{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟
دل خسته لرزید و گفتا دریغ!

به دل گفتم از عشق،
چیزیت هست؟
بگفتا که هست آری اما دریغ!-

بلی؛
از من و عمر ناپایدار
نمانده‌ست بر جای الّا دریغ!

شب و روزها و مه و سال‌ها
گذشتند و ماندند برجا دریغ!

رسیدند هر روز و شب با فسوس
گذشتند هر سال و مه با دریغ!

رسیدند و گفتم فسوسا فسوس!
گذشتند و گفتم دریغا دریغ...!
#سکوت_عشق
#پست_جدید
دیدگاه ها (۰)

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟دل خسته لرزید و گفتا : دریغب...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

The Joke That Broke Us

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟ دل خسته لرزید و گفتا دریغ ب...

#نمانده-یاد-یار-دیار!!؟؟به تازه کردن اندوه من می‌آیند، آه......

اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی شیخ مصلح الدین سعدی ش...

مهدی شریفی شادفر شاعر سنقری

#بر_پرده_های_در_هم_امیال_سر_کشمنقش عجیب چهره یک ناشناس بودنق...

داستان بسیار زیبا و فوق العاده از عنایت امام حسین علیه السلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط