در آستانه ی غروب من به دریا نگاه خواهم کرد و دلتنگت خواه

در آستانه ی غروب، من به دریا نگاه خواهم کرد و دلتنگت خواهم شد، عشق من. روزی تنها دلخوشی ام تو بودی و الان تنها فکرم اینه که چرا نیستی
میدونم فرصتی برای برگشت نیست ولی من آغوشتو میخوام
آغوشی که بعدا یاد آوری اش بزرگترین دلخوشی ام خواهد بود
(و سوزنی از جیب پالتویش در اورد و سر ان را روی رگ گردنش گذاشت)
(با صدایی لرزان): خدافظ امیدوارم به زودی نبینمت، زندگی کن و خوشحال باش
و با فشار سوزن، رگش پاره شد
. خدافظ.
دیدگاه ها (۰)

بانوی من، من شوالیه ای بودم که قرار بود تو را ملکه خود کنم؛...

بار ها تصور کرده بودم، ان روز قرار بود عشقی بی پایان در بین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط