جیمز با این کشف تکاندهنده قلبش فرو ریخت عشقی که تمام زندگیاش را ساخته ...
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝑻𝒘𝒐
جیمز با این کشف تکاندهنده، قلبش فرو ریخت. عشقی که تمام زندگیاش را ساخته بود، حالا به تاریکترین شکل ممکن بر سرش آوار شده بود. او لانا را که غرق در دنیای خودش بود، در آغوش گرفت. اما این بار، آغوشش نه از عشق، که از تردید و وحشت پر بود. هر حرکتی، هر لبخند، هر کلام لانا، حالا برای جیمز معنایی جدید پیدا میکرد؛ معنایی از یک قاتل سریالی بیرحم.
او تصمیم گرفت با احتیاط بیشتری پیش برود. نمیخواست لانا به او شک کند، حداقل نه تا زمانی که مدرک قاطعی پیدا نکرده است. روزهای بعد، جیمز با ذهنی آشفته به محل کارش میرفت و شبها با کولهباری از سوالات و ترس به خانه برمیگشت. او با دقت بیشتری به جزئیات پرونده نگاه میکرد. برشهای دقیق روی اجساد، ظرافتی که در انجام جنایات به کار رفته بود، همه و همه انگشت اتهام را به سمت لانا نشانه میرفت. اما چرا؟ چرا زنی که تمام عشقش را به جیمز نشان میداد، میتوانست چنین قاتلی باشد؟
یک شب، جیمز تصمیم گرفت تا آشپزخانه را زیر و رو کند. او به دنبال هر سرنخی بود، هر چیزی که بتواند او را به حقیقت برساند. در کشوی میز آشپزخانه، زیر چند دستمال آشپزی، یک چاقوی جراحی کوچک پیدا کرد. تیغه آن برق میزد و هیچ لکهای رویش نبود. جیمز با دستان لرزان چاقو را برداشت. این همان ظرافتی بود که در برش اجساد دیده بود.
در همین حین، لانا وارد آشپزخانه شد. با دیدن جیمز و چاقوی در دستش، رنگ صورتش پرید. جیمز به چشمان لانا خیره شد. دیگر هیچ عشقی در آن چشمان نبود، فقط سردی و بیتفاوتی یک قاتل.
"لانا، این چیه؟" جیمز با صدایی لرزان پرسید.
لانا لبخندی تلخ زد. "جیمز، تو همیشه بهترین بودی. هیچ پروندهای نبوده که نتونی حلش کنی. اما این بار... اشتباه کردی."
جیمز چاقو را به سمت لانا گرفت. "اشتباه؟ این برشها... این دقت... تو این کارو کردی، نه؟"
لانا آهی کشید. "من این کارو نکردم، جیمز. من فقط... ابزار بودم."
جیمز گیج شده بود. "ابزار؟ منظورت چیه؟"
لانا ادامه داد: "عشق من به تو، اونقدر زیاد بود که نمیتونستم تحمل کنم کسی بخواد تو رو اذیت کنه. هر کسی که فکر میکردم ممکنه به تو یا کارت آسیب بزنه، ناپدید میشد. من اونها رو... تمیز میکردم."
حمایت نشه ادامه نمیدم
#داستان
#داستان_جنایی
#جنایی
#داستان_کوتاه
جیمز با این کشف تکاندهنده، قلبش فرو ریخت. عشقی که تمام زندگیاش را ساخته بود، حالا به تاریکترین شکل ممکن بر سرش آوار شده بود. او لانا را که غرق در دنیای خودش بود، در آغوش گرفت. اما این بار، آغوشش نه از عشق، که از تردید و وحشت پر بود. هر حرکتی، هر لبخند، هر کلام لانا، حالا برای جیمز معنایی جدید پیدا میکرد؛ معنایی از یک قاتل سریالی بیرحم.
او تصمیم گرفت با احتیاط بیشتری پیش برود. نمیخواست لانا به او شک کند، حداقل نه تا زمانی که مدرک قاطعی پیدا نکرده است. روزهای بعد، جیمز با ذهنی آشفته به محل کارش میرفت و شبها با کولهباری از سوالات و ترس به خانه برمیگشت. او با دقت بیشتری به جزئیات پرونده نگاه میکرد. برشهای دقیق روی اجساد، ظرافتی که در انجام جنایات به کار رفته بود، همه و همه انگشت اتهام را به سمت لانا نشانه میرفت. اما چرا؟ چرا زنی که تمام عشقش را به جیمز نشان میداد، میتوانست چنین قاتلی باشد؟
یک شب، جیمز تصمیم گرفت تا آشپزخانه را زیر و رو کند. او به دنبال هر سرنخی بود، هر چیزی که بتواند او را به حقیقت برساند. در کشوی میز آشپزخانه، زیر چند دستمال آشپزی، یک چاقوی جراحی کوچک پیدا کرد. تیغه آن برق میزد و هیچ لکهای رویش نبود. جیمز با دستان لرزان چاقو را برداشت. این همان ظرافتی بود که در برش اجساد دیده بود.
در همین حین، لانا وارد آشپزخانه شد. با دیدن جیمز و چاقوی در دستش، رنگ صورتش پرید. جیمز به چشمان لانا خیره شد. دیگر هیچ عشقی در آن چشمان نبود، فقط سردی و بیتفاوتی یک قاتل.
"لانا، این چیه؟" جیمز با صدایی لرزان پرسید.
لانا لبخندی تلخ زد. "جیمز، تو همیشه بهترین بودی. هیچ پروندهای نبوده که نتونی حلش کنی. اما این بار... اشتباه کردی."
جیمز چاقو را به سمت لانا گرفت. "اشتباه؟ این برشها... این دقت... تو این کارو کردی، نه؟"
لانا آهی کشید. "من این کارو نکردم، جیمز. من فقط... ابزار بودم."
جیمز گیج شده بود. "ابزار؟ منظورت چیه؟"
لانا ادامه داد: "عشق من به تو، اونقدر زیاد بود که نمیتونستم تحمل کنم کسی بخواد تو رو اذیت کنه. هر کسی که فکر میکردم ممکنه به تو یا کارت آسیب بزنه، ناپدید میشد. من اونها رو... تمیز میکردم."
حمایت نشه ادامه نمیدم
#داستان
#داستان_جنایی
#جنایی
#داستان_کوتاه
- ۱.۵k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط