بار ها تصور کرده بودم ان روز قرار بود عشقی بی پایان در ب
بار ها تصور کرده بودم، ان روز قرار بود عشقی بی پایان در بین من و تو شکل بگیرد، قرار بود برایت تاجی از گل بسازم و تو را ملکه خودم کنم.
در طبیعت در جایی که بیشتر از هر جایی برای تو جالب و شادی اور بود و داستانی اشرافی که همیشه ارزویش را داشته ای.
پس چرا این کار را کردی؟
تاج را همراه با قلبم شکستی، علف های زیر پایت را مثل امید من له و نابود کردی؛ ملکه من چرا با من چنین کردی؟
اکنون تو دست در دست مردی دیگر قدم می زنی و من با تمام وجود اشک میریزم چون نمیتوانم کاری جز نگاه کردن به تو انجام دهم
پس ترجیح میدهم به جای دیدن تو با مردی دیگر و تصور کردن چشمان قهوه ایت که مرا جادو کرده بود، به زندگی ام پایان دهم...
در طبیعت در جایی که بیشتر از هر جایی برای تو جالب و شادی اور بود و داستانی اشرافی که همیشه ارزویش را داشته ای.
پس چرا این کار را کردی؟
تاج را همراه با قلبم شکستی، علف های زیر پایت را مثل امید من له و نابود کردی؛ ملکه من چرا با من چنین کردی؟
اکنون تو دست در دست مردی دیگر قدم می زنی و من با تمام وجود اشک میریزم چون نمیتوانم کاری جز نگاه کردن به تو انجام دهم
پس ترجیح میدهم به جای دیدن تو با مردی دیگر و تصور کردن چشمان قهوه ایت که مرا جادو کرده بود، به زندگی ام پایان دهم...
- ۳۰۷
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط