{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وسوسه عشق 🥀

وسوسه عشق 🥀
#𝓟𝓪𝓻𝓽_۲

هنوز برام سوال بود که چه مودلی قرار سرشون رو گرم کنیم که اکوتاگاوا گفت :
_صورتت رو بپوشون و هروقت گفتم گوشت رو بگیر

در جوابش گفتم :
+باشه ، اما میخوای چی کار کنی ؟

جوابی نداد که دیدم داره یه نارنجک از جیبش درمیاره بعد گفت :
حالا !

و بعد سریع نارنجک رو پرت کرد .
نارنجک با صدای خیلی بدی منفجر شد ، یادم رفته بود صورتم رو بپوشونم که اکوتاگاوا با عصبانیت یه پارچه سمتم انداخت و گفت :
_مگه نگفتم صورتت رو بپوشون ممکنه شناساییمون کنن

سریع با پارچه صورتم رو پشوندم .
همه افراد افعی سرخ جلو در جمع شدن به دازای و چویا علامت دادم که برن .
با شمشیری که از دازای_سان گرفته بودم سمتشون حمله کردم ، حملکه نه من بیهوش میکردم ، دازای و چویا سریع رفتم
من با شمشیر و اکوتاگاوا با تفنگ . نصف بیشترشون رو اکوتاگاوا کشت اما من داشم فقط بیهوش میکردم .
رفتیم داخل که دیدم سه برار افراد جلوی در داخل مجهزن ، یکم ترسیدم اما سریع خودمو جمع کردم قبل این که بخوام شروع کنم اکوتاگاوا بهم گفت :
_اینا دشمنتن پس بهتره فقط بکشی شون فهمیدی !

حق با اکوتاگاوا بود ! هر لحضه ممکن بود افراد بیرون دباره بهوش بیان
اراده خودم رو جمع کردم و این سری بجای بیهوش کردم میکشم !
دیدگاه ها (۰)

من یه کرمی دارم که دارم که گیر داده اتسوشی رو دختر کنم و من ...

وسوسه عشق🥀#𝓟𝓪𝓻𝓽_۱اتسوشی★از روزی که وارد اژانس کاراگاهی شدم. ...

"هیولای من"دازای : هویسس چویا اروم باش .....چویا : درد ... د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط