وقتی بابات تورو توی قمار باخت
وقتی بابات تورو توی قمار باخت..
P3
پس از مدت زیادی فکر کردن درباره ی اینکه "چه اتفاقی قراره بیفته؟" به خواب رفتی و با صدا اجوما برای شام بیدار شدی!
÷دخترم بیدار شو بیا شام بخور
ازش تشکری کردی و به پایین رفتی نگاهت به بنگچان افتاد برعکس اینکه با لباس رسمی یعنی کت و شلوار دیده بودیش اینبار با یک تیشرت نسکافه ای و شلوارک کمی بلند قهوه ای بود تعجب کرده بودی که انقدر با وجود تو راحت لباس پوشیده بود رفتی نشستی کمی از غذا کشیدی و مشغول خوردن توی سکوت بودی که بنگچان سکوت رو شکست
+از این به بعد خدمتکار اینجایی!لباستو از اجوما بگیر و از فردا کارت رو شروع کن
چشمی گفتی و توی دلت به بابات لعنت فرستادی که باعث این همه اتفاق شد..
بعد از تموم کردن غذات تشکری کردی و به سمت اتاقت رفتی کمی گذشت که آجوما درحالی که یه لباس شبیه لباسی که خودش به تن داشت اومدش
÷دخترم این لباسته فردا بپوشش و شروع کن به کار
-چشم
÷فقط چند تا کار باید انجام بدی غذا درست میکنی و تمیز کاری ولی برای تمیز کاری هیچوقت حق نداری بری تو اتاق اقای بنگ
درحالی که برات سوال بود که چرا تصمیم گرفتی سوالی نکنی و چشمی گفتی
اجوما با لبخند اتاقت رو ترک کرد و تو کمی بعد به خواب رفتی..
وایی کلی ایده برای ادامش دارمم امیدوارم خوشتون بیادد🤠💞
P3
پس از مدت زیادی فکر کردن درباره ی اینکه "چه اتفاقی قراره بیفته؟" به خواب رفتی و با صدا اجوما برای شام بیدار شدی!
÷دخترم بیدار شو بیا شام بخور
ازش تشکری کردی و به پایین رفتی نگاهت به بنگچان افتاد برعکس اینکه با لباس رسمی یعنی کت و شلوار دیده بودیش اینبار با یک تیشرت نسکافه ای و شلوارک کمی بلند قهوه ای بود تعجب کرده بودی که انقدر با وجود تو راحت لباس پوشیده بود رفتی نشستی کمی از غذا کشیدی و مشغول خوردن توی سکوت بودی که بنگچان سکوت رو شکست
+از این به بعد خدمتکار اینجایی!لباستو از اجوما بگیر و از فردا کارت رو شروع کن
چشمی گفتی و توی دلت به بابات لعنت فرستادی که باعث این همه اتفاق شد..
بعد از تموم کردن غذات تشکری کردی و به سمت اتاقت رفتی کمی گذشت که آجوما درحالی که یه لباس شبیه لباسی که خودش به تن داشت اومدش
÷دخترم این لباسته فردا بپوشش و شروع کن به کار
-چشم
÷فقط چند تا کار باید انجام بدی غذا درست میکنی و تمیز کاری ولی برای تمیز کاری هیچوقت حق نداری بری تو اتاق اقای بنگ
درحالی که برات سوال بود که چرا تصمیم گرفتی سوالی نکنی و چشمی گفتی
اجوما با لبخند اتاقت رو ترک کرد و تو کمی بعد به خواب رفتی..
وایی کلی ایده برای ادامش دارمم امیدوارم خوشتون بیادد🤠💞
- ۱۱۸
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط