بچم رو بغل کردم و توی تختش گذاشتم که بهم گفت: بابایی زیر

بچم رو بغل کردم و توی تختش گذاشتم که بهم گفت: بابایی زیر تخت رو نگاه کن هیولا نباشه منم واسه اینکه ارومش کنم زیر تخت رو نگاه کردم زیر تخت بچم رو دیدم که بهم گفت :بابایی یکی رو تخت منه....
دیدگاه ها (۱۲۹)

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

سالها پیش توی شرکتی کار میکردم و اشتباهی مرتکب شدم که ۳۰۰ می...

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

سلام خوشگلای من، چطورین؟؟ خوبین؟؟خب، این به احتمال زیاد آخری...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

درود قشنگام👋🏻چطورین؟؟؟ خواستم بهتون بگم که بعد از 2روز آف بر...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_5 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄بی ه...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

🌝✨نفرتی که تبدیل به عشق شد✨🌝پارت ۷_____________________✨🌝✨__...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط