{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:102

نگاهم سریع برگشت سمت لیانا.
صورت مظلومش رنگ‌پریده بود و بد نفس می‌کشید.

رفتم کنارش و دستمو روی پیشونیش گذاشتم.
داشت توی تب می‌سوخت.

هیزل: لیانا...؟ صدای منو می‌شنوی؟

پلک‌هاش یکم از هم فاصله گرفتن،
ولی نتونست چیزی بگه.

هیزل: پرستار، سریع... دارو رو به سرمش تزریق کنید

..........

چند ساعت گذشته بود.

لیانا بهتر بود.

هنوز کنار تخت نشسته بود.
نگاهش از روی لیانا جدا نمی‌شد؛
انگار می‌ترسید اگر حتی برای یک لحظه چشم ازش برداره، اتفاقی براش بیفته.

دست کوچیکش هنوز بین دستای بزرگ تهیونگ بود.

خیلی خوب تظاهر می‌کرد منو نمی‌شناسه.

ولی من چی؟

من توی پنهان کردن هیچ استعدادی نداشتم.

چشمای لعنتیم همه‌چی رو لو می‌دادن.

به زور زبون باز کردم و گفتم:

هیزل: بیا اتاق من

تهیونگ: نمی‌تونم تنهاش بذارم... جز من کسیو نداره.

هیزل: پرستارا پیششن، بیا.

نگاهش دوباره روی لیانا افتاد

مثل بچه‌ای که مجبور شده اسباب‌بازی مورد علاقه‌شو برای چند دقیقه به کسی بسپره، چند ثانیه به دخترش خیره موند.

دست کوچیک لیانا رو آروم روی تخت گذاشت.

بعد خم شد و موهای پریشونش رو از روی صورتش کنار زد.
و به سرش بوسه ای زد

تهیونگ: بابا زود برمی‌گرده، باشه؟

بالاخره صاف ایستاد و بدون اینکه چیزی بگه، به سمت در اومد.
منم پشت سرش راه افتادم

ادامه دارد...
خب خوشگلا
دیشب دو پارت نوشتم
ولی دو پارت خیلی کم بود
پس یکم صبر کردم امروز یه پارت دیگه ام گذاشتم💔
تقریبا پارتای اخره
فکر کنم کمتر از ده پارت تموم بشه
فردا هم براتون چند پارت آپلود میکنم
حمایت فراموش نشه 🌀

#رمان #فیک‌#فیکشن
دیدگاه ها (۱۴)

My professorChapter:2Part:101چند لحظه فقط به اون مرد خیره شد...

My professorChapter:2Part:100یک هفته بعدظهر | ساعت ۱۴:۴۵صدای...

🦢 پارت سوم | ساقدوش‌هاسه روز تا عروسی مانده بود.خانه پر از ر...

🦢 پارت هشتم | تو چرا اینجایی؟بعد از رفتن مرد، لیانا هنوز کنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط