کوچه عشق ...
رسیدیم. رسیدیم دقیقا به همونجایی که سردی زمستون با اسمش یکی میشه،! شب بود، تاریکتر از هر شب، دلامون یخبسته بود، اتفاقی که بالاخره یک روزی میفتاد!
سرد شده بود! هم خودش هم دستاش هم دلش : ) ترسم همین بود و زندگی ثابت کرده که همیشه ترسها رو باید تجربه کرد. قرار خداحافظیمون بود، احمقانهترین قراری که دو تا آدم میتونن با هم بذارن. وقتی رسیدم توو چشماش ذوق رفت بود. میدیدم و بیشتر عذاب میکشیدم.. نه از دست اون، از بابت دلبستگی بیش از اندازه خودم بهش... موقع رفتن عجله داشت. همهش چشم به راه بود پرسیدم دنبال کسی میگردی؟! گفت: «نه.» کجخند زدم:) . همهش چشم به راه بود، نخواستم اذیتش کنم .. بیهوا گونهشو بوسیدم و راهی شدم. بیشتر از این احمق فرض شدن و سکوت کردن در توانم نبود، شنیدم صدای بوق ماشینو پشت سرم و صدای باز و بسته شدن درش و سوار شدنشو. هنوز صدای خندههاشون وقتی که داشتن از کنارم رد میشدن توو سرمه.. چقدر آرزوم بود دوباره خندیدناش و دوباره خوب شدن حالش. خداشو شکر. :)
کوچه عشق ...
رسیدیم. رسیدیم دقیقا به همونجایی که سردی زمستون با اسمش یکی میشه،! شب بود، تاریکتر از هر شب، دلامون یخبسته بود، اتفاقی که بالاخره یک روزی میفتاد!
سرد شده بود! هم خودش هم دستاش هم دلش : ) ترسم همین بود و زندگی ثابت کرده که همیشه ترسها رو باید تجربه کرد. قرار خداحافظیمون بود، احمقانهترین قراری که دو تا آدم میتونن با هم بذارن. وقتی رسیدم توو چشماش ذوق رفت بود. میدیدم و بیشتر عذاب میکشیدم.. نه از دست اون، از بابت دلبستگی بیش از اندازه خودم بهش... موقع رفتن عجله داشت. همهش چشم به راه بود پرسیدم دنبال کسی میگردی؟! گفت: «نه.» کجخند زدم:) . همهش چشم به راه بود، نخواستم اذیتش کنم .. بیهوا گونهشو بوسیدم و راهی شدم. بیشتر از این احمق فرض شدن و سکوت کردن در توانم نبود، شنیدم صدای بوق ماشینو پشت سرم و صدای باز و بسته شدن درش و سوار شدنشو. هنوز صدای خندههاشون وقتی که داشتن از کنارم رد میشدن توو سرمه.. چقدر آرزوم بود دوباره خندیدناش و دوباره خوب شدن حالش. خداشو شکر. :)
- ۵۳۶
- ۳۰ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط