوا را پاک کرد و او را روی تخت گذاشت و رویش پتو کشید....
کارل:(با خودش) دختر بیچاره.... معلوم نیست تو رو به چه دلیلی میخوان بکشن!
آهی کشید و سینی رو برداشت و بیرون رفت......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از قرنی پارت دادم🙂
امیدوارم خوب باشه، تصمیم نداشتم بنویسمش ولی به هر حال با اسرار های یه نفر نوشتمش..... مرسی😊💜
- ۱۳۶
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط