{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست

به سردمهری باد خزان نباید و هست
به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
دیدگاه ها (۱)

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چ...

من نه خود می روم ، او مرا می کشدکاه سرگشته را کهربا می کشد چ...

امروز می خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین استتزویر...

مکن از برم جدایی،مرو از کنارم امشبکه نمی شکیبد از تو دل بی ق...

ز درد تشنه‌لبیها در این محیط سرابدلی گداخته‌ایم و رسیده‌ایم ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط