{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

صورتش هیچ تغییری نکرد، اما انگشت‌هایش دور فرمان آن‌قدر سفت شدند که بندهایشان سفید شد. او سال‌ها مرگ را مثل یک کار دیده بود. یک اتفاق. یک نتیجه. چیزی که آدم‌ها دیر یا زود به آن می‌رسند. اما حالا فکر کردن به مرگ تو، به شکلی غیرقابل‌قبول درونش فرو می‌رفت. و این برایش خطرناک بود. خیلی خطرناک. --- نزدیک ظهر، زنگ واحدت به صدا درآمد. صدای آیفون در سکوت خانه ناگهانی و تیز پیچید. تو روی کاناپه نیمه‌خواب بودی. چشم‌هایت را به سختی باز کردی و چند ثانیه طول کشید بفهمی صدا از کجاست. باز هم زنگ خورد. با زحمت بلند شدی. پاهایت بی‌حس بودند. تا رسیدن به آیفون، دوبار مجبور شدی به دیوار تکیه بدهی. صدای نگهبان از پایین آمد: «خانم، یه بسته براتون آوردن. سفارش داروخانه و غذاست.» تو اخم کردی. «من چیزی سفارش ندادم.» چند لحظه سکوت شد. بعد نگهبان گفت: «به اسم شما ثبت شده. پرداخت هم شده.» حوصله‌ی بحث نداشتی. آهسته گفتی: «بفرستین بالا.» چند دقیقه بعد، بسته جلوی در بود. تو در را فقط کمی باز کردی، آن را برداشتی و سریع قفل کردی. داخل بسته چند چیز بود. سوپ گرم در ظرفی ساده. چند بطری آب معدنی. دستمال نرم. چند پد خنک‌کننده‌ی تب. و یک پاکت کوچک از داروخانه، شامل چیزهایی که احتمالاً پزشکت قبلاً برای کنترل علائم گفته بود تهیه کنی، اما تو هیچ‌وقت نخریده بودی. هیچ یادداشتی نبود. هیچ اسمی نبود. اما تو می‌دانستی. حتی قبل از اینکه به پنجره نگاه کنی، می‌دانستی. آهسته زمزمه کردی: «کار توئه؟» کسی جواب نداد. در آن سوی شهر، جیمین داخل ماشینش، از فاصله‌ای که تو نمی‌دیدی، بالا رفتن بسته را تا طبقه‌ی آخر دیده بود. وقتی مطمئن شد بسته به دستت رسیده، تکیه داد و نفس کوتاهی کشید. بعد با خودش گفت: «فقط برای اینه که وسط خونه‌اش نمیره. همین.» اما خودش هم به دروغ بودن حرفش آگاه بود. --- تو سوپ را روی میز گذاشتی. نیم ساعت فقط نگاهش کردی. بوی گرم و آرامش‌بخشش در خانه پخش شده بود، اما اشتها نداشتی. مدت‌ها بود غذا برایت معنی‌اش را از دست داده بود. بیشتر روزها چیزی می‌خوردی فقط برای اینکه داروها معده‌ات را نابود نکنند. گاهی حتی همان را هم فراموش می‌کردی. اما آن روز، نمی‌دانستی چرا، در ظرف را باز کردی. قاشق را برداشتی. یک قاشق خوردی. بعد یکی دیگر. نه زیاد. نه کامل. اما همین‌قدر هم برای بدنت، که ساعت‌ها خالی مانده بود، مهم بود. بعد از چند دقیقه، خسته شدی. قاشق از دستت افتاد و روی میز صدای آرامی داد. تو به پشتی کاناپه تکیه دادی و چشم‌هایت را بستی. اگر جیمین می‌توانست از نزدیک ببیند، شاید از دیدن همان چند قاشق غذای خورده‌شده، کمتر اخم می‌کرد. اما او دور بود. همان‌طور که خودش انتخاب کرده بود. --- غروب، حال تو بدتر شد. از آن غروب‌هایی بود که بیماری انگار تصمیم می‌گرفت یادت بیاورد هنوز آنجاست. تب دوباره بالا رفت. پوستت داغ شده بود، اما از داخل می‌لرزیدی. درد شکمت موج‌موج برمی‌گشت؛ اول آرام، بعد شدیدتر، بعد آن‌قدر تیز که مجبورت می‌کرد خم شوی و نفس را در سینه نگه داری. نور شهر پشت شیشه‌ها روشن شده بود. باران روی پنجره‌ها خط‌های دراز می‌کشید. چراغ‌های خانه روشن بودند، اما باز هم تاریک به نظر می‌رسید. تو با زحمت از روی کاناپه بلند شدی تا به دستشویی بروی و صورتت را بشویی. شاید آب سرد کمک می‌کرد. شاید حالت بهتر می‌شد. اما نصف راه، جلوی راهرو، سرفه‌ات گرفت. این بار سرفه‌ها پشت سر هم آمدند. گلویت سوخت. چشم‌هایت پر از اشک شد. دستت را جلوی دهانت گرفتی و خم شدی. خون. بیشتر از صبح. نفست بند آمد. نه از ترس، از ضعف. زانوهایت سست شدند. برای گرفتن دیوار دست دراز کردی، اما انگشت‌هایت فقط روی سطح صاف سر خوردند. و بعد افتادی. بدنت روی کف سرد راهرو جمع شد. گونه‌ات به زمین چسبید. صدای باران از دور می‌آمد، انگار زیر آب فرو رفته باشی. چشمانت نیمه‌باز ماندند. آخرین چیزی که دیدی، نور کشیده‌ی چراغ‌های شهر روی سقف بود. ---

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 🔟╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین همان لحظه از د...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ روی صفحه‌ی گوشی‌ات...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 4️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ به اطراف نگاه کردی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط