معامله
معامله
p8
ماه کامل درست بالای سر جونگکوک بود.
نور سفیدش روی صورت خیس از اشک او افتاده بود.
جونگکوک دستهایش را روی نردهی تراس گذاشت و سرش را بالا گرفت.
«الههی ماه...»
صدایش barely شنیده میشد.
«امشب که ماه کامله، میخوام...»
نفسش لرزید.
«میخوام منو بیاری پیش خودت.»
چشمهایش را بست.
«دیگه چیزی واسم مهم نیست...»
لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر گریهای غم داشت.
«حتی گرگ درونم... که از خودم هم شکستهتره.»
صدای قدمی پشت سرش آمد.
جونگکوک برگشت.
تهیونگ کنار در تراس ایستاده بود.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود، اما نگاه عسلیاش این بار فرق داشت.
«دیگه این حرف رو نزن.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟ مگه نگفتی چیزی برات مهم نیست؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
«گفتم.»
مکث کرد.
«اما این یکی رو نمیخوام بشنوم.»
جونگکوک خندید، اما اشک دیگری از چشمش پایین افتاد.
«بالاخره یه چیزی برات مهم شد؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط کنار او ایستاد و به ماه نگاه کرد.
سرد بود.
هنوز همان تهیونگ بیرحم و کمحرف بود.
اما این بار رفتنش را به جونگکوک ترجیح نداد.
«امشب تنها نمیمونی.»
جونگکوک با صدایی خسته پرسید:
«چرا؟»
تهیونگ نگاهش نکرد.
«چون تصمیم گرفتم.»
و برای نخستین بار، سکوت میان آن دو شبیه فاصله نبود.
شبیه مراقبت خاموشی بود که هیچکدام هنوز اسمش را نمیدانستند.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را از ماه گرفت و به تهیونگ دوخت.
صدایش آرام بود، اما بغض هنوز در آن موج میزد.
«صداتو شنیدم که بهم گفتی احمق.»
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«خیلی دورویی، مستر کیم.»
تهیونگ ابرویش را کمی بالا برد.
«دورویی؟»
«آره.»
جونگکوک به نرده تکیه داد.
«جلوم میگی چیزی برات مهم نیست، پشت سرم هم بهم میگی احمق.»
تهیونگ با همان لحن سرد همیشگی گفت:
«احمق گفتن به معنی اهمیت دادن نیست.»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد.
«چه توضیح قشنگی.»
بعد نگاهش را دوباره به آسمان دوخت.
«پس برو، لطفاً.»
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
«فردا هم یه جلسهی مهم داری. نیازی نیست اینجا وقتت رو تلف کنی.»
تهیونگ چند ثانیه به او خیره ماند.
«داری منو بیرون میکنی؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
«اتاق خودمه.»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
بعد به سمت در رفت.
جونگکوک فکر کرد واقعاً رفته.
اما درست قبل از خروج، تهیونگ ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
«جلسه فردا ساعت هشت نیست.»
جونگکوک اخم کرد.
«چی؟»
«نه صبح.»
مکث کوتاهی کرد.
«هفت و نیمه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ بالاخره نیمرخش را نشان داد.
«پس حداقل تا اون موقع زنده بمون.»
و بدون حرف دیگری از تراس خارج شد.
جونگکوک چند ثانیه به در بسته خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
«عجب آدم عجیبی...»
اما تهیونگ دیگر صدایش را نمیشنید.
یا شاید هم شنیده بود و ترجیح داده بود چیزی نگوید.
p8
ماه کامل درست بالای سر جونگکوک بود.
نور سفیدش روی صورت خیس از اشک او افتاده بود.
جونگکوک دستهایش را روی نردهی تراس گذاشت و سرش را بالا گرفت.
«الههی ماه...»
صدایش barely شنیده میشد.
«امشب که ماه کامله، میخوام...»
نفسش لرزید.
«میخوام منو بیاری پیش خودت.»
چشمهایش را بست.
«دیگه چیزی واسم مهم نیست...»
لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر گریهای غم داشت.
«حتی گرگ درونم... که از خودم هم شکستهتره.»
صدای قدمی پشت سرش آمد.
جونگکوک برگشت.
تهیونگ کنار در تراس ایستاده بود.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود، اما نگاه عسلیاش این بار فرق داشت.
«دیگه این حرف رو نزن.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟ مگه نگفتی چیزی برات مهم نیست؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
«گفتم.»
مکث کرد.
«اما این یکی رو نمیخوام بشنوم.»
جونگکوک خندید، اما اشک دیگری از چشمش پایین افتاد.
«بالاخره یه چیزی برات مهم شد؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط کنار او ایستاد و به ماه نگاه کرد.
سرد بود.
هنوز همان تهیونگ بیرحم و کمحرف بود.
اما این بار رفتنش را به جونگکوک ترجیح نداد.
«امشب تنها نمیمونی.»
جونگکوک با صدایی خسته پرسید:
«چرا؟»
تهیونگ نگاهش نکرد.
«چون تصمیم گرفتم.»
و برای نخستین بار، سکوت میان آن دو شبیه فاصله نبود.
شبیه مراقبت خاموشی بود که هیچکدام هنوز اسمش را نمیدانستند.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را از ماه گرفت و به تهیونگ دوخت.
صدایش آرام بود، اما بغض هنوز در آن موج میزد.
«صداتو شنیدم که بهم گفتی احمق.»
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«خیلی دورویی، مستر کیم.»
تهیونگ ابرویش را کمی بالا برد.
«دورویی؟»
«آره.»
جونگکوک به نرده تکیه داد.
«جلوم میگی چیزی برات مهم نیست، پشت سرم هم بهم میگی احمق.»
تهیونگ با همان لحن سرد همیشگی گفت:
«احمق گفتن به معنی اهمیت دادن نیست.»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد.
«چه توضیح قشنگی.»
بعد نگاهش را دوباره به آسمان دوخت.
«پس برو، لطفاً.»
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
«فردا هم یه جلسهی مهم داری. نیازی نیست اینجا وقتت رو تلف کنی.»
تهیونگ چند ثانیه به او خیره ماند.
«داری منو بیرون میکنی؟»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
«اتاق خودمه.»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
بعد به سمت در رفت.
جونگکوک فکر کرد واقعاً رفته.
اما درست قبل از خروج، تهیونگ ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
«جلسه فردا ساعت هشت نیست.»
جونگکوک اخم کرد.
«چی؟»
«نه صبح.»
مکث کوتاهی کرد.
«هفت و نیمه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ بالاخره نیمرخش را نشان داد.
«پس حداقل تا اون موقع زنده بمون.»
و بدون حرف دیگری از تراس خارج شد.
جونگکوک چند ثانیه به در بسته خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
«عجب آدم عجیبی...»
اما تهیونگ دیگر صدایش را نمیشنید.
یا شاید هم شنیده بود و ترجیح داده بود چیزی نگوید.
- ۲۲۱
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط