{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلا

وقتی چشم‌های تهیونگ آروم باز شد، اولین چیزی که حس کرد، سنگینیِ سرش بود که انگار داشت با پتک بهش ضربه می‌زد. بویِ عطرِ تند و خاصِ جونگ‌کوک توی فضا پخش شده بود؛ همون بویِ همیشگی، همون عطری که یه زمانی براش حسِ امنیت داشت و بعداً، توی بدترین روزهایِ زندگیش، بویِ ترس و وحشت رو براش تداعی کرده بود.

تهیونگ سرش رو خیلی آروم روی بالش چرخوند. اینجا اتاقِ جونگ‌کوک بود. همون تختِ بزرگ و سلطنتی، همون نورِ ملایمِ آباژورها… خاطرات مثلِ سیل به سمتش هجوم آوردن. سدِ لعنتیِ توی ذهنش شکسته بود. تک‌تکِ اون روزهایِ سیاه؛ داد زدن‌هایِ جونگ‌کوک، سردیِ اتاقِ شکنجه، صدایِ فلز که رویِ پوستش کشیده می‌شد، التماس‌هایِ خودش… همه و همه با جزئیاتِ وحشتناکی توی ذهنش زنده شدن. اون حالا یادش بود کیه، یادش بود جونگ‌کوک کیه و مهم‌تر از همه، یادش بود چه بلایی سرش اومده.

تهیونگ با وحشت نفسش رو حبس کرد. دست‌هاش رو زیرِ پتو مشت کرد. انگار هنوز جایِ دست‌هایِ جونگ‌کوک رو روی گلوش حس می‌کرد. با خودش فکر کرد: «چرا؟ چرا دوباره منو آوردی اینجا؟ بعد از اون همه بلا… بعد از اینکه روحِ منو تکه‌تکه کردی، چرا باز هم منو برگردوندی تویِ این عمارتِ لعنتی؟ می‌خوای دوباره همون بازی رو شروع کنی؟»

جونگ‌کوک رو دید که اون گوشه‌ی اتاق ایستاده بود. با دکتر هان خیلی جدی و در عین حال مضطرب صحبت می‌کرد. جونگ‌کوکِ همیشگی، اون رئیسِ مافیایِ بی‌رحم، حالا شبیه کسی بود که تمامِ دار و ندارش رو باخته. توی صورتش نگرانیِ عجیبی دیده می‌شد؛ یه چیزی که تهیونگ هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد توی اون چشم‌هایِ سنگی ببینه.

دکتر هان داشت سرش رو به نشونه‌یِ تایید تکون می‌داد که جونگ‌کوک، انگار حضورِ سنگینِ نگاهِ تهیونگ رو حس کرده باشه، سریع حرفش رو قطع کرد. برگشت و به تخت نگاه کرد. وقتی دید تهیونگ بیداره، نفسش رو حبس کرد و با قدم‌هایِ بلند و سریع به سمتش اومد.جونگ‌کوک نزدیکِ تخت رسید و خم شد. صورتش رو چند سانتی‌متریِ صورتِ تهیونگ نگه داشت. دستِ لرزونش رو دراز کرد که پیشونیِ تهیونگ رو لمس کنه، اما انگار یادش افتاد که تهیونگ چقدر ازش می‌ترسید، پس دستش رو توی هوا نگه داشت. با صدایی که از بغض و نگرانی می‌لرزید، گفت:

«تهیونگ؟… بیداری؟»

تهیونگ با دیدنِ اون نزدیکی، بدنش منقبض شد. ناخودآگاه سرش رو چرخوند و نگاهش رو دوخت به دکتر هان که اون گوشه ایستاده بود و با کنجکاوی و نگرانی نگاهشون می‌کرد. انگار دکتر داشت شاهدِ یه اتفاقِ تاریخی بود.

جونگ‌کوک دوباره صداش زد، این بار ملتمس‌تر:

«تهیونگ… تو… تو اونجا، وقتی داشتی می‌افتادی، اسمم رو صدا زدی. من شنیدم. بگو که درست شنیدم…»

تهیونگ دوباره نگاهش رو چرخوند سمتِ جونگ‌کوک. جونگ‌کوکِ بی‌رحم، حالا داشت پیشِش التماس می‌کرد. توی چشم‌هایِ جونگ‌کوک فقط یه دریایِ بزرگ از غم، دلتنگی و یه عشقِ دیوانه‌وار و بیمارگونه بود. تهیونگ همه چیز رو به یاد آورده بود، حتی اون لحظه‌هایی که جونگ‌کوک با وجودِ تمامِ اون خشونت‌ها، سعی می‌کرد بهش محبت کنه. مغزش پر از تضاد بود؛ خشم از گذشته، و گیجی از حال.جونگ‌کوکِ مضطرب، باز هم پرسید: «تهیونگ… حالا… حالا منو می‌شناسی؟»

تهیونگ یه نفسِ عمیق کشید. قلبش تویِ سینه می‌کوبید. به جونگ‌کوک نگاه کرد، به همونی که دنیایِ قبلیش رو ویران کرده بود. با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، لرزان و آروم گفت:

«آره… می‌شناسمت.»

اون کلمه توی اتاق پیچید و جونگ‌کوک انگار که دنیا رو بهش داده باشن، چشماش برق زد. ولی تهیونگ تویِ دلش داشت می‌لرزید. اون جونگ‌کوک رو می‌شناخت، ولی دیگه نمی‌دونست باید باهاش چه کار کنه.
[پایان پارت ۶]
دیدگاه ها (۰)

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت هفتم: آتشفشانِ سرکوب‌شدهاون کل...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت هشتم: آزادیِ مشروط و غافلگیری ...

ادامه پارت ۵

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت پنجم: تماشایِ کابوس‌هایِ از یا...

پارت ۷۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط