{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#چندپارتی

#چندپارتی
تا ابد و یک، دوست دارم!
جونگین/ا.ت
P:2

پاتو از اون خونه بیرون گذاشتی و بلاخره تونستی هوای آزاد رو تنفس کنی‌‌..
وقتی از اون خونه بیرون رفتی با قدم های سریع از اون خونه دور شدی و موقع رفتن حتی به پشت سرت هم نگاه نکردی.
با قدم های سریع خودتو به خیابون اصلی رسوندی..
خیابون شلوغ بود پس یه نفس راحت کشیدی و قدم برداشتی..
وسطای راه احساس عجیبی کردی.. اون احساس دقیقا تو شکمت بود.. مثل اینکه بچه کوچیکت میخواست مانع رفتنت بشه!
انگار میخواست کنار پدرش بزرگ بشه.
سعی کردی اهمیت ندی و بجاش دنبال جایی مطمئن برای موندن پیدا کنی.
موقع قدم برداشتن یادت افتاد که دختر داییت محل کارش تو همین نزدیکی هاست..
خواستی تلفن کنی اما یادت افتاد که سیم کارت گوشیت رو درآوردی..
کمی به اطراف نگاه کردی و دیدی یه پسر جوون کنار جدول ایستاده. مستقیم به سمتش رفتی و ازش خواستی تا با تلفنش یه تماس بگیری..
اون پسر با اِبهام گوشیش رو داد دستت.. بعد از گرفتن گوشیش سریع با دختر داییت تماس گرفتی.
بعد از چندتا بوق اون جواب داد..

ا.ت: لینا منم ا.ت.. لطفا بهم گوش کن. الان به کمکت نیاز دارم.
لینا: ا.ت تویی؟ چیشده؟
ا.ت: الان نمیتونم همچی رو درست توضیح بدم فقط بهم بگو کجایی؟
لینا: سرکار..دارم جمع میکنم که برگردم خونه.
ا.ت: میتونی کنار نزدیکترین پل عابر به سرکارت وایسی؟ منم میام اونجا!
لینا: میای اینجا؟ وایسا ببینم ا.ت تو فرار کردی؟
ا.ت: الان وقت توضیح دادن ندارم کنار پل میبینمت.

بعد بدون اینکه منتظر جواب از لینا بمون تلفن رو قطع کرد و اون رو به صاحبش برگردوند و بعد از تشکر به سرعت به طرف نزدیک ترین پل عابر پیاده به سرکار لینا رفت.
به پل که رسید، مستقیم رفت به سمت پله ها و آروم آروم پله ها رو بالا رفت. به آخرین پله که رسید مکث کرد. همیشه، از همون دوران بچگی از ارتفاع واهِمه داشت..
داشت فکر میکرد چطور از پل رد بشه که یه زوج جوان رو دید که داشتن کنار هم و دست تو دست هم از پل رد میشدن. با قدم های آروم به سمتشون رفتی و با صدایی که به سختی شنیده میشد اون خانم رو صدا زدی..
وقتی برگشت سمتت بهش گفتی که از ارتفاع میترسی و ازش خواستی که اجازه بده همراهشون تا اون سر پل بری.
اون خانم قبول کرد و اومد سمتت و دستت رو گرفت..
زمانی که به سر پل رسیدید ازشون تشکر کردی و به طرف پله ها قدم برداشتی. پله ها رو پایین رفتی و دقیقا زمانی که چندتا پله مونده بود تا به سطح زمین برسی لینا رو دیدی.
اون با شنیدن صدای قدم هایی رو پله ها سرش رو برگردوند و با تو مواجه شد..!
با دیدنش لبخندی زدی اما زمانی که نگاهت به چشم هاش افتاد چیزی شبیه غم یا شاید پشیمونی رو دیدی..
انگار با چشم هاش داشت ازت معذرت خواهی میکرد..
احساس کردی شخصی بهت خیره شده و داره به سمتت میاد برای همین سرت رو چرخوندی و با دیدن لینو که یکی از دوستا و همکارای جونگین بود، نفست بند اومد..
سرت رو برگردوندی سمت لینا و دیدی زیر لب داره ازت معذرت خواهی می‌کنه.
با صدایی که به وضوح شنیده میشد گفتی:«چطور تونستی این کارو با من بکنی؟» بعد از اون حرفت بلافاصله از پله های باقی مونده پایین رفتی و با قدم های سریع که بیشتر شبیه دوییدن بود، حرکت کردی..
دیدگاه ها (۵)

#چندپارتیموضوع:(وقتی ازش فرار میکنی)تا ابد و یک، دوست دارم!ج...

#دوپارتیقول میدی که سرقولت بمونی؟مینسونگP:2ویو مینهوساعت از ...

نام رمان :عشق یا عشق

نام: قرارداد نفرتPart:80راهروی زیرزمین تاریک و ساکت بود.فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط