#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟐
م.ست و پاتیل رسیدن به خونه، با خنده های اروم رفتن به سمت اتاق تهیونگ و هردوشون روی تخت چپه شدن.
با م.ستی زیادی که داشتن همو بغل کردن و بعد از یک بو.سه ی خیس و اروم با همون لباسا به خواب رفتن.
___
سر میز صبحانه همه نشسته بودند و داشتن با ارامش صبحانه ی خوشمزه شون رو میخوردند.
که یونگ هو سکوت اروم خونه رو شکست.
یونگ هو:راستی فردا عموت اینا میان.
تهیونگ با بی خیالی و ارامشی که در صداش نهفته بود همینطور که نون تستش رو میخورد گفت.
تهیونگ:مهم نیست، منو جونگکوک میریم خونه ی من.
جونگکوک با تعجب به مرد کناریش خیره شد و سرفه ی ارومی کرد.
یونگ هو:تهیونگ پسرم، این کارا خوبیت نداره، زشته نیای پیش عموت.
تهیونگ:بابا لطفا پیله نکن، هروقت اونا برگشتن المان بگید من و جونگکوک میایم.
مری:تهیونگی پدرت راست میگه تازه دختر عموت هم که هست دیگه واقعا بد میشه.
تهیونگ:خاله تو دیگه چرا، من زیاد از عموم خوشم نمیاد و مشتاق هم نیستم که میرارو ببینم.
یونگ هو:تهیونگگگ میرا بخاطر تو از المان داره میاد
تهیونگ:میخواست نیاد کسی مجبورش نکرده من و جونگکوک تا مدتی که اونا اینجان میریم خونه ی من.
مری:حالا چرا جونگکوک رو با خودت میبری.
تهیونگ:امم... خب، چون اونجا حوصله م سر میره و جونگکوک هم اگه اونجا باشه با هم میریم سر کار و باهم یکم وقت میگذرونیم.
مری:اها
یونگ هو همونطور که شقیقه ش رو کمی فشار میداد با صدای کلافه گفت.
یونگ هو:تهیونگ دست از این لجبازی هات بردار، توکه دیگه بچه نیستی که بخوام بهت زور بگم، و اینکه حداقل خودت میری جونگکوک رو تشویق نکن.
تهیونگ با حرف پدرش سریع از جاش بلند شد و باعث ایجاد صدای گوش خراشی از جانب صندلیش شد، و با تحکم و کمی عصبی لب زد.
تهیونگ:بابا من باید فکر کنم، روزتون بخیر، جونگکوک توهم خوردی پاشو بریم شرکت.
جونگکوک ترسیده از جاش بلند و بعد از زدن لبخند مضحکی به روی یونگ هو مری به سمت کاناپه رفت و کتش رو برداشت و پشت سر تهیونگ راه رفت.
___
سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود و این جونگکوک که مضطرب لب پایینش رو میجوید و پوست انگشت اشاره ش رو میکند رو میترسوند، همونطور که نگاهش به بیرون از ماشین بود گهگاهی هم به مرد کناریش میداد که ساکت بود اما ذهنش پر بود از سر و صدا.
نگاهش سر خورد و افتاد روی دست ازاد مرد که روی دنده سفت شده بود.
با مهربونی و اون لبخند ملیحش دستش رو روی دست مردش گزاشت و با ارومی لب زد.
جونگکوک:تهیونگم چرا انقدر ساکتی.
تهیونگ نگاهش رو از روبه روش گرفت و به پسر کنارش داد و لبخند محوی زد.
تهیونگ:چیزی نیست جونگکوک فقط کمی ذهنم درگیره.
جونگکوک:چی ذهنت رو درگیر کرده.
تهیونگ:میرا.
جونگکوک:چی
تهیونگ:نمیدونم هنوز میتونم باهاش مقابله کنم یا نه ولی میترسم کوک. میترسم دوباره حس هام زنده بشن_
جونگکوک:تهیونگ داری چی میگی، مگه تو هنوز دوستش داری که ذهنت درگیره. و میترسی احساساتت نسبت بهش برگرده.
تهیونگ:نه نه اصلا اونجوری که تو فکرش رو میکنی نیست.
از شانس خوبشون ترافیک بود وگرنه با اوج گرفت بحثشون تصادفی چیزی میکردن.
جونگکوک:پس چجوری، تو رسما داری کنارم از دوست دختر قبلیت صحبت میکنی و میگی که ذهنت ازش درگیره و میترسی با اومدنش حسای مزخرفت فعال شه، پس بهتره گمشی پیش همون میرا، دوست بچگیت.
پسر با خشم و صدای عصبیش این هارو بیان کرد، اخه حقم داشت. تهیونگ رسما کنارش داشت درمورد احساساتش از اون دختر که حتی قیافشم ندیده بود میگفت.
با عصبانیت در ماشین رو باز کرد و ازش خارج شد، تهیونگ با تعجب به رفتن پسر خیره شد و با گیجی تمام مونده بود چیکار کنه، اه عصبی کشید و مشتش رو به فرمون زد، اخه پسرکش حق داشت تا این حد نباید پیش میرفت اصلا میرا خر کی بود که بخاد پسرک عزیز دور دونش رو ناراحت کنه.
با شنیدن بوق های ماشین پشتیش فهمید که چراغ سبز شده.
اونقدر ذهنش درگیر نبود متوجه سبز شدن چراغ راهنمایی نشده بود.
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟐
م.ست و پاتیل رسیدن به خونه، با خنده های اروم رفتن به سمت اتاق تهیونگ و هردوشون روی تخت چپه شدن.
با م.ستی زیادی که داشتن همو بغل کردن و بعد از یک بو.سه ی خیس و اروم با همون لباسا به خواب رفتن.
___
سر میز صبحانه همه نشسته بودند و داشتن با ارامش صبحانه ی خوشمزه شون رو میخوردند.
که یونگ هو سکوت اروم خونه رو شکست.
یونگ هو:راستی فردا عموت اینا میان.
تهیونگ با بی خیالی و ارامشی که در صداش نهفته بود همینطور که نون تستش رو میخورد گفت.
تهیونگ:مهم نیست، منو جونگکوک میریم خونه ی من.
جونگکوک با تعجب به مرد کناریش خیره شد و سرفه ی ارومی کرد.
یونگ هو:تهیونگ پسرم، این کارا خوبیت نداره، زشته نیای پیش عموت.
تهیونگ:بابا لطفا پیله نکن، هروقت اونا برگشتن المان بگید من و جونگکوک میایم.
مری:تهیونگی پدرت راست میگه تازه دختر عموت هم که هست دیگه واقعا بد میشه.
تهیونگ:خاله تو دیگه چرا، من زیاد از عموم خوشم نمیاد و مشتاق هم نیستم که میرارو ببینم.
یونگ هو:تهیونگگگ میرا بخاطر تو از المان داره میاد
تهیونگ:میخواست نیاد کسی مجبورش نکرده من و جونگکوک تا مدتی که اونا اینجان میریم خونه ی من.
مری:حالا چرا جونگکوک رو با خودت میبری.
تهیونگ:امم... خب، چون اونجا حوصله م سر میره و جونگکوک هم اگه اونجا باشه با هم میریم سر کار و باهم یکم وقت میگذرونیم.
مری:اها
یونگ هو همونطور که شقیقه ش رو کمی فشار میداد با صدای کلافه گفت.
یونگ هو:تهیونگ دست از این لجبازی هات بردار، توکه دیگه بچه نیستی که بخوام بهت زور بگم، و اینکه حداقل خودت میری جونگکوک رو تشویق نکن.
تهیونگ با حرف پدرش سریع از جاش بلند شد و باعث ایجاد صدای گوش خراشی از جانب صندلیش شد، و با تحکم و کمی عصبی لب زد.
تهیونگ:بابا من باید فکر کنم، روزتون بخیر، جونگکوک توهم خوردی پاشو بریم شرکت.
جونگکوک ترسیده از جاش بلند و بعد از زدن لبخند مضحکی به روی یونگ هو مری به سمت کاناپه رفت و کتش رو برداشت و پشت سر تهیونگ راه رفت.
___
سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود و این جونگکوک که مضطرب لب پایینش رو میجوید و پوست انگشت اشاره ش رو میکند رو میترسوند، همونطور که نگاهش به بیرون از ماشین بود گهگاهی هم به مرد کناریش میداد که ساکت بود اما ذهنش پر بود از سر و صدا.
نگاهش سر خورد و افتاد روی دست ازاد مرد که روی دنده سفت شده بود.
با مهربونی و اون لبخند ملیحش دستش رو روی دست مردش گزاشت و با ارومی لب زد.
جونگکوک:تهیونگم چرا انقدر ساکتی.
تهیونگ نگاهش رو از روبه روش گرفت و به پسر کنارش داد و لبخند محوی زد.
تهیونگ:چیزی نیست جونگکوک فقط کمی ذهنم درگیره.
جونگکوک:چی ذهنت رو درگیر کرده.
تهیونگ:میرا.
جونگکوک:چی
تهیونگ:نمیدونم هنوز میتونم باهاش مقابله کنم یا نه ولی میترسم کوک. میترسم دوباره حس هام زنده بشن_
جونگکوک:تهیونگ داری چی میگی، مگه تو هنوز دوستش داری که ذهنت درگیره. و میترسی احساساتت نسبت بهش برگرده.
تهیونگ:نه نه اصلا اونجوری که تو فکرش رو میکنی نیست.
از شانس خوبشون ترافیک بود وگرنه با اوج گرفت بحثشون تصادفی چیزی میکردن.
جونگکوک:پس چجوری، تو رسما داری کنارم از دوست دختر قبلیت صحبت میکنی و میگی که ذهنت ازش درگیره و میترسی با اومدنش حسای مزخرفت فعال شه، پس بهتره گمشی پیش همون میرا، دوست بچگیت.
پسر با خشم و صدای عصبیش این هارو بیان کرد، اخه حقم داشت. تهیونگ رسما کنارش داشت درمورد احساساتش از اون دختر که حتی قیافشم ندیده بود میگفت.
با عصبانیت در ماشین رو باز کرد و ازش خارج شد، تهیونگ با تعجب به رفتن پسر خیره شد و با گیجی تمام مونده بود چیکار کنه، اه عصبی کشید و مشتش رو به فرمون زد، اخه پسرکش حق داشت تا این حد نباید پیش میرفت اصلا میرا خر کی بود که بخاد پسرک عزیز دور دونش رو ناراحت کنه.
با شنیدن بوق های ماشین پشتیش فهمید که چراغ سبز شده.
اونقدر ذهنش درگیر نبود متوجه سبز شدن چراغ راهنمایی نشده بود.
- ۵۰۹
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط