بار ها تصور کرده بودم ان روز قرار بود عشقی بی پایان در ب

بار ها تصور کرده بودم، ان روز قرار بود عشقی بی پایان در بین من و تو شکل بگیرد، قرار بود برایت تاجی از گل بسازم و تو را ملکه خودم کنم.
در طبیعت در جایی که بیشتر از هر جایی برای تو جالب و شادی اور بود و داستانی اشرافی که همیشه ارزویش را داشته ای.
پس چرا این کار را کردی؟
تاج را همراه با قلبم شکستی، علف های زیر پایت را مثل امید من له و نابود کردی؛ ملکه من چرا با من چنین کردی؟
اکنون تو دست در دست مردی دیگر قدم می زنی و من با تمام وجود اشک میریزم چون نمیتوانم کاری جز نگاه کردن به تو انجام دهم
پس ترجیح میدهم به جای دیدن تو با مردی دیگر و تصور کردن چشمان قهوه ایت که مرا جادو کرده بود، به زندگی ام پایان دهم...
دیدگاه ها (۱)

بانوی من، من شوالیه ای بودم که قرار بود تو را ملکه خود کنم؛...

در آستانه ی غروب، من به دریا نگاه خواهم کرد و دلتنگت خواهم ش...

رمان سیرک دیجیتالی پارت آخر

تک پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط