{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان عشق ابراهیم جون

داستان عشق ابراهیم جون
داستانی که می خونید داستان عشق ابراهیم جون هست که تقریبا مال 8 سال پیشه ... !
بخونیدش ...
روزی که برای اولین بار دیدمش هیچ وقت از یادم نمیره چشمام پر شده بود ...
ولی نه مثل الان که پر از اشک شده اون موقه پر از عشق شده بود ...
آره عشق اول عشقی که هیچ کس از اون خبر نداشت حتی خودم هم نمی دونستم که این چه حسیه که تو وجودم اومده تصمیم گرفتم چند روز از خونه بیرون نرم تا شاید از یادم بره ولی ….
خلاصه چند روزی گذشت و من تو سینه این حس رو با خودم نگه داشتم ولی نه این حس (عشق) با من بود نه بی من ...
با خودم می گفتم که اگه مال من باشه برای همیشه با اون میشم اگه مال من باشه اگه…
هر روز بیشتر دوسش داشتم بدون این که حتی یک بار هم باهاش حرف زده باشم یا اسمشو بدونم ...
خلاصه هر روز دیدنش شده بود کار من
شب که میشد بدون این که بخوام شروع می کردم به گریه کردن قلبم مثل قلب گنجشگ شروع میکرد یه تپیدن
کنترل هیچ چیز دست من نبود بی اختار اشک بود که سرازیر میشد و لب بود که میگفت :

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

تا این که خودش اومد جلو شروع کرد به صحبت کردن انگار خدا هم شبا بیدار بوده و حال من را میدیده و خواسته بود به من کمک کنه ...
اومد جلو و گفت که میدونه که من چند وقتی هست که دنبالش هستم و از دور نگاهش میکنم ...
بعد گفت که چیزهایی که میخواد رو من نمیتونم برآورده کنم من هم تو ابرا بودم و اصلا حواسم به هیچ چیز نبود ...
فهمیدم که اون به کسی نیاز داره که تا اخر دنیا باهاش باشه و هیچ چیز روبرای خودش نخواد بلکه برای خودمون بخواد ...
اون روز بهترین روز زندگیم بود تا این که بالاخره گفت اسم من سحره و اسم من رو پرسید ...
شاید کسی باورش نشه حتی اسم خودم هم یادم رفته بود !
بعد از چند دقیقه تا دستپاچگی و صدای لرزان تونستم اسمم رو بهش بگم خلاصه چند روزی گذشت من و سحر دیگه داشتیم مال هم می شدیم ...

سحر همیشه حرفای خوبی رو میزد حرفایی که آرزوی من بود سحر همیشه میگفت که دوست داره تا ابد مال من باشه و حاضر تمام هستیش رو ول کنه و با دنیا بجنگه تا مال هم دیگه باشیم ...
روزهای خوبی داشتیم پر از شور و عشق دور از همه و نزدیک به همه چیزچون سحر دنیای من بود انقدر روزها خوب بودند که هیچ ارزویی ر سر نداشتن هر روز بیشتر از قبل دوسش داشتم ...

یه روز سحر گفت که باباش میخواد خونشون رو عوض کنه این واسه من خیلی مهم نبود چون جای دوری نمیرفتن تو همین شهر بودن
ولی سحر جوری حرف میزد که انگار برای همیشه میخواد از پیش من بره خلاصه سحر از اون محل رفت ...
قرار بود تا بهم زنگ بزنه قرار بزاریم تا هم خونشون رو به من نشون بده و هم اینکه مثل قبل با هم باشیم یک هفته گذشت و خبری از سحر نشد
خدایا داشتم دیوونه میشدم با ید چیکار کنم خدایا کمکم کن!!

بعد از یک ماه سحر زنگ زد و گفت که باباش همه چیز رو فهمیده بوده و اصلا به خاطر همین خونشون رو عوض کرده بودن ..!!
ولی سحر اهمیت نمی داد و باز هم از با هم بودن میگفت تا بعد از یک ماه یه روز سحر اومد ...
گفت که باید فراموشش کنم چون باباش راضی به این دوستی نبوده و داره تو خونه ازارش میده اینو گفت و یرای همیشه رفت و رفت و رفت و دیگه هیچ وقت ندیدمش ...
بعدها فهمیدم همه اینا دروغ بوده ... پسر عموش بهش پیشنهاد ازدواج داده بود
همه اینا فیلم بود ...

من باورم نمی شد این همون سحری بود که از با هم بودن تا اخر دنیا با من حرف میزد
ولی خوب فهمیدم که هیچ چیز اونقدر خوب نیست که به نظر میاد ...
پس همیشه سعی میکنم که واسه هیچ عشقی تا نذارم
حتی اگه کسی ازم خواست که تا اخر دنیا باهاش باشم تا رو ازجملش حذف کنم وبهش بگم :
عشق و دوستی تا نداره اگه کسی گفت که تا تهش با منه و دوسم داره بهش بگم که تا نداره و همین الان اخرشه تهشه ...
دیدگاه ها (۲)

سلام دوستان به وبلاگ من سربزنید اگه کسی داستان عاشقانه داره ...

...

17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم که پسر نجیب و خوبی بو...

گاهی گمان نمی کنی و می شودگاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود...

من انقدر تورو دوست دارم کهحاضرم تو همیشه خوشحال تر از من باش...

چند پارتی عضو هشتم

باید فراموشت کنم؟فراموشت کنم؟ یعنی باید چیزی رو که از ته قلب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط