{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوتم با تو

سکوتم با تو

پارت ۱

بارون آروم روی شیشه‌های کافه می‌خورد.
تهیونگ بی‌حوصله قاشقش رو توی فنجون قهوه می‌چرخوند و به آدم‌های پشت پنجره خیره شده بود.
امروز حالش خوب نبود.
در واقع هیچ‌وقت این روزِ سال حالش خوب نبود.
نگاهش روی تاریخ گوشی افتاد.
نفس عمیقی کشید.
باز هم همون روز.
روز مرگ خواهرش.
گوشی رو خاموش کرد و سرش رو پایین انداخت.
حتی بعد از این همه سال هنوز نتونسته بود فراموشش کنه.
هنوزم شب‌هایی بود که با فکر کردن به اون اتفاق خوابش نمی‌برد.
هنوزم دلش می‌خواست بدونه چه کسی باعث شده خواهرش دیگه هیچ‌وقت به خونه برنگرده.
«باز داری بهش فکر می‌کنی؟»
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
جیمین روبه‌روش نشسته بود.
«از قیافه‌ات معلومه.»
تهیونگ لبخند کم‌رنگی زد.
«یکم.»
جیمین آهی کشید.
«تهیونگ... بعضی چیزا رو نمیشه عوض کرد.»
«می‌دونم.»
ولی تهیونگ می‌دونست دروغ میگه.
هنوز نتونسته بود قبولش کنه.
هنوز نتونسته بود بی‌خیال بشه.
...
چند خیابون اون‌طرف‌تر، طبقهٔ آخر یه ساختمون بزرگ، جونگ‌کوک روبه‌روی رئیسش نشسته بود.
رئیس پرونده‌ای روی میز انداخت.
«یه مأموریت جدید داری.»
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاه کنه گفت:
«اسم؟»
«کیم تهیونگ.»
جونگ‌کوک پرونده رو برداشت.
عکس داخلش رو نگاه کرد.
پسر خوش‌چهره‌ای با موهای تیره و لبخندی آروم.
«کاری که باید انجام بدم؟»
«فعلاً هیچ.»
جونگ‌کوک ابروش رو بالا برد.
«فقط زیر نظرش بگیر. نزدیکش شو. اطلاعات جمع کن.»
«همین؟»
«همین.»
جونگ‌کوک شونه‌ای بالا انداخت.
براش فرقی نداشت.
یه مأموریت مثل بقیهٔ مأموریت‌ها.
حداقل خودش این‌طور فکر می‌کرد.
...
چند ساعت بعد...
تهیونگ از کافه بیرون اومد.
بارون شدیدتر شده بود.
«عالیه...»
چترش رو باز کرد و راه افتاد.
اما هنوز چند قدم برنداشته بود که با یکی برخورد کرد.
«اوه!»
لیوان قهوه از دست مرد افتاد و روی زمین پخش شد.
تهیونگ سریع گفت:
«وای ببخشید!»
سرش رو بالا آورد.
و برای چند لحظه حرف زدن یادش رفت.
پسر قدبلندی روبه‌روش ایستاده بود.
لباس مشکی.
موهای خیس.
نگاهی سرد.
«ببخشید... حواسم نبود.»
پسر نگاه کوتاهی به لیوان روی زمین انداخت.
«اشکالی نداره.»
تهیونگ خم شد و لیوان رو برداشت.
«نه جدی، قهوه‌ات رو خراب کردم.»
«مهم نیست.»
«بذار یه دونه دیگه برات بخرم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد پسر گفت:
«لازم نیست.»
«خب من عذاب وجدان می‌گیرم.»
برای اولین بار گوشهٔ لب پسر تکون خورد.
«خیلی خب.»
تهیونگ لبخند زد.
«من تهیونگم.»
پسر چند لحظه نگاهش کرد.
«جونگ‌کوک.»
اسمش عجیب توی ذهن تهیونگ موند.
انگار قبلاً یه جا شنیده بودش.
اما هرچقدر فکر کرد، یادش نیومد کجا.
و جونگ‌کوک...
برای اولین بار توی یکی از مأموریت‌هاش، فراموش کرده بود چرا اصلاً به اونجا اومده.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

یونگی هول جیمینه😆کپی ممنوع🚫کپی کنی نشونه شخصیتته!‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ...

والا بابای منم صورتش و همینجوری میشوره🗿😂کپی ممنوع🚫کپی کنی نش...

تو مال منی...p6

تو مال منی...p7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط