{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 34


ویوی لیانا:
چشم‌هایم روی اسم ثابت مانده بود.
باورم نمی‌شد.
نه پدرم.
نه دوشیک.
نه مین‌هیوک.
هیچ‌کدام.
اسم متعلق به مردی بود که سال‌ها پیش مرده بود.
یا حداقل...
همه فکر می‌کردند مرده است.
رئیس سابق گروه.
مردی که بیست سال پیش مرگش اعلام شده بود.
اما طبق نامه مادرم...
زنده مانده بود.
و تمام این سال‌ها از سایه‌ها همه چیز را کنترل می‌کرد.
نفسم را بیرون دادم.
ناگهان همه چیز معنی پیدا کرد.
فرار دوشیک.
سکوت پدرم.
ترس مین‌هیوک.
همه از یک نفر می‌ترسیدند.
یک شبح.
یک مرده زنده.
دوشیک آرام زمزمه کرد:
دوشیک: پس حدسم درست بود...
مین‌هیوک روی زمین خندید.
خنده‌ای تلخ.
مین‌هیوک: بیست سال...
بیست سال برای یه مرد مرده کار کردیم.
جونگ‌کوک کاغذ را از دستم گرفت.
چند ثانیه آن را خواند.
بعد به من نگاه کرد.
جونگ‌کوک: تموم شد.
برای اولین بار بعد از سال‌ها...
حس کردم واقعاً تمام شده.
مادرم بی‌گناه بود.
پدرم قاتلش نبود.
و حقیقت بالاخره آشکار شده بود.
اشک در چشمانم جمع شد.
اما این بار از غم نبود.
از آرامش بود.
آرامشی که سال‌ها دنبالش بودم.

( پرش زمانی به چند هفته بعد )
همه چیز آرام‌تر شده بود.
پرونده دوباره باز شده بود.
و افراد باقی‌مانده یکی یکی دستگیر می‌شدند.
من روی نیمکتی کنار رودخانه نشسته بودم.
باد ملایمی می‌وزید.
جونگ‌کوک کنارم آمد.
دو لیوان قهوه در دست داشت.
یکی را به سمتم گرفت.
جونگ‌کوک: هنوزم زیادی فکر می‌کنی.
لبخند زدم.
لیانا: عادت دارم.
چند لحظه سکوت کردیم.
بعد آرام سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.
این بار نه ترسی بود.
نه رازی.
نه فراری.
فقط آرامش.
جونگ‌کوک دستم را گرفت.
و برای چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.
بعد لبخند زد.
جونگ‌کوک: می‌دونی؟
لیانا: چی؟
جونگ‌کوک: این ازدواج اجباری...
بهترین اتفاق زندگیم شد.
خندیدم.
برای اولین بار بعد از مدت‌ها.
و انگشتانم را میان انگشتانش قفل کردم.
لیانا: برای منم.
در حالی که آفتاب آرام روی آب می‌تابید...
بالاخره فهمیدم بعضی پایان‌ها، پایان نیستند.
بلکه شروع یک زندگی جدیدند.


The end🤍✨
بانو ها پایانش خوب شد ؟
اصلا از این رمان لذت بردید ؟ نظرتون واسم خیلی خیلی مهمه 🌕✨
دیدگاه ها (۸)

معرفی فیک جدید : « You left too soon »« تو خیلی زود رفتی » ت...

« ازدواج به اجبار »Part 33ویوی لیانا:چند ثانیه طول کشید تا ح...

« ازدواج به اجبار »Part 32 ویوی لیانا:روز چهارم.همچنان کنار ...

« ازدواج به اجبار »Part 26ویوی لیانا:تمام مسیر تا اینچئون، ذ...

« ازدواج به اجبار »Part 27 ویوی لیانا:قلبم آن‌قدر محکم می‌کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط