{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای که گفتی بیقراری‌های من بازیگری است

ای که گفتی بیقراری‌های من بازیگری است
بیقرارم کرده‌ای اما دلت با دیگری است

گاه دلسوز است، گاهی سخت می‌سوزاندم
عشق، گاهی مادر است و گاه هم نامادری است

بر سرت جنگ است و من با دست خالی آمدم
امتیازی هم اگر دارم، همین بی‌لشکری است

ای که گفتی عشق بازی نیست،‌ راحت باختی
آخر پاییز آمد،‌حال وقت داوری است

رفتی و من با امید بازگشتت مانده‌ام
مثل شاعرهای دیگر، باورم «ناباوری» است
دیدگاه ها (۲)

لب های تو لب نیست عذابیستالهی باید که عذابی بچشم گاه به گاهی...

گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویشمرا از پای نافرمان چ...

ای دل غم این جهان فرسوده مخوربیهوده نئی غمان بیهوده مخورچون ...

گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتیگفتی قرار یابم خود بی‌قرار گشتی...

در کربلاوفاداری را به نامِ عباس نوشتند…چه آب را برسانی چه تش...

رمان زیر نور خاموش سئول... ----پیشانی‌مان هنوز به هم تکیه دا...

دخترک بیشتر ناخون اش را در پشت دستش فشار داد و آروم گفت : نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط