« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 32


ویوی لیانا:
روز چهارم.
همچنان کنار تختش نشسته بودم.
با اینکه پزشک‌ها می‌گفتند وضعیتش بهتر شده، اما هنوز چشم‌هایش را باز نکرده بود.
یا حداقل...
من این‌طور فکر می‌کردم.
دستم را روی پرونده مادرم گذاشتم.
نامه‌ای که از آتش نجات پیدا کرده بود حالا روی پایم قرار داشت.
در این چند روز بارها آن را خوانده بودم.
و هر بار بیشتر از قبل دلتنگ زنی می‌شدم که حتی فرصت شناختنش را نداشتم.
نگاهم به جونگ‌کوک افتاد.
موهای مشکی‌اش روی پیشانی‌اش ریخته بود.
آرام به نظر می‌رسید.
انگار فقط خوابیده باشد.
لبخند تلخی زدم.
لیانا: وقتی بیدار بشی...
کلی حرف دارم که بهت بزنم.
هیچ جوابی نیامد.
مثل همیشه.
بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
باران آرامی می‌بارید.
اما ناگهان صدایی از پشت سرم شنیدم.
صدایی گرفته و ضعیف.
جونگ‌کوک: پس بهتره زود شروع کنی.
خشکم زد.
قلبم از حرکت ایستاد.
آرام برگشتم.
و دیدم...
چشم‌هایش باز است.
چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم.
بعد بی‌اختیار اشک در چشمانم جمع شد.
لیانا: تو...
جونگ‌کوک لبخند کمرنگی زد.
جونگ‌کوک: سلام.
همان لحظه بالش کنار تخت را برداشتم و محکم به سینه‌اش کوبیدم.
جونگ‌کوک: آخ!
لیانا: احمق!
دوباره کوبیدم.
لیانا: چهار روز! چهار روز منو ترسوندی!می‌دونی چه حالی داشتم؟!
جونگ‌کوک خندید.
و این فقط باعث شد بیشتر گریه کنم.
قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، مرا به سمت خودش کشید.
در آغوشش.
برای چند ثانیه مقاومت کردم.
اما بعد...
تمام دیوارهایی که سال‌ها دور خودم ساخته بودم فرو ریخت.
صورتم را در شانه‌اش پنهان کردم.
و گریه کردم.
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط آرام موهایم را نوازش کرد.
بعد از چند دقیقه، وقتی آرام‌تر شدم، ناگهان اخمی کردم.
لیانا: یه سؤال دارم.
جونگ‌کوک: بپرس.
چشم‌هایم را باریک کردم.
لیانا: دقیقاً از کی بیدار شدی؟
برای یک لحظه سکوت کرد.
بیش از حد طولانی.
مشکوک.
خیلی مشکوک.
لیانا: جونگ‌کوک...
جونگ‌کوک نگاهش را از من دزدید.
لیانا: جئون جونگ‌کوک!
گوشه لبش بالا رفت.
و همان لحظه فهمیدم.
خشکم زد.
لیانا: نه...
جونگ‌کوک سعی کرد نخندد.
لیانا: نه نه نه...
جونگ‌کوک...
تو حرف‌هامو شنیدی؟
و سکوت او...
همه چیز را لو داد.
صورتم در یک ثانیه سرخ شد.
لیانا: وای خدای من!
خواستم از تخت فاصله بگیرم.
اما او دستم را گرفت.
جونگ‌کوک: کجا؟
لیانا: ولم کن!
جونگ‌کوک: نه.
لیانا: جونگ‌کوک!
خنده آرامش اتاق را پر کرد.
اما چند ثانیه بعد نگاهش جدی شد.
آن‌قدر جدی که قلبم دوباره تند زد.
دستم را محکم‌تر گرفت.
جونگ‌کوک: اون حرف‌ها... حقیقت داشت؟
نفسم بند آمد.
برای اولین بار نمی‌توانستم فرار کنم.
نه از سؤالش.
نه از احساساتم.
آرام سرم را پایین انداختم.
و خیلی آهسته گفتم:
لیانا: آره.
سکوت.
و بعد...
انگشتانش دور دستم محکم‌تر شد.
جونگ‌کوک: خوبه.
لیانا: چرا؟
لبخند زد.
همان لبخند نادری که فقط گاهی نشان می‌داد.
جونگ‌کوک: چون منم دوستت دارم.
زمان متوقف شد.
نه تیراندازی.
نه رازهای بیست ساله.
نه دوشیک.
نه مین‌هیوک.
هیچ‌چیز مهم نبود.
فقط او.
و قلبی که بالاخره حقیقتش را گفته بود.
اما درست در همان لحظه...
در اتاق با شدت باز شد.
هر دو از جا پریدیم.
واردشونده نفس‌نفس می‌زد.
دوشیک بود.
رنگش پریده بود.
و انگار خبر وحشتناکی آورده باشد.
دوشیک: باید فوراً بیاین.
لیانا: چی شده؟
دوشیک مستقیم به من نگاه کرد.
و جمله‌ای گفت که خون را در رگ‌هایم یخ زد.
دوشیک: نامه مادرت کامل نبود.
یه صفحه دیگه هم وجود داره...
دیدگاه ها (۶)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

🦢 پارت سی‌وچهارم | یک تصمیم برای همیشهچند روز از اعتراف جنگک...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۱: جواب واقعیچند ثانیه سکوت بینشان ماند.ح...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط