روزی وهابیه از کوچه ای میگذشت ب پسر بچه ای گفت میشه ی لیو
روزی وهابیه از کوچه ای میگذشت ب پسر بچه ای گفت میشه ی لیوان اب برام بیاری؟پسر گفت دوغ داریم برات بیارم؟ وهابیه گفت:بیار،پسر بچه کاسه ای را پر از دوغ کرد داد وهابیه سر کشید،پسرگفت دوباره بیارم؟گفت بیار،باز پسر اورد ، وهابیه خورد،پسر گفت:میدونم سیر نشدی بذار ی کاسه دیگه بیارم! وهابیه گفت:مامانت چیزی بهت نمیگه؟
پسره گفت:نه چون صبح ی دیگ دوغ داشتیم موش افتاد توش گفتیم حیفه بریزیمش بیرون!
وهابیه این رو ک شنید ظرف دوغ رو زد زمینو شکوندش!پسره داد زد مامان،مامان ظرفی ک غذا میریختیم توش و میزاشتیم جلو سگمون رو این سگ وهابی شکوند!!!
پسره گفت:نه چون صبح ی دیگ دوغ داشتیم موش افتاد توش گفتیم حیفه بریزیمش بیرون!
وهابیه این رو ک شنید ظرف دوغ رو زد زمینو شکوندش!پسره داد زد مامان،مامان ظرفی ک غذا میریختیم توش و میزاشتیم جلو سگمون رو این سگ وهابی شکوند!!!
- ۲.۲k
- ۲۳ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط