part 6"سوکوکو"

بریم که داشته باشیم
________________________☆

فلش بک ساعت ۲:۳٠ شب *"

خوابگاه با خاموشی اتاق ها به سکوت فرو رفته بود و فقط میشد صدای خرخر بقیه و راه رفتنای آروم نگهبان های خوابگاه رو شنید همه خواب بودن اما اون دوتا همچنان بیدار بودن (اتاق یدونه تخت داره😂) هرکدوم گوشه تخت رو گرفته بودن و با حالتی آزرده و عصبی سعی میکردن بخوابن
چویا: تچ.. اخه چرا...
دازای: کم غر بزن و کپ مرگت رو بزار و بخواب
چویا: چطوری بخوابم اخه احمق؟
دازای: ممم خدایا خودت به دادم برس...
چویا سرش رو برگردوند تا خواست دازای رو فحش بده دید دازای خوابش برده . نفسی راحت کشید و یه خورده خودش را جابه جا کرد تا راحتتر باشه چشماش رو بست و آروم گرفت که یهو چشماش باز شد. دازای مثل بچه گربه ها کیوت شده بود و توی خواب به چویا چسبیده بود چویا عصبی نبود، آزرده نبود، آشفته بود. گونه هاش مثل لبو سرخ شده بود. چشمای اقیانوسیش همچنان به دازای خیره شده بود دستش رو دراز کرد و سعی کرد کنار بکشه ولی نتونست و از جاش تکون نخورد.
چویا: حالا چه غلطی کنم...؟ لعنتی....

ویو چویا:
دستام رو روی کمرش گذاشتم و چاره ای نداشتم جز اینکه فقط بزارم بخوابه

چویا: یه روزی میکشمت دازای...

بیشتر بهم چسبید و نالید. دستاش رو روی شکمم گذاشته بود و لباسام رو کمی چنگ زد و سرش رو به شونم تکیه داده بود. خیلی گوگولی شده بود اون بانداژی عوضی . همین که تو فکر بودم چشمام با سنگینی بسته شد و خوابم برد

فلش بک *صبح *

دازای: چویااااا!!
چویا: ها؟! چه مرگته؟!
دازای: من چرا روی تو خوابیده بودم؟!
چویا با فکر دیشب سرخ شد
چویا: خودت بغلم کردی!!
دازای: من؟
چویا: نه پس عمم!
دازای: شت....
چویا: حالا وسایلت رو بردار و بریم تا موری ما رو از به دو نیم تقسیم نکرده
دازای: خب بابا فهمیدم!!

-چویا- کون؟ دازای- کون؟ اومدید؟ وقت رفتنه!
چویا: الان میایم!


_______________
۱۶ لایک تا پارت بعدی ♡☆
دیدگاه ها (۰)

سکانس های زیبا 😂

کاچان کشیدم خوشگل شد؟

part 3" سوکوکو"

HENTAI :: SUKUKU

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط