「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 159
✦.................................
نیکی با تردید پرسید:
+ از یونا خبری نداری؟ هرچی زنگ میزنم جواب نمیده.
تهیونگ نگاهش را برای لحظهای از نیکی گرفت و گفت:
تهیونگ: حالش خوبه
نیکی کمی خیالش راحت شـد
+ مطمئنی؟
تهیونگ: آره.
خواست دوباره برود، اما انگار چیزی یادش آمد. چند قدم که دور شد، ایستاد و دوباره برگشت
تهیونگ: راستی...
نیکی نگاهش کرد.
تهیونگ با مکث کوتاهی گفت:
تهیونگ: من و یونا... باهم ازدواج کردیم.
نیکی همانجا خشکش زد چشمهایش برای چند ثانیه روی صورت تهیونگ ثابت ماند
+ ازدواج... کردین؟
تهیونگ فقط سر تکان داد
تهیونگ: آره.
نیکی سؤال دیگری نپرسید. شاید جای سؤال پرسیدن نبود. نه امروز، نه کنار قبر دوهیون. فقط آرام سرش را تکان داد
+ خوشبخت بشین.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد
تهیونگ: ممنون .
بعد برگشت و از آنجا دور شد نیکی رفتنش را نگاه کرد تا اینکه میان جمعیت گم شد. جونگکوک هم چیزی نگفت فقط کنار نیکی ایستاده بود و نگاهش به قبر دوهیون بود.
چند دقیقه بعد، مراسم خاکسپاری کمکم به پایان رسید... آدمها یکییکی جلو آمدند تسلیت گفتند و محوطه را ترک کردند.
سوها با چشمهای خسته و قرمز سمت نیکی آمد
سوها: نیکی...
نیکی آرام سرش را بالا آورد
+ تسلیت میگم.
سوها لبخند غمگینی زد و دست نیکی را گرفت
سوها: ممنون که اومدی، دخترم.
نیکی فقط دستش را آرام فشرد. چند قدم آنطرفتر، جونگهو هم نزدیک شد
جونگهو: حالت خوبه؟
+ بله... ممنون.
جونگهو: مراقب خودت باش.
+ شما هم همینطور.
دایون چیزی نگفت و فقط سرش را پایین انداخت و همراه مادر و عمهاش رفت.
سولی هم در حالی که کنار خانواده ایستاده بود برای چند لحظه نگاهش را روی نیکی نگه داشت؛ اما چیزی نگفت و همراه بقیه از محوطه خارج شد.
کمکم صداها دور شدند ماشینها یکی پس از دیگری از مقابل ورودی عبور کردند... تا اینکه محوطه تقریباً خالی شد، فقط سه نفر باقی مانده بودند؛ جونگکوک نیکان و نیکی.
باد سرد دوباره میان درختها پیچید نیکان دستهایش را داخل جیب کتش برد و به دو نفر مقابلش نگاه کرد.
جونگکوک هنوز کنار قبر ایستاده بود نیکی همچند قدم کنارش هیچکدام عجلهای برای رفتن نداشتند.
چند دقیقهای گذشت...
صدای باد بود و خشخش برگهایی که زیر پا جابهجا میشدند. نیکان هنوز چند قدم دورتر ایستاده بود و به جونگکوک نگاه میکرد انگار چند بار خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
نگاهش برای لحظهای روی قبر دوهیون نشست و بعد دوباره به جونگکوک برگشت. بالاخره آرام جلو آمد چند قدم بیشتر فاصله نداشت که ایستاد
نیکان: جونگکوک...
جونگکوک سرش را کمی بالا آورد
نیکان: من...
دستش را پشت گردنش کشید و نفسش را بیرون داد
نیکان: تسلیت میگم.
جونگکوک کاملاً سرش را بلند کرد و فقط نگاهش کرد؛ هیچ جوابی نداد، نه تشکری، ن واکنش فقط همان نگاه خسته و سنگین.
نیکان چند ثانیه منتظر ماند، اما وقتی دید جونگکوک چیزی نمیگوید، فقط نگاهش را پایین انداخت و دوباره دستش را پشت گردنش کشید
نیکان: خب...
نگاهش را سمت نیکی برد
نیکان: دیگه بریم.
جلو آمد و دست نیکی را گرفت. اما نیکی همان لحظه دستش را پس کشید
+ نه.
نیکان: نیکی!
نیکی سرش را تکان داد و نگاهش را به جونگکوک دوخت
+ میخوام پیش جونگکوک بمونم.
نیکان: نیکی، امروز روز سختی بود. خودتم حالت خوب نیست... بهتره بیای بریم.
+ تو برو.
نیکان: نمیتونم همینطوری ولت کنم اینجا.
نیکی نگاهش را از جونگکوک نگرفت
+ من تنها نیستم.
نیکان به جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک چیزی نمیگفت فقط ایستاده بود و به نیکی خیره شده بود؛ دختری که حالا میدانست مردی که دوستش دارد چه گذشتهای دارد، میدانست چه کارهایی کرده میدانست اسمش برای خیلیها معنای ترس دارد
و با این حال.. هنوز کنارش ایستاده بود.
نیکان آهی کشید
نیکان: نیکی...
+ نمیخوام تنهاش بذارم.
نیکان چند لحظه به نیکی نگاه کرد، بعد نفس عمیقی کشید و رو به جونگکوک کرد
نیکان: جونگکوک...
جونگکوک نگاهش را از نیکی گرفت و به او دوخت
نیکان: باید درمورد یه سری چیزا باهات حرف بزنم.
نگاهش برای لحظهای روی نیکی رفت و دوباره به جونگکوک برگشت.
نیکان: خصوصی.
+ هر حرفی داری بذار برای بعد، میبینی که حالش خوب نیست!
_ مشکلی نیست.. برو تو ماشین. چند دقیقه دیگه میام.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 159
✦.................................
نیکی با تردید پرسید:
+ از یونا خبری نداری؟ هرچی زنگ میزنم جواب نمیده.
تهیونگ نگاهش را برای لحظهای از نیکی گرفت و گفت:
تهیونگ: حالش خوبه
نیکی کمی خیالش راحت شـد
+ مطمئنی؟
تهیونگ: آره.
خواست دوباره برود، اما انگار چیزی یادش آمد. چند قدم که دور شد، ایستاد و دوباره برگشت
تهیونگ: راستی...
نیکی نگاهش کرد.
تهیونگ با مکث کوتاهی گفت:
تهیونگ: من و یونا... باهم ازدواج کردیم.
نیکی همانجا خشکش زد چشمهایش برای چند ثانیه روی صورت تهیونگ ثابت ماند
+ ازدواج... کردین؟
تهیونگ فقط سر تکان داد
تهیونگ: آره.
نیکی سؤال دیگری نپرسید. شاید جای سؤال پرسیدن نبود. نه امروز، نه کنار قبر دوهیون. فقط آرام سرش را تکان داد
+ خوشبخت بشین.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد
تهیونگ: ممنون .
بعد برگشت و از آنجا دور شد نیکی رفتنش را نگاه کرد تا اینکه میان جمعیت گم شد. جونگکوک هم چیزی نگفت فقط کنار نیکی ایستاده بود و نگاهش به قبر دوهیون بود.
چند دقیقه بعد، مراسم خاکسپاری کمکم به پایان رسید... آدمها یکییکی جلو آمدند تسلیت گفتند و محوطه را ترک کردند.
سوها با چشمهای خسته و قرمز سمت نیکی آمد
سوها: نیکی...
نیکی آرام سرش را بالا آورد
+ تسلیت میگم.
سوها لبخند غمگینی زد و دست نیکی را گرفت
سوها: ممنون که اومدی، دخترم.
نیکی فقط دستش را آرام فشرد. چند قدم آنطرفتر، جونگهو هم نزدیک شد
جونگهو: حالت خوبه؟
+ بله... ممنون.
جونگهو: مراقب خودت باش.
+ شما هم همینطور.
دایون چیزی نگفت و فقط سرش را پایین انداخت و همراه مادر و عمهاش رفت.
سولی هم در حالی که کنار خانواده ایستاده بود برای چند لحظه نگاهش را روی نیکی نگه داشت؛ اما چیزی نگفت و همراه بقیه از محوطه خارج شد.
کمکم صداها دور شدند ماشینها یکی پس از دیگری از مقابل ورودی عبور کردند... تا اینکه محوطه تقریباً خالی شد، فقط سه نفر باقی مانده بودند؛ جونگکوک نیکان و نیکی.
باد سرد دوباره میان درختها پیچید نیکان دستهایش را داخل جیب کتش برد و به دو نفر مقابلش نگاه کرد.
جونگکوک هنوز کنار قبر ایستاده بود نیکی همچند قدم کنارش هیچکدام عجلهای برای رفتن نداشتند.
چند دقیقهای گذشت...
صدای باد بود و خشخش برگهایی که زیر پا جابهجا میشدند. نیکان هنوز چند قدم دورتر ایستاده بود و به جونگکوک نگاه میکرد انگار چند بار خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
نگاهش برای لحظهای روی قبر دوهیون نشست و بعد دوباره به جونگکوک برگشت. بالاخره آرام جلو آمد چند قدم بیشتر فاصله نداشت که ایستاد
نیکان: جونگکوک...
جونگکوک سرش را کمی بالا آورد
نیکان: من...
دستش را پشت گردنش کشید و نفسش را بیرون داد
نیکان: تسلیت میگم.
جونگکوک کاملاً سرش را بلند کرد و فقط نگاهش کرد؛ هیچ جوابی نداد، نه تشکری، ن واکنش فقط همان نگاه خسته و سنگین.
نیکان چند ثانیه منتظر ماند، اما وقتی دید جونگکوک چیزی نمیگوید، فقط نگاهش را پایین انداخت و دوباره دستش را پشت گردنش کشید
نیکان: خب...
نگاهش را سمت نیکی برد
نیکان: دیگه بریم.
جلو آمد و دست نیکی را گرفت. اما نیکی همان لحظه دستش را پس کشید
+ نه.
نیکان: نیکی!
نیکی سرش را تکان داد و نگاهش را به جونگکوک دوخت
+ میخوام پیش جونگکوک بمونم.
نیکان: نیکی، امروز روز سختی بود. خودتم حالت خوب نیست... بهتره بیای بریم.
+ تو برو.
نیکان: نمیتونم همینطوری ولت کنم اینجا.
نیکی نگاهش را از جونگکوک نگرفت
+ من تنها نیستم.
نیکان به جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک چیزی نمیگفت فقط ایستاده بود و به نیکی خیره شده بود؛ دختری که حالا میدانست مردی که دوستش دارد چه گذشتهای دارد، میدانست چه کارهایی کرده میدانست اسمش برای خیلیها معنای ترس دارد
و با این حال.. هنوز کنارش ایستاده بود.
نیکان آهی کشید
نیکان: نیکی...
+ نمیخوام تنهاش بذارم.
نیکان چند لحظه به نیکی نگاه کرد، بعد نفس عمیقی کشید و رو به جونگکوک کرد
نیکان: جونگکوک...
جونگکوک نگاهش را از نیکی گرفت و به او دوخت
نیکان: باید درمورد یه سری چیزا باهات حرف بزنم.
نگاهش برای لحظهای روی نیکی رفت و دوباره به جونگکوک برگشت.
نیکان: خصوصی.
+ هر حرفی داری بذار برای بعد، میبینی که حالش خوب نیست!
_ مشکلی نیست.. برو تو ماشین. چند دقیقه دیگه میام.
- ۱.۳k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط