رمانواندیلاوپارتنهم
#رمان_وان_دی_لاو_پارت_نهم
هنوز ویرایش تموم نشدع پس یکم صب کنین😄 اگ آخره پارت نوشته بود پایان پارت هشتم ینی تموم شده...اگ ننوشته بود یکم صب کنین کامل بشه بعد بخونین...ممنون😊 😘 )
*****************************************
دینا:
رفتم تو اتاق کودی...بدون در زدن رفتم تو...
با عصبانیت برگشت سمتمو گف:
مگه اینجا طویله س که همینجوری سرتو میندازی میای تو؟؟؟😠
با پوزخند گفتم:
اگه طویله نبود که اتاق تو نبود...آدمام گاهی برای تیمار کشیدن حیوونا یا....غذا دادن به اونا وارد طویله میشن😏
با حالت همیشگیش گف:چی میخای دینا؟؟؟
حیوونا از تیمار کشیدن لذت می برن...این کار...ی جورایی براشون مث ماساژ میمونه و به اونا لذت زیادی می ده....منظور منم دقیقا دوس دخترای رنگ و وارنگش بود که مث رنگ پیرهنش زود به زود عوضش می کرد و به ی ماه نکشیده باهاشون بهم می زد...
به سمتش رفتمو گفتم:
میدونی که...چند روز دیگه تولد منه...
به آرومی گف:آره..میدونم...برای تولدتم تالار...
حرفشو قط کردمو گفتم:
مرسی...من خودم ی تالار رزرو کردم برای جشن...
با تعجب گف:چه حیف!
گفتم:اومدم اینجا ازت ی خواهشی بکنم...
سر میزش نشست و گفت:چه خواهشی؟؟؟
بعد گف:بزار بگم نینا دو تا قهوه بیاره...
تلفنو برداشت اما گفتم:سریع میرم...قهوه نمی خورم..
ی جوری نگام کرد...ازین نگاهاش حالم به هم می خورد...
تلفنو گزاشت و گف:چی میخوای دینا؟؟؟
با تته پته گفتم:خب...
یهو گوشیم زنگ خورد..به صفحش نگا کردم...*جانم*
ددیمه!😄 😃
گفتم:یه لحظه..
کودی گف:مشکلی نیس..
از در بیرون رفتم ..گوشیو برداشتم:
الووووووو زندگییییییییییییممممممم😃 😄
جان گف:دینااااااا...ی سورپرایز بزرگ دارم برات...
من:چه سورپرایزی جان؟؟؟😃
گف:گفته بودم نمی تونم اونایی و ک گفتی دعوت کنم تولدت...
من:خب؟؟/:
اون:حل شدددد😄 😃
من:جییییییییییغ مرسییییی😃 😃 😃 😃 😃 😃 😚 😘 😍
اون:حالام از دفتر کودی بیا بیرون😑
من:عه!/:تو ع کجا میدونی من اونجام؟؟؟😶 😮
جان گف:بخاطره اینه که حدس زدم شاید بخای ب خاطره نفوذی که کودی داره ازش بخای ازونا بخاد که بیان تولدت..
من:شت:face_with_cold_sweat:😮 😶 اینا مهم نی مهم اینه ددی خوشگلم راضیشون کردههههههههههه😃 😃 😃 😃 😍 😘 ماااااااچ
خندید و با لحن آرامشبخش همیشگیش گف:
دخترم...
گفتم:جانم باباییم😃
با لحن عجیبی گف:اگ کارت تموم شده...لطفا ازونجا بیا بیرون و...بیا خونه..😓 دهههههه بدو بیااااا 😥
بای عسلم😍 😃 😚 بدو
من:با...ی:face_with_open_mouth:
چش شد یهو؟؟؟😐
کودی صدام کرد:دینا ...کارت تموم شد؟؟بیا بگو چی میخاستی...
برگشتم سمتشو گفتم:ممنون..اون چیزی ک میخاستم حل شد..بای
اون:با....ی
***********************
مهسا:
آهنگ مورد علاقمو گذاشته بودم و داشتم وسط سالن می رقصیدم...با لباس تکواندو!😅 😂
کوین (مربیم) اومد و گف:تو نمیخای بری؟؟؟
به ساعتش نگا کرد و گف:
نیم ساعته که الکی وایسادی اینجا!😅 😄
گفتم:چرا...دیگه تموم شد...
ضبطو خاموش کردم و فلشمو ازش کندم..
بعد به کوین گفتم:کوین...چن روز دیگه تولد دیناس...😃
کوین:چه...خو..ب:smiling_face_with_open_mouth_and_cold_sweat:😅
بش دقیق شدم...یهویی قرمز شده بود !
حدس زدم چشه...با بدجنسی گفتم:
چرا مث گوجه شدی؟؟؟😏 :grinning_face_with
هنوز ویرایش تموم نشدع پس یکم صب کنین😄 اگ آخره پارت نوشته بود پایان پارت هشتم ینی تموم شده...اگ ننوشته بود یکم صب کنین کامل بشه بعد بخونین...ممنون😊 😘 )
*****************************************
دینا:
رفتم تو اتاق کودی...بدون در زدن رفتم تو...
با عصبانیت برگشت سمتمو گف:
مگه اینجا طویله س که همینجوری سرتو میندازی میای تو؟؟؟😠
با پوزخند گفتم:
اگه طویله نبود که اتاق تو نبود...آدمام گاهی برای تیمار کشیدن حیوونا یا....غذا دادن به اونا وارد طویله میشن😏
با حالت همیشگیش گف:چی میخای دینا؟؟؟
حیوونا از تیمار کشیدن لذت می برن...این کار...ی جورایی براشون مث ماساژ میمونه و به اونا لذت زیادی می ده....منظور منم دقیقا دوس دخترای رنگ و وارنگش بود که مث رنگ پیرهنش زود به زود عوضش می کرد و به ی ماه نکشیده باهاشون بهم می زد...
به سمتش رفتمو گفتم:
میدونی که...چند روز دیگه تولد منه...
به آرومی گف:آره..میدونم...برای تولدتم تالار...
حرفشو قط کردمو گفتم:
مرسی...من خودم ی تالار رزرو کردم برای جشن...
با تعجب گف:چه حیف!
گفتم:اومدم اینجا ازت ی خواهشی بکنم...
سر میزش نشست و گفت:چه خواهشی؟؟؟
بعد گف:بزار بگم نینا دو تا قهوه بیاره...
تلفنو برداشت اما گفتم:سریع میرم...قهوه نمی خورم..
ی جوری نگام کرد...ازین نگاهاش حالم به هم می خورد...
تلفنو گزاشت و گف:چی میخوای دینا؟؟؟
با تته پته گفتم:خب...
یهو گوشیم زنگ خورد..به صفحش نگا کردم...*جانم*
ددیمه!😄 😃
گفتم:یه لحظه..
کودی گف:مشکلی نیس..
از در بیرون رفتم ..گوشیو برداشتم:
الووووووو زندگییییییییییییممممممم😃 😄
جان گف:دینااااااا...ی سورپرایز بزرگ دارم برات...
من:چه سورپرایزی جان؟؟؟😃
گف:گفته بودم نمی تونم اونایی و ک گفتی دعوت کنم تولدت...
من:خب؟؟/:
اون:حل شدددد😄 😃
من:جییییییییییغ مرسییییی😃 😃 😃 😃 😃 😃 😚 😘 😍
اون:حالام از دفتر کودی بیا بیرون😑
من:عه!/:تو ع کجا میدونی من اونجام؟؟؟😶 😮
جان گف:بخاطره اینه که حدس زدم شاید بخای ب خاطره نفوذی که کودی داره ازش بخای ازونا بخاد که بیان تولدت..
من:شت:face_with_cold_sweat:😮 😶 اینا مهم نی مهم اینه ددی خوشگلم راضیشون کردههههههههههه😃 😃 😃 😃 😍 😘 ماااااااچ
خندید و با لحن آرامشبخش همیشگیش گف:
دخترم...
گفتم:جانم باباییم😃
با لحن عجیبی گف:اگ کارت تموم شده...لطفا ازونجا بیا بیرون و...بیا خونه..😓 دهههههه بدو بیااااا 😥
بای عسلم😍 😃 😚 بدو
من:با...ی:face_with_open_mouth:
چش شد یهو؟؟؟😐
کودی صدام کرد:دینا ...کارت تموم شد؟؟بیا بگو چی میخاستی...
برگشتم سمتشو گفتم:ممنون..اون چیزی ک میخاستم حل شد..بای
اون:با....ی
***********************
مهسا:
آهنگ مورد علاقمو گذاشته بودم و داشتم وسط سالن می رقصیدم...با لباس تکواندو!😅 😂
کوین (مربیم) اومد و گف:تو نمیخای بری؟؟؟
به ساعتش نگا کرد و گف:
نیم ساعته که الکی وایسادی اینجا!😅 😄
گفتم:چرا...دیگه تموم شد...
ضبطو خاموش کردم و فلشمو ازش کندم..
بعد به کوین گفتم:کوین...چن روز دیگه تولد دیناس...😃
کوین:چه...خو..ب:smiling_face_with_open_mouth_and_cold_sweat:😅
بش دقیق شدم...یهویی قرمز شده بود !
حدس زدم چشه...با بدجنسی گفتم:
چرا مث گوجه شدی؟؟؟😏 :grinning_face_with
- ۲۸.۱k
- ۰۷ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط