تو همسر نام جون هستی وقتی بین بچههاش فرق میزاشت
تو همسر نام جون هستی، وقتی بین بچههاش فرق میزاشت
- پسر: هایون (Hayoon)
- دختر: هاکیی (Hak Yi)
--- درخواستی
# سناریوی : «دو سایهی نابرابر»
خانه همیشه پر از صدا بود؛ صدای خندههای بچهها، صدای ورق خوردن دفتر شعر نامجون، و گاهی صدای آههای تو، وقتی نگاه نامجون به بچهها نابرابر میشد.
از همان ابتدا مشخص بود که او نسبت به هایون نرمتر است—انگار پسر بودنش، امتیازی نانوشته داشت.
در حالی که هاکیی با وجود تلاش، همیشه مجبور بود ثابت کند که «به اندازه کافی خوب» است.
یک عصر بارانی، تو در آشپزخانه بودی و چای درست میکردی. هاکیی با دفتر طراحیاش وارد شد و گفت:
«مامان… میخوام برای مدرسه توی مسابقه هنر شرکت کنم. جایزهاش بورسیهست.»
تو با لبخند موهایش را پشت گوشش بردی:
«تو میتونی عزیزم. استعدادت فوقالعادهست.»
اما وقتی نامجون آمد و هاکیی حرفش را با هیجان تکرار کرد، او فقط مکث کرد و گفت:
«فکر نمیکنی مسابقه هنر… برای تو سخت باشه؟ بهتره بیشتر به درسای اصلی بچسبی. اونها آیندهت رو میسازن.»
چشمان دخترت لرزید.
تو آرام زیر لب زمزمه کردی: «نامجون… این حرفها دلش رو میشکنه.»
او اما فقط آه کشید:
«من حقیقت رو میگم. نمیخوام بهش امید الکی بدم.»
ساعتی بعد، هایون وارد شد و گفت:
«بابا فکر میکنم دوست دارم کلاس موسیقی برم.»
نامجون بدون لحظهای تردید لبخند زد:
«عالیه! هر چی لازم باشه برات فراهم میکنیم.»
تو نگاهت را از او دزدیدی—فاصلهای که میان بچهها میگذاشت، مثل دیواری نامرئی بین شما رشد میکرد.
شب، در اتاق مشترکتان، تو آرام گفتی:
«چرا فکر میکنی رویاهای اون کمتر ارزش دارن؟ وجود دخترت کمتر نیست، نامجون.»
او نفس بلندی کشید:
«من فقط… نگرانشم. دنیا برای دخترها سختتره.»
«ولی سختتر کردنش از طرف پدرش… بدتره.»
نامجون برای لحظهای سکوت کرد؛ سکوتی سنگین و کشنده.
---
ماهها گذشت.
هاکیی کمکم ساکتتر شد، کمتر میخندید، و بیشتر زمانش را در اتاق میگذراند.
شب مسابقه هنر، تو او را تشویق کردی که شرکت کند. اما او فقط گفت:
«اگه برنده نشم… بابا میگه از اول معلوم بود.»
همان شب، تو و نامجون در سکوت نشسته بودید. هایون آهسته گفت:
«بابا… کاش یکم به هاکیی هم مثل من نگاه کنی. اون هم نیاز به حمایتت داره.»
این حرف پسرش مثل آینه بود—اما دیر.
مدتی بعد، هاکیی برای دانشگاه به شهر دیگری رفت. قبل از رفتن فقط یک جمله به نامجون گفت:
«بابا… من همیشه میخواستم تو به من افتخار کنی. ولی… فکر کنم هیچوقت کافی نبودم.»
و رفت.
سالها بعد، نامجون دفتر طراحی که هاکیی جا گذاشته بود را باز کرده بود.
صفحات پر از طرحهایی بود که هرگز ندیده بود.
اشک روی گونهاش لغزید و با صدایی شکسته گفت:
«کاش… ازت خواسته بودم بمونی. کاش بهت گفته بودم تو بهترین دختر دنیایی.»
اما دیر شده بود. رابطهای که میتوانست شکوفه بزند… در سکوت پژمرده بود.
---
وقتی نامجون دید هاکیی آرامتر و ساکتتر شده، بالاخره شبی کنار تختش نشست.
«هاکیی… میدونم گاهی طوری رفتار کردم که انگار رویاهات مهم نیستن. ولی حقیقت اینه… از شکستت میترسیدم، نه از استعدادت.»
دخترت نگاهش کرد:
«فکر کردی نمیتونم؟»
«نه… فکر کردم ارزش حمایت من رو نداری؟ من اشتباه کردم. خیلی.»
او بغلش کرد—چیزی که هاکیی مدتها دنبالش بود.
چند ماه بعد، هاکیی در مسابقه هنر برنده شد و نامجون اولین کسی بود که گریه کرد.
هایون دستهایش را دور شانه هر دوی شما انداخت و گفت:
«این خانواده کاملترین چیزیه که دارم.»
و تو—با لبخندی آرام و پر از آرامش—دیدی که بالاخره خانهتان جایی شد که عشق، از سایهها عبور کرده و رسیده بود به نور.
پایان 🎀
نظرتون؟ ---
- پسر: هایون (Hayoon)
- دختر: هاکیی (Hak Yi)
--- درخواستی
# سناریوی : «دو سایهی نابرابر»
خانه همیشه پر از صدا بود؛ صدای خندههای بچهها، صدای ورق خوردن دفتر شعر نامجون، و گاهی صدای آههای تو، وقتی نگاه نامجون به بچهها نابرابر میشد.
از همان ابتدا مشخص بود که او نسبت به هایون نرمتر است—انگار پسر بودنش، امتیازی نانوشته داشت.
در حالی که هاکیی با وجود تلاش، همیشه مجبور بود ثابت کند که «به اندازه کافی خوب» است.
یک عصر بارانی، تو در آشپزخانه بودی و چای درست میکردی. هاکیی با دفتر طراحیاش وارد شد و گفت:
«مامان… میخوام برای مدرسه توی مسابقه هنر شرکت کنم. جایزهاش بورسیهست.»
تو با لبخند موهایش را پشت گوشش بردی:
«تو میتونی عزیزم. استعدادت فوقالعادهست.»
اما وقتی نامجون آمد و هاکیی حرفش را با هیجان تکرار کرد، او فقط مکث کرد و گفت:
«فکر نمیکنی مسابقه هنر… برای تو سخت باشه؟ بهتره بیشتر به درسای اصلی بچسبی. اونها آیندهت رو میسازن.»
چشمان دخترت لرزید.
تو آرام زیر لب زمزمه کردی: «نامجون… این حرفها دلش رو میشکنه.»
او اما فقط آه کشید:
«من حقیقت رو میگم. نمیخوام بهش امید الکی بدم.»
ساعتی بعد، هایون وارد شد و گفت:
«بابا فکر میکنم دوست دارم کلاس موسیقی برم.»
نامجون بدون لحظهای تردید لبخند زد:
«عالیه! هر چی لازم باشه برات فراهم میکنیم.»
تو نگاهت را از او دزدیدی—فاصلهای که میان بچهها میگذاشت، مثل دیواری نامرئی بین شما رشد میکرد.
شب، در اتاق مشترکتان، تو آرام گفتی:
«چرا فکر میکنی رویاهای اون کمتر ارزش دارن؟ وجود دخترت کمتر نیست، نامجون.»
او نفس بلندی کشید:
«من فقط… نگرانشم. دنیا برای دخترها سختتره.»
«ولی سختتر کردنش از طرف پدرش… بدتره.»
نامجون برای لحظهای سکوت کرد؛ سکوتی سنگین و کشنده.
---
ماهها گذشت.
هاکیی کمکم ساکتتر شد، کمتر میخندید، و بیشتر زمانش را در اتاق میگذراند.
شب مسابقه هنر، تو او را تشویق کردی که شرکت کند. اما او فقط گفت:
«اگه برنده نشم… بابا میگه از اول معلوم بود.»
همان شب، تو و نامجون در سکوت نشسته بودید. هایون آهسته گفت:
«بابا… کاش یکم به هاکیی هم مثل من نگاه کنی. اون هم نیاز به حمایتت داره.»
این حرف پسرش مثل آینه بود—اما دیر.
مدتی بعد، هاکیی برای دانشگاه به شهر دیگری رفت. قبل از رفتن فقط یک جمله به نامجون گفت:
«بابا… من همیشه میخواستم تو به من افتخار کنی. ولی… فکر کنم هیچوقت کافی نبودم.»
و رفت.
سالها بعد، نامجون دفتر طراحی که هاکیی جا گذاشته بود را باز کرده بود.
صفحات پر از طرحهایی بود که هرگز ندیده بود.
اشک روی گونهاش لغزید و با صدایی شکسته گفت:
«کاش… ازت خواسته بودم بمونی. کاش بهت گفته بودم تو بهترین دختر دنیایی.»
اما دیر شده بود. رابطهای که میتوانست شکوفه بزند… در سکوت پژمرده بود.
---
وقتی نامجون دید هاکیی آرامتر و ساکتتر شده، بالاخره شبی کنار تختش نشست.
«هاکیی… میدونم گاهی طوری رفتار کردم که انگار رویاهات مهم نیستن. ولی حقیقت اینه… از شکستت میترسیدم، نه از استعدادت.»
دخترت نگاهش کرد:
«فکر کردی نمیتونم؟»
«نه… فکر کردم ارزش حمایت من رو نداری؟ من اشتباه کردم. خیلی.»
او بغلش کرد—چیزی که هاکیی مدتها دنبالش بود.
چند ماه بعد، هاکیی در مسابقه هنر برنده شد و نامجون اولین کسی بود که گریه کرد.
هایون دستهایش را دور شانه هر دوی شما انداخت و گفت:
«این خانواده کاملترین چیزیه که دارم.»
و تو—با لبخندی آرام و پر از آرامش—دیدی که بالاخره خانهتان جایی شد که عشق، از سایهها عبور کرده و رسیده بود به نور.
پایان 🎀
نظرتون؟ ---
- ۲۲۱
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط