{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دریا شِکوِه بردم از شب ِدشــت

به دریا شِکوِه بردم از شب ِدشــت
وز این عمـری که تلـخ تلـخ بگـذشت

به هر موجی که می‌گفتم غـم خویش ،
سری می‌زد به سنگ و باز می‌گشت...

#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۱)

مپرس از من چرا در پیله مهر تو محبوسم که عشق از پیله های مرده...

خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافاتمشکن دل کس را که در این خانه...

شاهکاری هست هر صنعتگری را در جهانشاهکار آفرینش خلقت زیبای تس...

زهر است عطای خلق ، هرچند دوا باشدحاجت ز که میخواهی ، جایی که...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

می‌دانستم روزی ترک خواهم شد. از همان ابتدا می‌دانستم که او م...

🌱🍒  حوصله رفتن این همه راه در من نیست.هوای امروزِ خانهخیلی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط