My professor
My professor
Chapter:2
Part:78
یه بالا تنه ی ثابت بود
قلبش كوبيد اما تنش حرکت نکرد ....
اون بالا تنه ... شبیه بود...خیلی زیاد شبیه بود ....شبیه بالاتنه ی برادرش !
پاهاش از وحشت نایی برای قدم برداشتن نداشت ...
زانوهاش بی رمق یخ زده و کرخت بود ... انگار مهره هاش از هم جدا شده بودن.
توانایی ایستادن هم نداشت چه برسه به قدم برداشتن.
خواست جلوتر بره ... نزدیک تر بشه به اون کالبد لعنتي اما زمین خورد و زانو زد ...
مواجه شدن با اون صحنه فراتر از توانش بود ...چشماش همکاری نمی کرد ....
هیچ کجاش همکاری نمی کرد ...
وحشت و فشار عصبی جاشونو به تاری دید داده بودن ... سعی کرد اون جسم بدون پایین تنه رو واضح ببينه ... اما دیگه چیزی جز یه لکه ی سفید ندید ...
صدای سوت تو سرش اوج گرفت و برای چند ثانیه هوشياريش رو کاملا از دست داد ..
اما بعد ، یه فلز سنگین و نیمه مذاب و بدتر از همه بی هشدار از ساختمون افتاد و محکم به سرشونش برخورد کرد .... دردش درد نبود. شبیه خشم طبیعت بود ... .. باعث شد به خودش بیاد و غرشی بکنه ....
شونه ی دردناک و سوخته اش رو چنگ زد و از جاش پاشد
تن بی تعادلش رو سمت اون بالاتنه کشید ... محکم پلک زد تا بیناییش رو دوباره به دست
بیاره ، اما تا لحظه ای که رسید هیچی قابل تشخیص نبود
اون مسير لعنتی ترین راهی بود که در تمام عمرش طی کرده ه بود. چقدر طول کشیده بود؟
ده سال؟! یه عمر ؟
بالاخره رسيد ... توی یه فرورفتگی کم عمق از جنگل ... درست جلوی پاش، جئون روی زمین نشسته بود ... نگاه خیره ی جونگ کوک رو یه نقطه ی کور بود ....
و بدن بی حرکت و سست هیزل رو توی بغلش گرفته بود ....
چشمای هیزل بسته بودن ... و از گوشاش خون سرازیر شده بود ... خونی که آروم از کنار صورتش سر میخورد ... و بعد از چونه اش چکه میکرد رو لباس جونگ کوک ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍎
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:78
یه بالا تنه ی ثابت بود
قلبش كوبيد اما تنش حرکت نکرد ....
اون بالا تنه ... شبیه بود...خیلی زیاد شبیه بود ....شبیه بالاتنه ی برادرش !
پاهاش از وحشت نایی برای قدم برداشتن نداشت ...
زانوهاش بی رمق یخ زده و کرخت بود ... انگار مهره هاش از هم جدا شده بودن.
توانایی ایستادن هم نداشت چه برسه به قدم برداشتن.
خواست جلوتر بره ... نزدیک تر بشه به اون کالبد لعنتي اما زمین خورد و زانو زد ...
مواجه شدن با اون صحنه فراتر از توانش بود ...چشماش همکاری نمی کرد ....
هیچ کجاش همکاری نمی کرد ...
وحشت و فشار عصبی جاشونو به تاری دید داده بودن ... سعی کرد اون جسم بدون پایین تنه رو واضح ببينه ... اما دیگه چیزی جز یه لکه ی سفید ندید ...
صدای سوت تو سرش اوج گرفت و برای چند ثانیه هوشياريش رو کاملا از دست داد ..
اما بعد ، یه فلز سنگین و نیمه مذاب و بدتر از همه بی هشدار از ساختمون افتاد و محکم به سرشونش برخورد کرد .... دردش درد نبود. شبیه خشم طبیعت بود ... .. باعث شد به خودش بیاد و غرشی بکنه ....
شونه ی دردناک و سوخته اش رو چنگ زد و از جاش پاشد
تن بی تعادلش رو سمت اون بالاتنه کشید ... محکم پلک زد تا بیناییش رو دوباره به دست
بیاره ، اما تا لحظه ای که رسید هیچی قابل تشخیص نبود
اون مسير لعنتی ترین راهی بود که در تمام عمرش طی کرده ه بود. چقدر طول کشیده بود؟
ده سال؟! یه عمر ؟
بالاخره رسيد ... توی یه فرورفتگی کم عمق از جنگل ... درست جلوی پاش، جئون روی زمین نشسته بود ... نگاه خیره ی جونگ کوک رو یه نقطه ی کور بود ....
و بدن بی حرکت و سست هیزل رو توی بغلش گرفته بود ....
چشمای هیزل بسته بودن ... و از گوشاش خون سرازیر شده بود ... خونی که آروم از کنار صورتش سر میخورد ... و بعد از چونه اش چکه میکرد رو لباس جونگ کوک ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍎
#رمان #فیک #فیکشن
- ۲.۳k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط