قهوه تلخ
قهوه تلخ
پارت چهارم
زنگ خورد. جونگکوک بلند شد، یه نگاه بهم کرد و گفت: "بعد از کلاس چی کار میکنی؟"
لی لی: چی؟ من؟ هیچی... چرا؟
جونگکوک: (یه کم خجالت کشید) نه... فقط خواستم بگم اگه وقت داری، میتونیم بریم یه چیزی بخوریم. دانشگاه رو بلد نیستم.
خواستم جواب بدم که یه دست از پشت شونهمو گرفت.
دست آشنا بود. سرد.
برگشتم. دو-هیون بود. با اون لبخند همیشگی. ولی چشماش یه چیز دیگه میگفتن.
دو-هیون: (نگاه به جونگکوک) این کیه؟
لی لی: دوستمه.
دو-هیون: دوستت؟ من که میدونستم دوستی نداری.
جونگکوک: (جلو اومد) من دوستشم. جونگکوکم. تو؟
دو-هیون: دو-هیون. دوست قدیمی لی لی.
خندهی تلخی کردم. دوست؟ به این میگی دوست؟
هوای بین ما سه نفر سنگین شده بود. جونگکوک انگار چیزی فهمید. نگاه معنیداری به من کرد، انگار میگفت "اگه خواستی بریم".
دو-هیون اما ول کن نبود. یه قدم گذاشت بین من و جونگکوک.
دو-هیون: لی لی الان با منه. یه کاری داشتیم.
لی لی: کاری نداریم.
دو-هیون: (چشماش ریز شد) داریم لی لی. بیا بریم.
دستمو گرفت. سردتر از همیشه.
جونگکوک: (محکم) اگه دوستت نمیخواد بره، چرا مجبورش میکنی؟
دو-هیون برگشت سمتش. یه لحظه فکر کردم شاید دعوا بشه. چشمای دو-هیون میگفت از این پسر خوشش نیومده.
همین موقع...
ادامه دارد...
شرطا
لایک ۸ تا
کامنت۳تا
پارت چهارم
زنگ خورد. جونگکوک بلند شد، یه نگاه بهم کرد و گفت: "بعد از کلاس چی کار میکنی؟"
لی لی: چی؟ من؟ هیچی... چرا؟
جونگکوک: (یه کم خجالت کشید) نه... فقط خواستم بگم اگه وقت داری، میتونیم بریم یه چیزی بخوریم. دانشگاه رو بلد نیستم.
خواستم جواب بدم که یه دست از پشت شونهمو گرفت.
دست آشنا بود. سرد.
برگشتم. دو-هیون بود. با اون لبخند همیشگی. ولی چشماش یه چیز دیگه میگفتن.
دو-هیون: (نگاه به جونگکوک) این کیه؟
لی لی: دوستمه.
دو-هیون: دوستت؟ من که میدونستم دوستی نداری.
جونگکوک: (جلو اومد) من دوستشم. جونگکوکم. تو؟
دو-هیون: دو-هیون. دوست قدیمی لی لی.
خندهی تلخی کردم. دوست؟ به این میگی دوست؟
هوای بین ما سه نفر سنگین شده بود. جونگکوک انگار چیزی فهمید. نگاه معنیداری به من کرد، انگار میگفت "اگه خواستی بریم".
دو-هیون اما ول کن نبود. یه قدم گذاشت بین من و جونگکوک.
دو-هیون: لی لی الان با منه. یه کاری داشتیم.
لی لی: کاری نداریم.
دو-هیون: (چشماش ریز شد) داریم لی لی. بیا بریم.
دستمو گرفت. سردتر از همیشه.
جونگکوک: (محکم) اگه دوستت نمیخواد بره، چرا مجبورش میکنی؟
دو-هیون برگشت سمتش. یه لحظه فکر کردم شاید دعوا بشه. چشمای دو-هیون میگفت از این پسر خوشش نیومده.
همین موقع...
ادامه دارد...
شرطا
لایک ۸ تا
کامنت۳تا
- ۸.۲k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط