در کربلا
در کربلا
وفاداری را به نامِ عباس نوشتند…
چه آب را برسانی چه تشنه برگردی
تو فتح میکنی آخر تمام دلها را...♥️
🖤 «آب به خیمه نرسید فدای سرت...»
علمدار بود...
اما عظمتش فقط به پرچم نبود؛
به وفاداریاش بود...
مردی که تمامِ قامتش،
تجسمِ غیرت و مردانگی بود...
وقتی صدای العطشِ کودکان در خیمهها پیچید،
دلِ عباس علیهالسلام آرام نگرفت...
مشک را برداشت،
بر اسب نشست
و دل به میانِ لشکری زد
که راهِ آب را بسته بودند...
به فرات رسید...
دستانش آب را لمس کرد...
مشتِ آب را بالا آورد...
اما ناگهان یادِ لبهای خشکیدهی حسین،
یادِ کودکانِ تشنه،
یادِ رقیه و سکینه افتاد...
آب را بر زمین ریخت و فرمود:
«ای نفس! پس از حسین خوار باش...
مبادا پس از او زنده بمانی...»
عباس برای آب نرفته بود...
برای وفاداری رفته بود...
اما در راهِ بازگشت،
دستانش را گرفتند،
مشکش را دریدند،
و قامتِ علمدار را شکستند...
آن لحظه بود که فریاد زد:
«یا أخا أدرک أخاک...»
و حسین علیهالسلام خود را به بالینِ برادری رساند
که پشت و پناهش بود...
آنجا بود که فرمود:
«اکنون کمرم شکست و چارهام اندک شد...»
امشب، شبِ حضرت ابالفضل العباس علیهالسلام است؛
شبِ سقایِ تشنهلبِ کربلا،
شبِ وفادارترین یارِ حسین،
شبِ غیرت، مردانگی و ایثار...
امشب، شبِ عباس است... شبِ مردی که تمام قامتش وفا بود و تمام نگاهش به خیمههای تشنه. امشب آسمان هم انگار دلش گرفته؛ چون فردا قرار است دستهایی قطع شوند که سالها تکیهگاه کودکان حرم بودند.
یا ابوالفضل... چه سخت است تصور لحظهای که مشک بر دوش داشتی و امید در چشمان سکینه موج میزد، اما تقدیر چیز دیگری نوشته بود. تو نرفتی که فقط آب بیاوری؛ رفتی تا معنای غیرت، وفاداری و عشق را برای همیشه در تاریخ حک کنی.
امشب دلها کنار علقمه جا ماندهاند... کنار مشک پاره، کنار دستهای جدا، کنار نگاه آخرِ برادری که پشتش به کوه وفا گرم بود.
السلام علیک یا قمر بنیهاشم... ما را هم از رهروان راه وفاداریات قرار بده.
#تاسوعا #تاسوعای_حسینی #حضرت_عباس #قمر_بنی_هاشم #یا_ابوالفضل
وفاداری را به نامِ عباس نوشتند…
چه آب را برسانی چه تشنه برگردی
تو فتح میکنی آخر تمام دلها را...♥️
🖤 «آب به خیمه نرسید فدای سرت...»
علمدار بود...
اما عظمتش فقط به پرچم نبود؛
به وفاداریاش بود...
مردی که تمامِ قامتش،
تجسمِ غیرت و مردانگی بود...
وقتی صدای العطشِ کودکان در خیمهها پیچید،
دلِ عباس علیهالسلام آرام نگرفت...
مشک را برداشت،
بر اسب نشست
و دل به میانِ لشکری زد
که راهِ آب را بسته بودند...
به فرات رسید...
دستانش آب را لمس کرد...
مشتِ آب را بالا آورد...
اما ناگهان یادِ لبهای خشکیدهی حسین،
یادِ کودکانِ تشنه،
یادِ رقیه و سکینه افتاد...
آب را بر زمین ریخت و فرمود:
«ای نفس! پس از حسین خوار باش...
مبادا پس از او زنده بمانی...»
عباس برای آب نرفته بود...
برای وفاداری رفته بود...
اما در راهِ بازگشت،
دستانش را گرفتند،
مشکش را دریدند،
و قامتِ علمدار را شکستند...
آن لحظه بود که فریاد زد:
«یا أخا أدرک أخاک...»
و حسین علیهالسلام خود را به بالینِ برادری رساند
که پشت و پناهش بود...
آنجا بود که فرمود:
«اکنون کمرم شکست و چارهام اندک شد...»
امشب، شبِ حضرت ابالفضل العباس علیهالسلام است؛
شبِ سقایِ تشنهلبِ کربلا،
شبِ وفادارترین یارِ حسین،
شبِ غیرت، مردانگی و ایثار...
امشب، شبِ عباس است... شبِ مردی که تمام قامتش وفا بود و تمام نگاهش به خیمههای تشنه. امشب آسمان هم انگار دلش گرفته؛ چون فردا قرار است دستهایی قطع شوند که سالها تکیهگاه کودکان حرم بودند.
یا ابوالفضل... چه سخت است تصور لحظهای که مشک بر دوش داشتی و امید در چشمان سکینه موج میزد، اما تقدیر چیز دیگری نوشته بود. تو نرفتی که فقط آب بیاوری؛ رفتی تا معنای غیرت، وفاداری و عشق را برای همیشه در تاریخ حک کنی.
امشب دلها کنار علقمه جا ماندهاند... کنار مشک پاره، کنار دستهای جدا، کنار نگاه آخرِ برادری که پشتش به کوه وفا گرم بود.
السلام علیک یا قمر بنیهاشم... ما را هم از رهروان راه وفاداریات قرار بده.
#تاسوعا #تاسوعای_حسینی #حضرت_عباس #قمر_بنی_هاشم #یا_ابوالفضل
- ۳۴۳
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط